چند پلهای رو بالا رفتیم که اینبار مادر شهید رو دیدم. با دیدن حالشون واقعا یخ کردم. به چشم، مادری رو میدیدم که امید و انگیزهی ادامهی زندگیش رو از دست داده. نور از چشماش رفته بود. غم و ناراحتی توی صورتش مشهود بود. انگار تمام توانش رو بکار گرفته بود که روی پاهاش وایسته و به ما خوشامد بگه.
عکس جدیدترِ آقا وحید رو که دیدم تمام توصیفاتی که ازشون شنیده بودم برام باور پذیر شد.
گفتم تا خلوته عکس بگیرم که بعدا یادم نره، ازشون اجازه گرفتن و دربارهی قاب عکس کناری شهید پرسیدم.
_ پدرشونه، بردارم عکسش رو؟
شرمنده این حجم از درک و فروتنیشون شدم. آخه من کی باشم که بگم عکس همسرتون رو از کنار پسرش بردارید؟
+ نه، نه، این چه حرفیه. فقط میخواستم بدونم ایشون چه نسبتی با شهید دارن اتفاقا جای عکسشون دقیقا همینجاست.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۵
نشستیم و اون یکی گروه هم انگار منتظر بودن تا یکی پیش قدم بشه که اونا هم کمکم وارد شدن.
۱۰، ۲۰، ۳۰، ۴۰ و آخرم نفهمیدم چند نفر شدیم. فقط یادمه منزل نقلی و باصفاشون کامل پر شده. تازه فهمیدیم که سه تا گروه همزمان باهم اومدیم.
ما پنج نفر، یه گروه دانشآموزی و یه گروه دانشجویی.
هی به بچهها میگفتم کاش الان نمیومدیم و خیلی براشون زحمت شد ولی خب اومده بودیم و امیدوار بودم حداقل گفتگوی خوبی از آب در بیاد. همه نشستن و چند دقیقهای منتظر شدیم تا کسی شروع به صحبت کنه ولی خبری نشد.
هی به بچهها میگفتم میخواید ما شروع کنیم؟ ولی خوب منطقی نبود و قطعا این تعداد آدم سیر سوال مشخصی آماده کردن و نباید نظمشون رو بهم زد.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۶
تعداد زیاد بود و حواشی دیدار زیادتر:
• گوشیهایی که نه تنها سایلنت نشده بودن بلکه صداشون تا آخرین حد ممکن بود و وسط صحبتهای احساسی و مهم پارازیت مینداختن و پروسهی پیدا کردن گوشی از توی کیف و قطع کردنش هم ماجرایی بود.
• بندگان خدایی که بخاطر دل پاکشون از همون ب بسمالله تا آخرش گریه کردن.
• آیفونی که چندین بار زنگ خورد و بخاطر صدای بالاش هربار یه سکته رو رد کردیم.
• صدای نوچنوچ گفتن و بینی بالا کشیدنها هم که برای خودش یه ژانر جداگونه بود.
به قول زینب دلم به حال تدوینگر بنده خدا میسوزه که با این همه صدای پس زمینه میخواد چکار کنه...
تیر آخر زمانی بود که وقتی همسر شهید صحبتش تموم شده بود و مادر صحبت میکرد، میکروفون رو جدا نکردن؛ ایشون برای یک تماس رفتن بیرون و من نگاهم خیره به مسیر بود و میکروفونی که داره مکالمات این تماس رو هم ضبط میکنه. 🤦♀
وقتیام که اومدن و فهمیدن، باز میکروفون رو به مادر وصل نکردن تا حداقل صدای ایشون با کیفیت و واضح ضبط بشه.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۷
از این همه حاشیه من اعصابم بهم ریخته بود اما تعجبم از رفتار مادر و همسر شهید بود که حتی یه لحظه هم از چهرهشون کلافگی رو حس نمیشد و با تمرکز کامل صحبتشون رو ادامه میدادن.
همسر شهید اون لبخند قشنگش رو تا آخر حفظ کرده بود و میگفت:
_ آقا وحید خیلی مهمون دوست و سفرهدار بود همیشه دوست داشت مهمون به خونمون بیاد از روزی هم که شهید شده تا الان یک روز هم نبوده که خونهی ما خالی باشه.
با شنیدن این جمله و صبر خانواده بیشتر فهمیدم که من چقدرررررر با آدم خوبای خدا فاصله دارم.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۸
بالاخره بعد از تنظیم دوربین و... صحبت شروع شد. اجازه گرفتن تا عکس آقا وحید رو جابجا کنن تا توی قاب بیوفته که همسر شهید گفت:
من از خدامه الان بهم بگید عکس رو توی دستت بگیر و صحبت کن.
