eitaa logo
تَمامِ مَن
91 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
چند شبه که میخوام درباره‌ی زنان و مادران حاضر در خیابان‌ها بنویسم ولی حقیقتا هرچی مینویسم حق مطلب رو ادا نمیکنه. امیدوارم بتونم زودتر چیزی بنویسم 🤲
زیرنویس شبکه‌ی خبر رو خوند. _ وا! آرایش جنگی یعنی چی؟ + خودت چی فکر میکنی؟ _ یعنی میخوان موشک و تفنگا رو آرایش کنن تا اسرائیل رو باهاش بزنن؟ 😍
مدتیه میخوام از این دو نفر عکس بگیرم و هربار نمیشه، ترکیبشون کنار هم برام خیلی جالبه. اکثر شبا کنار رفیق فیلمبردارش وایمیسته و با تمام وجود پرچم رو تکون میده. انگار میگه غمت نباشه داداش، تو به کارت برس، من به جات پرچم رو بالا نگه‌ می‌دارم.
تو راه برگشت از تجمع بودم که... _ خانم فندک داری؟ من: بله که دارم، تازه دو تاام دارم، یکی تو کیفمه، یکی‌ام تو جیبم که اگه یوقت کیفمو زدن لنگ نمونم 🥸 (اینا رو تو ذهنم گفتم و با لبخند عاقل اندرسفیهی از کنارش رد شدم)
_ این کدوم مسجده؟ + مسجدالاقصی. _ همین یه مسجد رو دارن؟ + نه بازم هست این معروف‌ترینشه. (یذره سکوت کرد، اومدم بهش درباره‌ی اینکه ان‌‌شاءالله روزی فلسطین آزاد میشه و همگی میریم اونجا نماز میخونیم بگم که گفتم ولش کن الان نصف شبی باید تاریخچه یه ملتی رو براش بگم که گفت:) _ میگن اگه پیروز بشیم میریم اونجا نماز میخونیم. (من هنگ کردم که واقعا چقدر این مدت و حرف‌ها روی بچه‌ها اثر گذاشته) + آره ان‌شاءالله. _ چجوری میریم تا اونجا؟ + با اتوبوس یا هواپیما مثل اون موقع که رفتی کربلا زیارت. _ مسجدش اونقدری بزرگ هست که هممون توش جا بشیم؟ + تو حیاط یا خیابونای اطرافش هم میشه نماز خوند. _ اوهوم، فهمیدم.
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الهی آمین.🌱 (انیمیشن کوتاه مشقِ شبِ ما)
یه پیرمرد مهربون اول راه به بچه‌ها آبنبات چوبی میداد و یه‌دونش نصیب دخترک شد ولی من انقدر ذوق کردم و تشکر کردم که یدونه‌ام به من دادن. خلاصه که تو زندگیتون همیشه از آدما تشکر کنید. 😁❤️
چند روزه که قراره روایت شهید رو بنویسم ولی بخاطر ضبط نکردن اون دیدار و گذشت حدود ۱۸ روز، برخی جملات عبارت دقیقشون از یادم رفته بودن و از طرفی هم نمیخواستم چیزی رو با تغییر بنویسم تا بالاخره خانم معلم نجاتم داد و دیدم صوتش رو داره. کلیدواژه‌ها و فایل صوتیش رو از اول نوشتم. دیگه اگه خدا بخواد امروز روایت این شهید عزیز رو هم کامل توی کانال قرار میدم. 🌱
بسم‌ الله الرحمن الرحیم روایت پنجم شهید شهیدی که بعد از شنیدن زندگیشون نگاهم به دعای فرج و انتظار برای ظهور کاملا متفاوت شد.
جزو اولین تصاویر و بنرهایی بود که در میدون شهدا نصب میشد، دقیقا کنار جایگاه بود و اسمش کامل در ذهنم حک شده بود. بار اولی که سر مزارشون رفتیم به دوستم گفتم: آخی، نگاه کن بنده خدا چقدر جوون بوده. چقدر چهره‌ش مظلوم و معصومه، بیچاره خانواده‌ش که جوون از دست دادن. روایت شهید ۱
تَمامِ مَن
جزو اولین تصاویر و بنرهایی بود که در میدون شهدا نصب میشد، دقیقا کنار جایگاه بود و اسمش کامل در ذهنم
_ فاطمه! چی میگی؟ مگه نمیدونی این عکس قدیمیه؟ شهید هاشمی ازدواج کرده و دو تا بچه هم داره. مگه اون شب صحبت خانواده‌ش رو نشنیدی؟ این جملات رو که قلبم بیشتر گرفت. یعنی دو تا بچه دیگه هم یتیم شدن؟ چند سالشونه؟ چکار میکنن؟ بنده خدا خانومش چی میکشه و کلی دل‌ نگرانیِ دیگه که هربار بعد از اون عکس شهید رو میدیدم توی ذهنم نقش میبست. روایت شهید ۲
۹ فروردین بود که بالاخره بچه‌ها تونستن هماهنگ کنن بریم منزلشون. گویا حال بچه‌هاشون خیلی خوب نبود و همسر شهید گفته بودن اگه میتونیم همزمان با یه گروه دیگه بریم تا رفت و آمد چند باره نباشه. طبق معمول منتظر رسیدن بقیه بودیم تا همه بیان و باهم بریم داخل. سر کوچه هم اون یکی گروه وایستاده بودن و هر دقیقه تعدادشون بیشتر می‌شد و ما با تعجب نگاهشون میکردیم. چند دقیقه‌ای منتظر موندیم اما اون گروه هنوز چشم به راه عده‌ای دیگه بودن و زمانم همینجوری میرفت، دیگه ما منتظر نموندیم و رفتیم سمت منزلشون. روایت شهید ۳