از طرفی هم شوق شنیدن و آشنایی با خانوادهها و زندگی شهداشون این اجازه رو بهمون نمیده که بیخیال این دیدنها بشیم.
(البته اینم بگم که بخاطر بزرگواری خانوادهها تابحال نشده بعد از دیداری اون احساس معذب بودن دوطرفه ادامهدار بشه، خصوصا وقتی روایتهامون رو میخونن خوشحال میشن که این دیدار نتیجهای داشته و مطلبی از عزیزشون نوشته شده)
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۴
خلاصه که این حسهای دوگانه دائم موقع هر هماهنگی توی دلم آشوبی راه میندازن که بریم یا نه.
ولی در نهایت با توکل به خدا و خود شهید میخوایم که بهترین زمان بتونیم بریم و خانوادهشون رو ببینیم.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۵
بالاخره هماهنگ شد و قرار شد بعدازظهر راهی منزل شهید رحیمیان بشیم.
همسر شهید اصالتا اهوازیان و اونجا ساکنن، میدونستیم هنوز اراکن و دنبال این بودیم که یه یادگاری بهشون بدیم تا اگه رفتن ما رو یادشون نره. انتخاب سختی بود و بر هر چیزی که فکر میکردیم به دلایل مختلف رد میشد.
تا اینکه سعیدهی عزیزم که بخاطر شرایطش و ماههای آخر بارداریش نمیتونه جایی همراهمون بیاد، آماده کردن این یادگاری رو برعهده گرفت تا به قول خودش اونم سهمی داشته باشه.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۶
باید از دو سه تا پله رد میشدی تا بتونی وارد خونه بشی، از در که وارد شدم اولین چیزی که به چشمم خورد سماور طلایی رنگ داخل آشپزخونه با کتیبهی زیبای پشت سرش بود.
دور تا دور خونه عکس و بنر شهید به چشم میومد.
از همه جالبتر فضای دلنشین و آرامشبخش خونه که تا وارد میشدی دلت رو آروم میکرد.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۷
روی مبل المانند کنج پذیرایی نشستیم و خانم معلم زیرلب بهم تشر زد که هرکس اول میشینه باید بره قسمت آخر مبل که بقیه راحت رد بشن ولی من بنظرم جا برای رد شدن به اندازهی کافی بود و معلم داشت زیادی سخت میگرفت که آخرشم بخاطر تعلل عاطفه مجبور شدم جابجا بشم و اون وسط بشینم.
مادر شهید صندلی تک قهوهای رنگ رو آورد و نزدیکمون قرار داد تا بشینه.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۸
یکی از بچهها شروع به صحبت کرد ولی همون اول کار بجای اینکه بگه ما "دفعهی قبل" اومدیم پیشتون و قسمت نبود ببینمتون، اشتباهی گفت "دفعهی بعد" و خودشم متوجه سوتیای که داد نشد و کاملا جدی به صحبتش ادامه میداد؛ ولی ما همگی همزمان نگاهمون بهم افتاد و هرکس برای کنترل خودش، یه کاری میکرد:
یکی به یه گوشه خیره بود و نفس عمیق میکشید؛
یکی چادر و روسریش رو جلو میکشید؛
یکی دستش رو جلوی دهنش گرفته بود تا خندهاش معلوم نباشه
و اون یکی هم با سگک کیفش مشغول شده بود.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۹
مادر شهید خیلی آروم و متین با دستای بهم گره کرده به صحبتمون گوش میداد و من نگاهم خیره به چروکهای ریز روی دستاشون با اون انگشتر فیروزهای ظریف و زیبا بود که بیشتر به این حس آرامش و تصویری که ازشون توی ذهنم ساخته میشد، نقش میزد.
به این فکر میکردم که این مادر چقدر از این دستها کار کشیده و به خودش سختی داده تا گل پسر رشیدش رو بزرگ کنه و به یه جایی برسونه.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۱۰
وسط صحبتها نزدیکانی که برای کمک پیششون بودن تک به تک وارد میشدن و هر چند دقیقه یکبار بازار سلام و تعارفات به راه میوفتاد.
دیدن خانمها خیالم رو راحت میکرد که دورشون خلوت نیست و خداروشکر کمک حال دارن.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۱۱
چشم انتظار همسر آقا محمد بودیم و هر لحظه نگاهی به در مینداختم تا شاید بیان و بتونم برای اولین بار ببینمشون.
تا اینکه یکی از بچهها از ایشون پرسید و فهمیدیم یکی از دوستانشون به دیدنشون اومدن.
مادر سریع گفت الان میگم بیاد پیشتون و همه سریع گفتیم نیازی نیست و بذارید راحت باشن.
(ولی توی دلم حسرت میخوردم که قرار نیست امروز ببینمشون)
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۱۲
_ ما خیلی بهم وابسته بودیم، خیلی از شبا محمد میومد توی اتاق پیش من میخوابید یا امتحان که داشت میگفت مامان بیا باهم درس بخونیم.
محمد وقتی به سن ۱۸ میرسه تصمیم میگیره که توی ارتش ثبتنام کنه و اولش خانواده هم از این تصمیمش خبری نداشتن. وقتی قبول میشه و میره تهران مادر از غصه نبودش ده کیلو وزن کم میکنه و تا دو سال اول کارش گریه بوده.
_ خدا میدونست که من خیلی به محمد وابستهام و اینجوری کمکم از من جداش کرد.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۱۳
آقا محمد نذر کرده بود تا اگه ارتش قبول بشه، تا دو سال نصف حقوقش رو بده خیریه.
_ اون زمان پولیام نمیشد حدود چهارصد تومن بود ولی نصفش رو میداد خیریه.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۱۴
روز قبولیش همزمان با ولادت حضرت علیاکبر بود.
_ وقتی وارد مزارش شدم دیدم نوشتن یا حضرت علیاکبر.
هرکس هم که میاد بهم تسلیت بگه میگه انشاءالله با علیاکبر محشور بشن.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۱۵