تا عکس رو توی بغل گرفت، چشما برق خاصی میزدن و لبخندشون زندهتر شده بود.
اونجا بود که فهمیدم عشق و علاقهی بین این دو نفر خیلی عمیق و جذاب بوده. با صحبتهایی هم که شنیدم مطمئنتر شدم.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۹
_ جملهای از حاج قاسم هست که میگن: شهید زندگی کنید تا شهید بشید.
منی که چهارده سال پر برکت کنار آقا وحید زندگی کردم. به رفتار، کارها و نوع مواجهشون با آدما و مشکلات که نگاه میکردم.
هربار مطمئنتر میشدم که روزی خبر شهادتشون رو برای من میارم.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱۰
_ عشق و علاقهی من به ایشون انکار نشدنیه. بازم میگم که خداروشکر من چهارده سال پربرکت کنارشون بودم و منو از یه دختر خام و ناپخته تبدیل کردن به مادر دو دختری که باید محکم بایسته و دخترهاش رو بزرگ کنه.
_ وقتی بهم خبر شهادت رو دادن، از اینکه شهید شدن تعجب نکردم ولی شوکه شدم که خدایا چرا الان؟!
همیشه به خدا میگفتم که خدایا من میدونم که ایشون لیاقت شهادت دارن ولی الان نه، مثل حاجقاسم بعد شصت سالگی و کلی خدمت انشاءالله شهید بشن.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱۱
وقتی ازشون خواستن بیشتر از خاطراتشون بگن مکثی کردم و از بالا نگاه به عکس آقا وحید که دستشون بود کردن و گفتن:
_ خاطره که خیلی هست. همین خاطرههاست که آدم رو از پا در میاره.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱۲
شهید هاشمی از پاسدارای نیروی زمینی ۴۲ قدر بودن.
اوایل نمیدونستم این لشکر ۴۲ قدر چیه و دقیقا چکار میکنن ولی به مرور که خونهی شهدا رفتیم تازه فهمیدم که این لشکر در واقع یک گروه مهندسیان که پروژه و کارای عمرانی_ مهندسی انجام میدن.
ساخت پل، جاده و...
اغلب دائم توی ماموریتن و برای انجام پروژهها، استانهای مختلفی میرن و معمولا هم از خانوادههاشون دورن.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱۳
_ یه بار دیدم یه آقایی اومده سر مزارشون و خیلی گریه میکنه، بعد که پرسیدم فهمیدم که توی پایگاه بسیج چهارده معصوم فرماندهشون بوده. میگفت یبار به آقا وحید گفتم که از همه میگن یه جا بند نمیشید و دائم توی ماموریتید. چرا انقدر کار میکنید؟
اونم هم جواب داده که من توی این ماموریتا دنبال چیزی میگردم که بقیه نمیگردن.
الان فهمیدم که منظورش شهادت بوده.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱۴
_ خیلی کار میکرد و روی حلال بودن مال حساس بود. هربار بهش میگفتم که بسه و بخدا داری خیلی بیشتر از حقوقی که میگیری کار میکنی. میگفت من سربازم و باید وظایفمو انجام بدم. براش فرقی نداشت چه کاریه از جوشکاری تا خردهکاریهای متفاوت رو انجام میداد. همکاراش میگفتن هر جا توی کارا مشکل و گرهی بوجود میومد وحید سر میرسید و کار رو حل میکرد.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱۵
_ احترام عجیبی برای زن قائل بود. همیشه میگفت الگوی من امیرالمؤمنینه و تمام سعیم رو میکنم تا مثل ایشون با شما رفتار کنم، بنظر خودش فقط در حد سعی بود ولی منی که همسرش بودم میفهمیدم چجوری به این حرفش پایبنده و فقط حرفش رو نمیزنه.
حواسش به همه چی بود؛
به اینکه من به چی حساسم،
با چی خوشحال میشم،
با چی ناراحت و...
هیچوقت مانع کارهای فرهنگی من و حضورم توی اجتماع نشد.
من توی هر عرصهای که وارد شدم همیشه پشت من بود.
مثل دو تا بال بود برای من...
هیچوقت نشد بهم بگه که بشین توی خونه و باید بچهها رو بزرگ کنی یا اینکه شما خانمی و نباید اینکار رو بکنی.
انگار همین پر و بال دادن و مسئولیتهایی که توی زندگی برعهدهی من بودن، مقدمهای شدن برای الان که من بتونم از این به بعد توی نبودشون دو تا دخترامون رو بزرگ کنم.
روایت شهید #وحید_هاشمی ۱۶