بعد از چند دقیقه برادر کوچکتر مهسا هم کنار مادر روی صندلی قرار گرفت.
همین کار بهم نشون داد که قطعا این دیدار با بقیه جاهایی که رفتیم متفاوته. اکثر جاها وقتی میدیدن همه خانومیم، آقایون اصلا نمیومدن و صحبت رو به خانومای خونه واگذار میکردن.
مادر خیلی رنگ به رو نداشت، دستها را بهم گره کرده بود و نگاهشون میکرد.
وقتی خواستیم از مهسا برامون بگن گفتن:
بله، امیر!
و امیرمحمد انگار که این روند براش عادی شده شروع به صحبت از خواهر عزیزش کرد و مادر هم هرجا که خاطرهای به ذهنش میومده برامون میگفت.
_ من بعد از اینکه دبیرستانم تموم شد، آرایشگری رو شروع کردم. همون سالها ازدواج کردم و ۱۹ سالم بود که مهسا رو باردار شدم. سنم کم بود و خیلی سرش استرس کشیدم.
مهسا هربار عکسای اون زمان رو که میدید شوخی میکرد و میگفت: باباااا، به دختر بیست ساله که نمیشه اعتماد کرد، تو چجوری اعتماد میکردی منو میدادی دست مامان!
_ سال اول زندگیمون خونهی مادرشوهرم زندگی میکردیم، بعدش که مهسا بدنیا اومد تصمیم گرفتیم مستقل بشیم. هرجوری بود تونستیم یه زیرزمین رو اجاره کنیم و بریم اونجا.
هرسال وضعیتمون همین بود از این خونه به اون خونه اسبابکشی داشتیم، توی فامیل به شوخی میگفتن: مهسا بیست سالشه و تابحال توی بیست تا خونه زندگی کرده.
_ ما زندگیمون بالا و پایین زیاد داشت و اون اوایل سختی زیاد داشتیم. مهسایِ من دختر سختی کشیدهای بود.
خیلی مهربون بود، همیشه آرزو داشت که بتونه خوب پول در بیاره تا به بچههای یتیمخونه کمک کنه و جایی برای نگهداری بچههای بهزیستی داشته باشه. میگفت دلم میخواد به بچههایی که توی هزینه تحصیلاتشون مشکل دارن کمک کنم.
_ مهسا خیلی جایزه میگرفت، توی مدرسه و برای مسابقات مختلف.
بچه که بود برای حفظ جزء ۳۰ میرفت موسسه، بعدش دیگه تو خونه از جزء ۱ تا ۴ رو حفظ کرد.
هوشش توی درس به باباش رفته بود، عاشق ریاضی و شیمی بود.
باباش از همون ابتدایی بهش یاد داده بود تا مفهوم درس رو بگیره و از روی سوال چیزی نخونه، همیشه هم اینطوری درس میخوند و نمراتش بالا بود.
(یکی از فعالیتهای پدر مهسا نویسندگی و نوشتن نمایشنامه بوده)
روی میز یه عالمه از مدارک و لوحهای تقدیر مهسا رو گذاشته بودن.
+ خواهرم استعداد زیادی توی درس دادن داشت، من ریاضیم خوب نبودم، درسامو باهام کار میکرد تا یه چیزی رو یاد نمیگرفتم ولم نمیکرد، اگه نمیبود من خیلیییی تجدیدی میاوردم.
وقتی دیپلمم رو گرفتم، هربار بهم میگفت: امیر این دیپلم تو در اصل مال منه. 😅
+ اون موقع که من بچه بودم، خونمون اتاق خواب نداشت و مهسا هروقت که درس میخوند من میرفتم سراغش یا مشقاش رو پاره میکردم. اونم برای اینکه اذیتش نکنم میرفت تو راهرو درس میخوند. بعضی وقتا که هوا سرد بود با کلی لباس و پتوپیچ تو همون راهرو درسش رو میخوند.
(موقع تعریف این خاطره سرش رو به چپ و راست تکون میده و با خنده میگه امیدوارم خدا منو ببخشه 🤲🙂)
_ هیچوقت خودشو با بقیه مقایسه نمیکرد، هرچی براش میگرفتیم میپوشید، از غذا اصلا ایراد نمیگیرفت و هرچی بود میخورد و کلی تشکر میکرد.
من ده سال بعد از ازدواجم سرکار رفتم، عکاسی و فیلمبرداری مجالس رو انجام میدادیم بخاطر همینم چهرهی من برای خیلیا آشناست.
هربار که میخواستیم برای بریم فیلمبرداری میگفت من نمیخوام بیام، آخرشم با کتاباش میومد، میرفت توی یه اتاق یا یه گوشهای برای خودش درس میخوند.
+ شنیدید میگن آدم برمیگرده به سرشت اصلیش؟ خواهر من زیاد مذهبی نبود و این شکلی نبود که بعضی چیزا رو کامل رعایت کنه، هممون باگ داریم دیگه.
آرایش میکرد و مدل دیگهای میپوشید و چادر همیشه سرش نبوده،
این چندسال آخر که رفت تو این وادی کارهایی که انجام میداد، یهو تغییر کرد.
مامان میگه:
من چون خودم کار آرایشگری میکردم، مهسا هم خیلی توی اینکار مهارت داشت، توی هر مراسم اونی بود که همه رو آرایش میکنه. خیلی قشنگ میکاپ میکرد.
خیلی لوازم آرایش داشت، الانم که رفتیم وسایلش رو از خوابگاه بیاریم کلی لوازم آرایش داشت که آوردم.
این اواخر دیگه خیلی کم آرایش میکرد و فقط در حد یه ته آرایش روی صورتش داشت.
+ بهش میگفتم: چرا دیگه خیلی آرایش نمیکنی؟ میگفت: دیگه خیلی حوصله ندارم امیر، همینجوری خوبم.
+ من مداحی گوش میدادم و اون آهنگ. میگفت: امیر با مداحی غصهم میگیره.
منم میگفتم: بابا مداحی امام حسینه و اتفاقا فرح میاره.
ولی بعدهها میدیدم که خودش همش داره مداحی گوش میده. یه بار بهش گفتم: پس چیشد؟ تو که میگفتی با مداحی غصهدار میشم و این حرفا.
بهم گفت: چی بگم دیگه، پیش اومده...
_ امیرمحمد محرم اسرارِ مهسا بود. انقدر که این دو تا باهم دردِدل میکردن و حرف میزدن به من چیزی نمیگفتن. جیک و پوک همدیگه رو میدونستن.
مهسا عاشق امیرمحمد بود، هربار میومد خونه محکم بغلش میکرد و میگفت این بچهی منه.
البته که یکسره دنبال هم بودن و باهم بحث داشتن؛ بحث سر مداحی یا آهنگ گذاشتن، اینکه کی چی بذاره. یه اسپیکر داشتن به اون وصل میشدن صداشو بلند میکردن.
+ باهم سر شهید شدن خیلی کلکل میکردیم، من میگفتم اول من شهید میشم و مهسا مینداخت دنبالم و داد میزد: دهنتو ببند امیر! خودم اول شهید میشم.
_ هروقت صحبت از مرگ میشد میگفت: مامان!مطمئن باشید اون زمانی که شما تو این دنیا نباشید منم نیستم، من بمونم و برای شما عزادار بشم؟ اصلا! من نمیتونم. آخرم همینطور شد.
مهسا دانشجوی سال سوم دکتری شیمی فیزیک کوانتوم بود.
برای کارشناسی شیمی با گرایش دیگهای رو قبول شده که بعد تغییرش داد رفت توی همین حیطهی شیمی_ فیزیک و فیزیک کوانتوم.
لیسانسش دانشگاه سردشت اراک بود، ارشد میره زنجان و دکتری هم تربیت مدرس تهران میخوند و همزمان استاد دانشگاه هم بود.
_ خیلی دختر فعالی بود و همش پروژههای مختلف میگرفت، با شرکت و سازمانها همکاری میکرد.