بسم الله الرحمن الرحیم
روایت شهیده #مهسا_طاهری
دانشمند شیمی فیزیک کوانتوم
ولادت: ۱۳۷۲/۰۸/۲۸
شهادت: ۱۴۰۴/۱۲/۱۳
"تقدیم به تمام شیر دخترانی که در راه درست و حق به هر روشی که تونستن مبارزه کردن"
🔸 راهنمای خوانش بهتر روایت:
علامت "_" به معنی صحبت از زبان مادر شهیده
و "+" از زبان برادرشون هست.
هر جا هم نشانهای قبل از پاراگراف وجود نداشت، برداشتها از زبان خودمه.
مجتمع مسکونی نارنجستان اراک رو که زدن، مثل اکثر مواقع اولین سوال افراد این بود که: کی اونجا بوده که زدن؟
سوالی که به ظاهر سادهست ولی وقتی دقیق بهش فکر کنیم، میبینم این لعنتیا چقدر خوب اینو تو ذهنمون جا انداختن که اسرائیل و آمریکا فقط بخاطر فرد خاصی جایی رو میزنن، اینهمه فرد بیگناه رو میکشن و اموالی که سالها با خوندل جمع کردن رو یه شبِ با خاک یکسان میکنن...
تا اسم یکنفر با عنوانی خاص جزو شهدا اعلام بشه از فرداش همه میگن مجتمع فلان رو بخاطر فلانی زدن!!!
اصلا هم مهم نیست که این به اصطلاح افراد خاص (نظامی، دانشمند یا مسئول)، آدمن و حق حیات دارن چه بسا بیشتر از همهی ما، چون سالها بخاطر تکتک ما و کشورمون سختی کشیدن و زمانهایی که ما درگیر زندگی روزمره خودمون بودیم، این افراد و خانوادههاشون چه چیزایی رو از سر گذروندن و بجای کمکاری ما هم بها دادن.
پوستر تشییع شهدا که اعلام شد، قسمت بالا عکس و اسم مهسا با عنوان شهیده نخبه مهسا طاهری به چشم میومد و بعضیا میگفتن بخاطر اینکه یه نخبه اونجا زندگی میکرده، مجتمع رو زدن!
بعدا از طریق دوستام فهمیدم که اصلا مهسا ربطی به این حادثه نداشته و تهران به شهادت رسیده. فقط بخاطر اینکه پیکرش همزمان با شهدای این مجتمع رسیده، مراسم و اطلاعرسانیها یکی شده بودن.
ولی هنوز خیلیا این گزارهی غلط تو ذهنشون جا افتاده و من واقعا این کجسلیقگی برخی از دوستان رو نمیفهمم که چرا یذره بهتر و باابتکار عمل نمیکنن!
این اتفاق برای یه شهید دیگه هم افتاد که همینجوری کنار هم عکس و اسما رو گذاشتن، بدون هیچ توضیحی و خیلیا گزارههای اشتباه این مدلی رو پخش کردن.
(عکسی که از دیروز دنبالشم مال همین پوستره که خیلی پخش شده بود ولی انگار از صحنهی روزگار محو شده که پیداش نمیکنم 😕)
۸ فروردین بود که بالاخره تونستیم هماهنگ کنیم بریم منزل شهیده طاهری.
زهرا با برادرشون تماس گرفته بود و همش از این میگفت که خیلی خوب صحبت کردن و استقبال کرده بودن،
همین حرفم باعث شده بود تا دلمون قرص بشه و راحتتر با این دیدار مواجه بشیم.
(همه مهسا رو با این عکس البته با پسزمینه آبی ساده میشناسن، من اوایل فکر میکردم کنار دریا این عکس رو گرفته باشه و خودمم تازه تصویر اصلی رو دیدم)
دم در فقط همین پلاکارد وجود داشت و این موضوع برام جلب توجه کرده بود چون هرجا رفتم پر از بنر و پلاکارد بوده ولی اینجا انقدر ساده و بدور از شلوغیه.
بعدا که با روحیات و ملاحظات دقیق خانواده آشنا شدم، فهمیدم نباید چیزی غیر از این هم انتظار میداشتم.
