_ این کدوم مسجده؟
+ مسجدالاقصی.
_ همین یه مسجد رو دارن؟
+ نه بازم هست این معروفترینشه.
(یذره سکوت کرد، اومدم بهش دربارهی اینکه انشاءالله روزی فلسطین آزاد میشه و همگی میریم اونجا نماز میخونیم بگم که گفتم ولش کن الان نصف شبی باید تاریخچه یه ملتی رو براش بگم که گفت:)
_ میگن اگه پیروز بشیم میریم اونجا نماز میخونیم.
(من هنگ کردم که واقعا چقدر این مدت و حرفها روی بچهها اثر گذاشته)
+ آره انشاءالله.
_ چجوری میریم تا اونجا؟
+ با اتوبوس یا هواپیما مثل اون موقع که رفتی کربلا زیارت.
_ مسجدش اونقدری بزرگ هست که هممون توش جا بشیم؟
+ تو حیاط یا خیابونای اطرافش هم میشه نماز خوند.
_ اوهوم، فهمیدم.
#مکالمات_دخترک
یه پیرمرد مهربون اول راه به بچهها آبنبات چوبی میداد و یهدونش نصیب دخترک شد ولی من انقدر ذوق کردم و تشکر کردم که یدونهام به من دادن.
خلاصه که تو زندگیتون همیشه از آدما تشکر کنید. 😁❤️
#روایتهای_خیابان
چند روزه که قراره روایت شهید #وحید_هاشمی رو بنویسم ولی بخاطر ضبط نکردن اون دیدار و گذشت حدود ۱۸ روز، برخی جملات عبارت دقیقشون از یادم رفته بودن و از طرفی هم نمیخواستم چیزی رو با تغییر بنویسم تا بالاخره خانم معلم نجاتم داد و دیدم صوتش رو داره.
کلیدواژهها و فایل صوتیش رو از اول نوشتم. دیگه اگه خدا بخواد امروز روایت این شهید عزیز رو هم کامل توی کانال قرار میدم. 🌱
بسم الله الرحمن الرحیم
روایت پنجم
شهید #وحید_هاشمی
شهیدی که بعد از شنیدن زندگیشون نگاهم به دعای فرج و انتظار برای ظهور کاملا متفاوت شد.
جزو اولین تصاویر و بنرهایی بود که در میدون شهدا نصب میشد، دقیقا کنار جایگاه بود و اسمش کامل در ذهنم حک شده بود.
بار اولی که سر مزارشون رفتیم به دوستم گفتم: آخی، نگاه کن بنده خدا چقدر جوون بوده. چقدر چهرهش مظلوم و معصومه، بیچاره خانوادهش که جوون از دست دادن.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱
تَمامِ مَن
جزو اولین تصاویر و بنرهایی بود که در میدون شهدا نصب میشد، دقیقا کنار جایگاه بود و اسمش کامل در ذهنم
_ فاطمه! چی میگی؟ مگه نمیدونی این عکس قدیمیه؟ شهید هاشمی ازدواج کرده و دو تا بچه هم داره. مگه اون شب صحبت خانوادهش رو نشنیدی؟
این جملات رو که قلبم بیشتر گرفت.
یعنی دو تا بچه دیگه هم یتیم شدن؟ چند سالشونه؟ چکار میکنن؟ بنده خدا خانومش چی میکشه و کلی دل نگرانیِ دیگه که هربار بعد از اون عکس شهید رو میدیدم توی ذهنم نقش میبست.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۲
۹ فروردین بود که بالاخره بچهها تونستن هماهنگ کنن بریم منزلشون.
گویا حال بچههاشون خیلی خوب نبود و همسر شهید گفته بودن اگه میتونیم همزمان با یه گروه دیگه بریم تا رفت و آمد چند باره نباشه.
طبق معمول منتظر رسیدن بقیه بودیم تا همه بیان و باهم بریم داخل. سر کوچه هم اون یکی گروه وایستاده بودن و هر دقیقه تعدادشون بیشتر میشد و ما با تعجب نگاهشون میکردیم. چند دقیقهای منتظر موندیم اما اون گروه هنوز چشم به راه عدهای دیگه بودن و زمانم همینجوری میرفت، دیگه ما منتظر نموندیم و رفتیم سمت منزلشون.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۳
اسم کوچه بهشت بود و یکی از بهشتیا چند سالی از عمرش رو اینجا گذرونده بود.
