یکی از بچهها شروع به صحبت کرد ولی همون اول کار بجای اینکه بگه ما "دفعهی قبل" اومدیم پیشتون و قسمت نبود ببینمتون، اشتباهی گفت "دفعهی بعد" و خودشم متوجه سوتیای که داد نشد و کاملا جدی به صحبتش ادامه میداد؛ ولی ما همگی همزمان نگاهمون بهم افتاد و هرکس برای کنترل خودش، یه کاری میکرد:
یکی به یه گوشه خیره بود و نفس عمیق میکشید؛
یکی چادر و روسریش رو جلو میکشید؛
یکی دستش رو جلوی دهنش گرفته بود تا خندهاش معلوم نباشه
و اون یکی هم با سگک کیفش مشغول شده بود.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۹
مادر شهید خیلی آروم و متین با دستای بهم گره کرده به صحبتمون گوش میداد و من نگاهم خیره به چروکهای ریز روی دستاشون با اون انگشتر فیروزهای ظریف و زیبا بود که بیشتر به این حس آرامش و تصویری که ازشون توی ذهنم ساخته میشد، نقش میزد.
به این فکر میکردم که این مادر چقدر از این دستها کار کشیده و به خودش سختی داده تا گل پسر رشیدش رو بزرگ کنه و به یه جایی برسونه.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۱۰
وسط صحبتها نزدیکانی که برای کمک پیششون بودن تک به تک وارد میشدن و هر چند دقیقه یکبار بازار سلام و تعارفات به راه میوفتاد.
دیدن خانمها خیالم رو راحت میکرد که دورشون خلوت نیست و خداروشکر کمک حال دارن.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۱۱
چشم انتظار همسر آقا محمد بودیم و هر لحظه نگاهی به در مینداختم تا شاید بیان و بتونم برای اولین بار ببینمشون.
تا اینکه یکی از بچهها از ایشون پرسید و فهمیدیم یکی از دوستانشون به دیدنشون اومدن.
مادر سریع گفت الان میگم بیاد پیشتون و همه سریع گفتیم نیازی نیست و بذارید راحت باشن.
(ولی توی دلم حسرت میخوردم که قرار نیست امروز ببینمشون)
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۱۲
_ ما خیلی بهم وابسته بودیم، خیلی از شبا محمد میومد توی اتاق پیش من میخوابید یا امتحان که داشت میگفت مامان بیا باهم درس بخونیم.
محمد وقتی به سن ۱۸ میرسه تصمیم میگیره که توی ارتش ثبتنام کنه و اولش خانواده هم از این تصمیمش خبری نداشتن. وقتی قبول میشه و میره تهران مادر از غصه نبودش ده کیلو وزن کم میکنه و تا دو سال اول کارش گریه بوده.
_ خدا میدونست که من خیلی به محمد وابستهام و اینجوری کمکم از من جداش کرد.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۱۳
آقا محمد نذر کرده بود تا اگه ارتش قبول بشه، تا دو سال نصف حقوقش رو بده خیریه.
_ اون زمان پولیام نمیشد حدود چهارصد تومن بود ولی نصفش رو میداد خیریه.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۱۴
روز قبولیش همزمان با ولادت حضرت علیاکبر بود.
_ وقتی وارد مزارش شدم دیدم نوشتن یا حضرت علیاکبر.
هرکس هم که میاد بهم تسلیت بگه میگه انشاءالله با علیاکبر محشور بشن.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۱۵
مادر است و نگرانیهایش میگفت همش به این فکر میکردم که جای محمدم اون دنیا خوبه یا نه و نگرانش بودم.
تا اینکه محمدم به خواب یکی از بچه هیئتیها رفته بود و گفته بود به مامان بابام بگید من جام خوبه و دستم تو دست امام حسینه.
_ اینو که شنیدم دیگه خیالم ازش راحت شد.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۱۶
انگار خدا صدامون رو میشنوه که همسر شهیدم بعد از چند دقیقه پیشمون میاد.
تازه عروسه،
چند وقت پیش خانوادهی محمد خونهای رو توی اهواز براشون رهن میکنن تا کمکم آماده بشه و بتونن برن سر خونه و زندگیشون، کابینتها کامل چیده میشن و فقط مبل و فرشها وسط بودن که محمد شهید میشه و متاسفانه این آشنایی دو سال و نیمهی پربرکت اما کوتاه، شروع نشده تموم میشه. 💔
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۱۷
خانوادهی محمد، عیدها راهیان نور جنوب را میرفتند و از همان زمان، زهرا خانم (مادر شهید) دلش میخواست عروسش از همان دیار باشد.
سالها قبل زهرا خانم که مشهد میره یکی از خانمها بهش میگه نیت کن و برای عروس آیندهت از پیش امام رضا یه نشون بخر.
_ یه دستبند و انگشتر طرح سنتی براش خریدم، وقتی از زیارت برگشتم به محمد گفتم ببین برای نامزد آیندهت چی خریدم.
محمد به شوخی بهم گفت مامان اینو که خودشم داره.
چندسال بعد که با عروسم آشنا شدیم دیدیم دقیقا عین همون نشونی رو که براش گرفتیم داره.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۱۸
_ من همیشه دوست داشتم موقعی که به بچهها شیر میدم حتما با وضو باشم ولی نمیشد و خیلی وقتا شبا بیدار میشدن و اذیت میکردن این موضوع ذهنم رو درگیر کرده بود و بعدا پرسیدم برای جبران میتونم چکاری انجام بدم؟ بهم گفتن که هروقت غذا درست میکنم با وضو باشه و آیت الکرسی بخونم.
منم همیشه اینکار رو انجام میدادم.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۱۹
چهرهاش رنگ پریدهست و چشمانش از گریه شبیه خط باریکی شده، دختر زیبا، آرام، دلنشین و در عین حال محکمی است. معلم کلاس ششمه و با رضایت و افتخار از همسرش صحبت میکنه:
_ من واقعا با محمد بهشت رو روی زمین تجربه کردم.
برای همه خیلی حمایتگر بود، نه مثل خیلیا فقط در حد حرف واقعا حامی بود، من یه کاری میخواستم در کنار معلمی شروع کنم که صفر تا صدش رو کمکم کرد.
_ با آدم خیلی محترمانه و با وقار صحبت میکرد.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۲۰