چهرهاش رنگ پریدهست و چشمانش از گریه شبیه خط باریکی شده، دختر زیبا، آرام، دلنشین و در عین حال محکمی است. معلم کلاس ششمه و با رضایت و افتخار از همسرش صحبت میکنه:
_ من واقعا با محمد بهشت رو روی زمین تجربه کردم.
برای همه خیلی حمایتگر بود، نه مثل خیلیا فقط در حد حرف واقعا حامی بود، من یه کاری میخواستم در کنار معلمی شروع کنم که صفر تا صدش رو کمکم کرد.
_ با آدم خیلی محترمانه و با وقار صحبت میکرد.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۲۰
_ یه پا تراپیست بود، تا وقتی که بود همه چیز رو فقط و فقط به خودش میگفتم، الان که حالم بده دیگه نمیدونم باید با کی صحبت کنم.
_ همیشه با خودم فکر میکردم کسی که باهاش زندگی میکنم فرشتهست یا انسانه؟
اگه انسانه که پس چرا یه بارم ناراحت و عصبانی نمیشه؟!
یا باتوجه به فشار کاریش و شغلی که داشت چرا هیچوقت چیزی نمیگه؟
همهی مشکلاتش رو میذاشت دم در و هر بار با روی باز خونه میومد. خیلی مهربون بود.
خداروشکر که تونستم این لحظهها رو تجربه کنم.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۲۱
برام جالبه که خونهی هر شهیدی میرم؛ اولین، مهمترین و شاخصترین ویژگیای که از شهیدشون میگن مهربونیه
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۲۲
دوستاش میگفتن که محمد وقتی شهادت همکاراش رو میدیده همش نگران خانومش بوده و وصیتنامهش رو هم مینویسه ولی هیچوقت این نگرانی رو جلوی خانومش بروز نمیداده و تازه بعد از شهادتش میفهمن که همچین نگرانیهایی رو داشته.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۲۳
زهرا خانم میگه:
آخرین بار شب بیست و سوم ماه رمضان بخاطر چهلم پدرِ عروسم رفتیم اهواز و اونجا دیدیمش.
انگار یه سطل آب یخ روم خالی میکنن وقتی میفهمم که دختر روبروم، در فاصلهی خیلی کوتاهی داغدار پدر و شهادت همسرش شده.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۲۴
محمد هوش بالایی خصوصا توی فیزیک و مختصاتیابی داشته، همسرش میگفت داخل نقشه یه جاهایی از عربستان، کویت و... که براشون مهم بوده رو محو میکردن که ما نتونیم بزنیم ولی محمد اون مختصاتها رو هم پیدا میکرده.
مهمترین تیتری که زیر تصاویر شهید به توی شهر به چشم میخوره، عبارتِ کابوس آمریکاییه
همون روزای اول جنگ که از پهپاد آرش۲ رونمایی میشه، محمد و همتیمیهاش با رهگیری و مختصاتیابی دقیق باعث نابود شدن چهار سرباز آمریکایی میشن.
خانواده هم این موضوع رو نمیدونستن تا اینکه محمد فیلم رو برای داداشش میفرسته و میگه ببین داداش! این کار ما بودهها.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۲۵
گویا تازه بعد از شهادتشون میفهمن که چند روزی بوده که یه پهپاد جاسوسی دنبالشون میکرده و آخرم اونجایی که ۲۷ حضور داشتن فقط ۱۱ نفر که خلبانهایی مثل محمد بودن شهید میشن و بقیه سربازا و رانندهها سالم میمونن.
محمد شب شهادتش به خانومش میگه کاری پیش اومده باید برم و نیم ساعته برمیگردم که این میشه آخرین دیدار و ایشون به شهادت میرسن.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۲۶
همسر شهید اون اول که اومدن ازمون درباره تحصیلاتمون پرسیدن
اون موقع نفهمیدم چرا این سوال و میپرسن و منتظر جواب تکتکمون هستن
ولی آخرش متوجه شدم میخواستن ببینن حرفایی که قراره بزنن بین ما خریدار داره یا نه.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۲۷
_ اینا یبار شهید میشن ولی ما انگار هر روز خبر شهادتشون رو میشنویم و حالمون بد میشه.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۲۸
من حالم بد بود ولی اومدم پیشتون که بگم تنها چیزی که ازتون میخوام اینه:
میدون رو ترک نکنید، بمونید توی میدون
و برای دو تا چیز دعا کنید:
اول نابودیِ اسرائیل، تا وقتی اسرائیل هست محمدها از بین ما میرن.
لطفا هرجا که میرید و سر نمازاتون برای ظهور دعا کنید.
من ازتون میخوام دعا کنید چون امام زمان زمانی میاد که ببینه خواهان داره.
اگه میخوایم این روزگار رو ببینیم باید تلاش و جهاد کنیم.
ببینید، تا زمانیکه آگاه نیستیم دنیا و کائنات و... کاریمون ندارن ولی اگه این آگاهی رو کسب کنیم و کاری نکنیم باید جواب پس بدیم.
من ازتون انتظار دارم حالا که اومدید و حرفهایی رو شنیدید تلاشتون رو بکنید.
صحبت کنید، شده تعداد نفراتی که باید بیان به میدون رو زیادتر کنید.
دعا کنید این جنگِ آخرالزمانی باشه که همه میگن و ما هم کاری کرده باشیم تا اگه امام اومد پیششون رو سفید باشیم.
انشاءالله باشیم، اون روزا رو ببینیم و دیگه برای غم دور هم جمع نشیم برای شادی باشه.
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۲۹
آخر صحبتمون زهرا خانم به این اشاره میکنن که معمولا هرهفته منزلشون هیئت و مراسم هست.
تازه اون موقع میفهمم دلیل این حس و آرامش خونه برای چیه.
(لحظهی خداحافظی چشمم به تابلوی بیتالزهرایی میوفته که اصلا موقع اومدن ندیدم.)
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۳۰
این دیدار هم تموم شده ولی با حرفهای همسر شهید رحیمیان ذهنم کامل بهم ریخته و به این فکر میکنم که با این همه تفاوتی که بین آدما وجود داره، من باید چکاری انجام بدم تا ذرهای از حقی که این خانوادهها بر گردنم دارن رو بتونم ادا کنم؟
(وقتی منتظر رسیدن بچهها بودیم، همسایه از ماشینش صدای بلند آهنگ اندی میومد و دختر ایرونی مثل گله رو میخوند. همزمان نگاهم به دیوار و پلاکاردهای تسلیت بود و ذهنم درگیر درک دنیای متفاوت آدمایی که فقط به فاصلهی یکی دو خونه از هم زیست میکنن)
روایت شهید #محمد_رحیمیان ۳۱