آخر کوچه دیگه خونهای وجود نداشت؛ فقط سرسبزیِ زمینای خالی بود که آدم با نگاه کردن بهش هم حالش خوب میشد.
وارد خونه که شدیم همسر شهید به استقبالمون اومدن. چهرهی جوانشون که باید در این سن سرزنده و شاداب میبود، رنگ پریده بود و...
امان، امان و باز هم امان از چشمها که ناگفتههای آدمی رو فریاد میزنن و تو رو از نگاه کردن بهشون هم خجالتزده میکنن.
با همهی این اوصاف و غمِ از دست دادن عزیزشون باز هم لبخند و روی لبشون نگه داشته بودن و با مهربانی و آرامش ذاتیشون بهت خوشامد میگفتن و راه رو نشون میدادن.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۴
چند پلهای رو بالا رفتیم که اینبار مادر شهید رو دیدم. با دیدن حالشون واقعا یخ کردم. به چشم، مادری رو میدیدم که امید و انگیزهی ادامهی زندگیش رو از دست داده. نور از چشماش رفته بود. غم و ناراحتی توی صورتش مشهود بود. انگار تمام توانش رو بکار گرفته بود که روی پاهاش وایسته و به ما خوشامد بگه.
عکس جدیدترِ آقا وحید رو که دیدم تمام توصیفاتی که ازشون شنیده بودم برام باور پذیر شد.
گفتم تا خلوته عکس بگیرم که بعدا یادم نره، ازشون اجازه گرفتن و دربارهی قاب عکس کناری شهید پرسیدم.
_ پدرشونه، بردارم عکسش رو؟
شرمنده این حجم از درک و فروتنیشون شدم. آخه من کی باشم که بگم عکس همسرتون رو از کنار پسرش بردارید؟
+ نه، نه، این چه حرفیه. فقط میخواستم بدونم ایشون چه نسبتی با شهید دارن اتفاقا جای عکسشون دقیقا همینجاست.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۵
نشستیم و اون یکی گروه هم انگار منتظر بودن تا یکی پیش قدم بشه که اونا هم کمکم وارد شدن.
۱۰، ۲۰، ۳۰، ۴۰ و آخرم نفهمیدم چند نفر شدیم. فقط یادمه منزل نقلی و باصفاشون کامل پر شده. تازه فهمیدیم که سه تا گروه همزمان باهم اومدیم.
ما پنج نفر، یه گروه دانشآموزی و یه گروه دانشجویی.
هی به بچهها میگفتم کاش الان نمیومدیم و خیلی براشون زحمت شد ولی خب اومده بودیم و امیدوار بودم حداقل گفتگوی خوبی از آب در بیاد. همه نشستن و چند دقیقهای منتظر شدیم تا کسی شروع به صحبت کنه ولی خبری نشد.
هی به بچهها میگفتم میخواید ما شروع کنیم؟ ولی خوب منطقی نبود و قطعا این تعداد آدم سیر سوال مشخصی آماده کردن و نباید نظمشون رو بهم زد.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۶
تعداد زیاد بود و حواشی دیدار زیادتر:
• گوشیهایی که نه تنها سایلنت نشده بودن بلکه صداشون تا آخرین حد ممکن بود و وسط صحبتهای احساسی و مهم پارازیت مینداختن و پروسهی پیدا کردن گوشی از توی کیف و قطع کردنش هم ماجرایی بود.
• بندگان خدایی که بخاطر دل پاکشون از همون ب بسمالله تا آخرش گریه کردن.
• آیفونی که چندین بار زنگ خورد و بخاطر صدای بالاش هربار یه سکته رو رد کردیم.
• صدای نوچنوچ گفتن و بینی بالا کشیدنها هم که برای خودش یه ژانر جداگونه بود.
به قول زینب دلم به حال تدوینگر بنده خدا میسوزه که با این همه صدای پس زمینه میخواد چکار کنه...
تیر آخر زمانی بود که وقتی همسر شهید صحبتش تموم شده بود و مادر صحبت میکرد، میکروفون رو جدا نکردن؛ ایشون برای یک تماس رفتن بیرون و من نگاهم خیره به مسیر بود و میکروفونی که داره مکالمات این تماس رو هم ضبط میکنه. 🤦♀
وقتیام که اومدن و فهمیدن، باز میکروفون رو به مادر وصل نکردن تا حداقل صدای ایشون با کیفیت و واضح ضبط بشه.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۷