بسم الله الرحمن الرحیم
روایت پنجم
شهید #وحید_هاشمی
شهیدی که بعد از شنیدن زندگیشون نگاهم به دعای فرج و انتظار برای ظهور کاملا متفاوت شد.
جزو اولین تصاویر و بنرهایی بود که در میدون شهدا نصب میشد، دقیقا کنار جایگاه بود و اسمش کامل در ذهنم حک شده بود.
بار اولی که سر مزارشون رفتیم به دوستم گفتم: آخی، نگاه کن بنده خدا چقدر جوون بوده. چقدر چهرهش مظلوم و معصومه، بیچاره خانوادهش که جوون از دست دادن.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱
تَمامِ مَن
جزو اولین تصاویر و بنرهایی بود که در میدون شهدا نصب میشد، دقیقا کنار جایگاه بود و اسمش کامل در ذهنم
_ فاطمه! چی میگی؟ مگه نمیدونی این عکس قدیمیه؟ شهید هاشمی ازدواج کرده و دو تا بچه هم داره. مگه اون شب صحبت خانوادهش رو نشنیدی؟
این جملات رو که قلبم بیشتر گرفت.
یعنی دو تا بچه دیگه هم یتیم شدن؟ چند سالشونه؟ چکار میکنن؟ بنده خدا خانومش چی میکشه و کلی دل نگرانیِ دیگه که هربار بعد از اون عکس شهید رو میدیدم توی ذهنم نقش میبست.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۲
۹ فروردین بود که بالاخره بچهها تونستن هماهنگ کنن بریم منزلشون.
گویا حال بچههاشون خیلی خوب نبود و همسر شهید گفته بودن اگه میتونیم همزمان با یه گروه دیگه بریم تا رفت و آمد چند باره نباشه.
طبق معمول منتظر رسیدن بقیه بودیم تا همه بیان و باهم بریم داخل. سر کوچه هم اون یکی گروه وایستاده بودن و هر دقیقه تعدادشون بیشتر میشد و ما با تعجب نگاهشون میکردیم. چند دقیقهای منتظر موندیم اما اون گروه هنوز چشم به راه عدهای دیگه بودن و زمانم همینجوری میرفت، دیگه ما منتظر نموندیم و رفتیم سمت منزلشون.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۳
اسم کوچه بهشت بود و یکی از بهشتیا چند سالی از عمرش رو اینجا گذرونده بود.
آخر کوچه دیگه خونهای وجود نداشت؛ فقط سرسبزیِ زمینای خالی بود که آدم با نگاه کردن بهش هم حالش خوب میشد.
وارد خونه که شدیم همسر شهید به استقبالمون اومدن. چهرهی جوانشون که باید در این سن سرزنده و شاداب میبود، رنگ پریده بود و...
امان، امان و باز هم امان از چشمها که ناگفتههای آدمی رو فریاد میزنن و تو رو از نگاه کردن بهشون هم خجالتزده میکنن.
با همهی این اوصاف و غمِ از دست دادن عزیزشون باز هم لبخند و روی لبشون نگه داشته بودن و با مهربانی و آرامش ذاتیشون بهت خوشامد میگفتن و راه رو نشون میدادن.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۴
چند پلهای رو بالا رفتیم که اینبار مادر شهید رو دیدم. با دیدن حالشون واقعا یخ کردم. به چشم، مادری رو میدیدم که امید و انگیزهی ادامهی زندگیش رو از دست داده. نور از چشماش رفته بود. غم و ناراحتی توی صورتش مشهود بود. انگار تمام توانش رو بکار گرفته بود که روی پاهاش وایسته و به ما خوشامد بگه.
عکس جدیدترِ آقا وحید رو که دیدم تمام توصیفاتی که ازشون شنیده بودم برام باور پذیر شد.
گفتم تا خلوته عکس بگیرم که بعدا یادم نره، ازشون اجازه گرفتن و دربارهی قاب عکس کناری شهید پرسیدم.
_ پدرشونه، بردارم عکسش رو؟
شرمنده این حجم از درک و فروتنیشون شدم. آخه من کی باشم که بگم عکس همسرتون رو از کنار پسرش بردارید؟
+ نه، نه، این چه حرفیه. فقط میخواستم بدونم ایشون چه نسبتی با شهید دارن اتفاقا جای عکسشون دقیقا همینجاست.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۵
نشستیم و اون یکی گروه هم انگار منتظر بودن تا یکی پیش قدم بشه که اونا هم کمکم وارد شدن.
۱۰، ۲۰، ۳۰، ۴۰ و آخرم نفهمیدم چند نفر شدیم. فقط یادمه منزل نقلی و باصفاشون کامل پر شده. تازه فهمیدیم که سه تا گروه همزمان باهم اومدیم.
