eitaa logo
تَمامِ مَن
92 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
_ بچه‌ها ارتباطشون با باباشون خیلی خوب بود. من هربار فقط از خود آقا وحید میخوام و میگم که خودت باید آرومشون کن، بچه‌هایی که انقدر بابایی بودن آروم کردنشون کار من نیست. دعا کنید که ان‌شاءالله نبود باباشون طولانی نشه و بزودی با امام زمان برگردن. روایت شهید ۲۹
تَمامِ مَن
_ امروز که خبر شهادت آقای امیدواری رو شنیدم و دختر کوچیکشون رو دیدم. فقط گفتم خدا بهشون صبر بده که روزای سختی رو در پیش دارن... 💔 (واقعا عجیبه که هر دیداری میریم اسم از یه شهید دیگه میاد و با اینکه خود اون افراد داغدارن، دل‌نگران خانواده‌ی یه شهید هستن) (اگه هم نمیدونید کدوم شهید رو میگن روی کلیپ دخترشون ریپلای کردم) روایت شهید ۳۰
روایت مادر از آخرین روزی که کنار پسرشون بود متفاوت‌ و خیلی دردناکه: _ شبی که قرار بود فرداش راهی بشه بهم گفت که میخوام برم، گفتم نرو مامان، اینبار شلوغه. به خواهرش زنگ زدم، دامادم اینا هم میگفتن نذار بره. برای سحری که رفتم پیششون گفتم وحید مامان‌جان، همه میگن نرو، بیا اینبار رو نرو... یهو پاشد سر پا، گوشه‌های لباسش رو گرفته بود و تکون میداد، میگفت: مادر! من این لباس و تنم کردم برای همچین روزی، من نرم کی بره؟ من نرم که اینجا مثل سوریه بشه؟ ما نریم کی بره؟؟؟ بعدش رفت وضو بگیره و منم رفتم بالا داروهام رو بخورم و باهم خداحافظی نکردیم، چون هربار میخواست بره میومد بالا و مفصل خداحافظی می‌کرد ولی... دوباره گریه‌شون میگیره و با همون صدای لرزون ادامه میدن: ساعت ۱۰ صبح اینطورا بود دیدم خبری از وحید نشد رفتم پایین که عروسم گفت صبح خواب مونده بود، با صدای زنگ تلفنش و اینکه همکاراش دم درن از جا پرید و با عجله ساکش رو برداشت و رفت. این شد حسرتی روی دل مادر که حتی برای آخرین بار از پسر عزیزش خداحافظی هم نکرد. روایت شهید ۳۱
فقط بعد از این رفتن، تلفنی باهم صحبت میکنن و آقا وحید میگه ما جامون امنه و خیالتون راحت باشه. روایت شهید ۳۲
صحبت‌ها تموم شدن و من از درک جملات سنگینی که شنیدن عاجزم. _ من بابای واقعی میخوام. _ من بابایی که توی قلب باشه رو نمی‌خوام. _ قرار من با خدا این نبود، الان زمانش نبود. _ حتی نتونستیم برای آخرین‌بار با هم خداحافظی کنیم. _ از اون روز مهم‌ترین دعای بچه‌های من دعای فرجه و... روایت شهید ۳۳
موقع خداحافظی وایمیستیم تا آخرین نفر باشیم. همسر شهید باز بابت گل تشکر میکنن و میگن که آقا وحید خیلی گل دوست داشت. از وقتی که شهید شد گلا هم دارن پژمرده میشن. (ما امیدواریم که این گل همیشه سرسبز توی خونشون بمونه.) روایت شهید ۳۴
بعد از اون الحمدالله خیلی همسر آقا وحید رو دیدم و هربار جویای حال دخترها میشیم. پریماه یه مدت مریض شده بود و همون شبی که ما رفته بودیم دیدنشون تب شدیدی میکنه و الان خداروشکر حالش خوبه. هنوزم نه هنوزه رفتن بابا رو قبول نکرده و حتی سر مزار بابا هم نمیاد و توی ماشین میشینه. روایت شهید ۳۵
فکر میکنم تا الان دیگه شما هم به محبت، عشق و علاقه‌‌‌ای که آقا وحيد و همسرشون بهم داشتن، رسیدید. برای تکمیل این حرف فقط این رو بگم که من هربار و هر زمانی که رفتم گلزار، اگه هیچکس هم نبوده، ایشون رو دیدم که ایستاده یا نشسته دارن کنار مزار آقا وحید دعا میخونن. روایت شهید ۳۶
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
احتمالا الان دیگه متوجه شدید که چرا گفتم این دیدار نگاه من به دعای فرج و انتظار برای ظهور رو متفاوت کرد. تنها خواستم از شمایی که این روایت رو خوندید اینه که از این به بعد باتوجه ویژه‌تری دعای فرج رو بخونید و برای ظهور دعا کنید.🙏🌱 روایت شهید پایان.
سلام عید همگی مبارک باشه. 🌸 به مناسبت ولادت حضرت معصومه و ان‌شاءالله امروز روایت یکی از شیر دخترای ایران، شهیده 🕊 نخبه‌ای که در جنگ رمضان به درجه‌ی والای شهادت رسیدن رو شروع میکنم.
نوشتن این روایت برام خیلی سخت و سنگینه و همینم باعث شده انقدر نوشتنش عقب بیوفته؛ چون بارها خانواده‌‌شون رو دیدم و پای حرفهاشون نشستم بخاطر همینم حیرون موندم که باید از کجا شروع کنم و چیو تعریف کنم. خلاصه که توکل به خدا، امیدوارم بتونم خوب بنویسم تا شما هم با این شهیده‌ی عزیز آشنا بشید.🌱