🏘 مثل تفاوت محیط قرارگیری خونهها،
منزل مهسا اینا داخل یکی از خیابونای شلوغ و پر از مغازهی شهره و طبیعتا زدن یه عالمه پلاکارد وقتی همهجا پر از تابلوئه و باعث میشه تا اسم مغازههای اطراف دیده نشه خیلی کار درستی نیست. هرچند هستن آدمایی با موقعیت مشابه که این چیزا براشون مهم نیست و فقط دنبال حفظ آبروشونن (گویا تعداد پلاکارد تسلیت تأثیر مستقیمی بر بالا بردن آبروی یه عده داره 😏)
(منظورم با بقیهی خانوادهی شهدا نیست، چون تا الان همه غیر از شهیده طاهری، خونشون داخل کوچه بوده و اطرافشون فقط منازل مسکونی قرار داشته و پس ملاحظات بالا شامل اونا نمیشه)
این گل خوشگلا رو معلم به تازگی کشف کرده بود و عکسی که بار اول ازش گرفته بودم خوب نشده بود.
گفتم تا فرصت هست سریع یه عکس خوب ازش بگیرم که...
دقیقا همون لحظه برادر شهید اومدن جلوی در تا راهنماییمون کنن.
دعا دعا میکردم این صحنه رو ندیده باشه وگرنه میگه: نگاه کن تروخدا یه گل گرفتنا دیگه این عکس گرفتنِ جلوی در چی میگه...
ولی خوب مثل اکثر دیدارها انگار باید یکی دو تا سوتی رو بدیم. 🥸
بهمون گفتن بریم بالا.
ولی وقتی از پلهها بالا رفتیم و کلی کفش و مواجه شدیم و صداهای داخل خبر از یه دورهمی خانوادگی میداد، همه مردد پشت در وایستاده بودیم و نمیدونستیم چکار کنیم.
یه نگاه به پلههای بالا انداختم و دیدن وسایل کافی بود که بفهمم قطعا درست اومدیم و بالاتر خونهی دیگهای نیست.
یه نفس عمیق کشیدم و در زدم.
صدای بفرماییدها از اونطرف بلند شد و داخل شدیم.
چون تابحال خانوادهشون رو ندیده بودم، با همه گرم احوالپرسی میکردم ولی گیج شده بودم که کی به کیه چون همه از اقوام بودن و بهم شباهتهایی داشتن.
هرکاری کردیم که زمین بشینیم قبول نکردن، افراد جابجا شدن، آقایون به اتاق رفتن تا ما روی مبل جاگیر بشیم.
دو تا از صندلیای چوبی میز ناهارخوری رو روبرومون جلوی بخاری گذاشتن و بالاخره فهمیدم که مادر مهسا کیه.
بعد از چند دقیقه برادر کوچکتر مهسا هم کنار مادر روی صندلی قرار گرفت.
همین کار بهم نشون داد که قطعا این دیدار با بقیه جاهایی که رفتیم متفاوته. اکثر جاها وقتی میدیدن همه خانومیم، آقایون اصلا نمیومدن و صحبت رو به خانومای خونه واگذار میکردن.
مادر خیلی رنگ به رو نداشت، دستها را بهم گره کرده بود و نگاهشون میکرد.
وقتی خواستیم از مهسا برامون بگن گفتن:
بله، امیر!
و امیرمحمد انگار که این روند براش عادی شده شروع به صحبت از خواهر عزیزش کرد و مادر هم هرجا که خاطرهای به ذهنش میومده برامون میگفت.
_ من بعد از اینکه دبیرستانم تموم شد، آرایشگری رو شروع کردم. همون سالها ازدواج کردم و ۱۹ سالم بود که مهسا رو باردار شدم. سنم کم بود و خیلی سرش استرس کشیدم.
مهسا هربار عکسای اون زمان رو که میدید شوخی میکرد و میگفت: باباااا، به دختر بیست ساله که نمیشه اعتماد کرد، تو چجوری اعتماد میکردی منو میدادی دست مامان!
_ سال اول زندگیمون خونهی مادرشوهرم زندگی میکردیم، بعدش که مهسا بدنیا اومد تصمیم گرفتیم مستقل بشیم. هرجوری بود تونستیم یه زیرزمین رو اجاره کنیم و بریم اونجا.
هرسال وضعیتمون همین بود از این خونه به اون خونه اسبابکشی داشتیم، توی فامیل به شوخی میگفتن: مهسا بیست سالشه و تابحال توی بیست تا خونه زندگی کرده.
_ ما زندگیمون بالا و پایین زیاد داشت و اون اوایل سختی زیاد داشتیم. مهسایِ من دختر سختی کشیدهای بود.
خیلی مهربون بود، همیشه آرزو داشت که بتونه خوب پول در بیاره تا به بچههای یتیمخونه کمک کنه و جایی برای نگهداری بچههای بهزیستی داشته باشه. میگفت دلم میخواد به بچههایی که توی هزینه تحصیلاتشون مشکل دارن کمک کنم.