ما پنج نفر، یه گروه دانشآموزی و یه گروه دانشجویی.
هی به بچهها میگفتم کاش الان نمیومدیم و خیلی براشون زحمت شد ولی خب اومده بودیم و امیدوار بودم حداقل گفتگوی خوبی از آب در بیاد. همه نشستن و چند دقیقهای منتظر شدیم تا کسی شروع به صحبت کنه ولی خبری نشد.
هی به بچهها میگفتم میخواید ما شروع کنیم؟ ولی خوب منطقی نبود و قطعا این تعداد آدم سیر سوال مشخصی آماده کردن و نباید نظمشون رو بهم زد.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۶
تعداد زیاد بود و حواشی دیدار زیادتر:
• گوشیهایی که نه تنها سایلنت نشده بودن بلکه صداشون تا آخرین حد ممکن بود و وسط صحبتهای احساسی و مهم پارازیت مینداختن و پروسهی پیدا کردن گوشی از توی کیف و قطع کردنش هم ماجرایی بود.
• بندگان خدایی که بخاطر دل پاکشون از همون ب بسمالله تا آخرش گریه کردن.
• آیفونی که چندین بار زنگ خورد و بخاطر صدای بالاش هربار یه سکته رو رد کردیم.
• صدای نوچنوچ گفتن و بینی بالا کشیدنها هم که برای خودش یه ژانر جداگونه بود.
به قول زینب دلم به حال تدوینگر بنده خدا میسوزه که با این همه صدای پس زمینه میخواد چکار کنه...
تیر آخر زمانی بود که وقتی همسر شهید صحبتش تموم شده بود و مادر صحبت میکرد، میکروفون رو جدا نکردن؛ ایشون برای یک تماس رفتن بیرون و من نگاهم خیره به مسیر بود و میکروفونی که داره مکالمات این تماس رو هم ضبط میکنه. 🤦♀
وقتیام که اومدن و فهمیدن، باز میکروفون رو به مادر وصل نکردن تا حداقل صدای ایشون با کیفیت و واضح ضبط بشه.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۷
از این همه حاشیه من اعصابم بهم ریخته بود اما تعجبم از رفتار مادر و همسر شهید بود که حتی یه لحظه هم از چهرهشون کلافگی رو حس نمیشد و با تمرکز کامل صحبتشون رو ادامه میدادن.
همسر شهید اون لبخند قشنگش رو تا آخر حفظ کرده بود و میگفت:
_ آقا وحید خیلی مهمون دوست و سفرهدار بود همیشه دوست داشت مهمون به خونمون بیاد از روزی هم که شهید شده تا الان یک روز هم نبوده که خونهی ما خالی باشه.
با شنیدن این جمله و صبر خانواده بیشتر فهمیدم که من چقدرررررر با آدم خوبای خدا فاصله دارم.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۸
بالاخره بعد از تنظیم دوربین و... صحبت شروع شد. اجازه گرفتن تا عکس آقا وحید رو جابجا کنن تا توی قاب بیوفته که همسر شهید گفت:
من از خدامه الان بهم بگید عکس رو توی دستت بگیر و صحبت کن.
تا عکس رو توی بغل گرفت، چشما برق خاصی میزدن و لبخندشون زندهتر شده بود.
اونجا بود که فهمیدم عشق و علاقهی بین این دو نفر خیلی عمیق و جذاب بوده. با صحبتهایی هم که شنیدم مطمئنتر شدم.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۹
_ جملهای از حاج قاسم هست که میگن: شهید زندگی کنید تا شهید بشید.
منی که چهارده سال پر برکت کنار آقا وحید زندگی کردم. به رفتار، کارها و نوع مواجهشون با آدما و مشکلات که نگاه میکردم.
هربار مطمئنتر میشدم که روزی خبر شهادتشون رو برای من میارم.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱۰
_ عشق و علاقهی من به ایشون انکار نشدنیه. بازم میگم که خداروشکر من چهارده سال پربرکت کنارشون بودم و منو از یه دختر خام و ناپخته تبدیل کردن به مادر دو دختری که باید محکم بایسته و دخترهاش رو بزرگ کنه.
_ وقتی بهم خبر شهادت رو دادن، از اینکه شهید شدن تعجب نکردم ولی شوکه شدم که خدایا چرا الان؟!
همیشه به خدا میگفتم که خدایا من میدونم که ایشون لیاقت شهادت دارن ولی الان نه، مثل حاجقاسم بعد شصت سالگی و کلی خدمت انشاءالله شهید بشن.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱۱