_ مهسا خیلی جایزه میگرفت، توی مدرسه و برای مسابقات مختلف.
بچه که بود برای حفظ جزء ۳۰ میرفت موسسه، بعدش دیگه تو خونه از جزء ۱ تا ۴ رو حفظ کرد.
هوشش توی درس به باباش رفته بود، عاشق ریاضی و شیمی بود.
باباش از همون ابتدایی بهش یاد داده بود تا مفهوم درس رو بگیره و از روی سوال چیزی نخونه، همیشه هم اینطوری درس میخوند و نمراتش بالا بود.
(یکی از فعالیتهای پدر مهسا نویسندگی و نوشتن نمایشنامه بوده)
روی میز یه عالمه از مدارک و لوحهای تقدیر مهسا رو گذاشته بودن.
+ خواهرم استعداد زیادی توی درس دادن داشت، من ریاضیم خوب نبودم، درسامو باهام کار میکرد تا یه چیزی رو یاد نمیگرفتم ولم نمیکرد، اگه نمیبود من خیلیییی تجدیدی میاوردم.
وقتی دیپلمم رو گرفتم، هربار بهم میگفت: امیر این دیپلم تو در اصل مال منه. 😅
+ اون موقع که من بچه بودم، خونمون اتاق خواب نداشت و مهسا هروقت که درس میخوند من میرفتم سراغش یا مشقاش رو پاره میکردم. اونم برای اینکه اذیتش نکنم میرفت تو راهرو درس میخوند. بعضی وقتا که هوا سرد بود با کلی لباس و پتوپیچ تو همون راهرو درسش رو میخوند.
(موقع تعریف این خاطره سرش رو به چپ و راست تکون میده و با خنده میگه امیدوارم خدا منو ببخشه 🤲🙂)
_ هیچوقت خودشو با بقیه مقایسه نمیکرد، هرچی براش میگرفتیم میپوشید، از غذا اصلا ایراد نمیگیرفت و هرچی بود میخورد و کلی تشکر میکرد.
من ده سال بعد از ازدواجم سرکار رفتم، عکاسی و فیلمبرداری مجالس رو انجام میدادیم بخاطر همینم چهرهی من برای خیلیا آشناست.
هربار که میخواستیم برای بریم فیلمبرداری میگفت من نمیخوام بیام، آخرشم با کتاباش میومد، میرفت توی یه اتاق یا یه گوشهای برای خودش درس میخوند.
+ شنیدید میگن آدم برمیگرده به سرشت اصلیش؟ خواهر من زیاد مذهبی نبود و این شکلی نبود که بعضی چیزا رو کامل رعایت کنه، هممون باگ داریم دیگه.
آرایش میکرد و مدل دیگهای میپوشید و چادر همیشه سرش نبوده،
این چندسال آخر که رفت تو این وادی کارهایی که انجام میداد، یهو تغییر کرد.
مامان میگه:
من چون خودم کار آرایشگری میکردم، مهسا هم خیلی توی اینکار مهارت داشت، توی هر مراسم اونی بود که همه رو آرایش میکنه. خیلی قشنگ میکاپ میکرد.
خیلی لوازم آرایش داشت، الانم که رفتیم وسایلش رو از خوابگاه بیاریم کلی لوازم آرایش داشت که آوردم.
این اواخر دیگه خیلی کم آرایش میکرد و فقط در حد یه ته آرایش روی صورتش داشت.
+ بهش میگفتم: چرا دیگه خیلی آرایش نمیکنی؟ میگفت: دیگه خیلی حوصله ندارم امیر، همینجوری خوبم.
+ من مداحی گوش میدادم و اون آهنگ. میگفت: امیر با مداحی غصهم میگیره.
منم میگفتم: بابا مداحی امام حسینه و اتفاقا فرح میاره.
ولی بعدهها میدیدم که خودش همش داره مداحی گوش میده. یه بار بهش گفتم: پس چیشد؟ تو که میگفتی با مداحی غصهدار میشم و این حرفا.
بهم گفت: چی بگم دیگه، پیش اومده...
_ امیرمحمد محرم اسرارِ مهسا بود. انقدر که این دو تا باهم دردِدل میکردن و حرف میزدن به من چیزی نمیگفتن. جیک و پوک همدیگه رو میدونستن.
مهسا عاشق امیرمحمد بود، هربار میومد خونه محکم بغلش میکرد و میگفت این بچهی منه.
البته که یکسره دنبال هم بودن و باهم بحث داشتن؛ بحث سر مداحی یا آهنگ گذاشتن، اینکه کی چی بذاره. یه اسپیکر داشتن به اون وصل میشدن صداشو بلند میکردن.
+ باهم سر شهید شدن خیلی کلکل میکردیم، من میگفتم اول من شهید میشم و مهسا مینداخت دنبالم و داد میزد: دهنتو ببند امیر! خودم اول شهید میشم.
_ هروقت صحبت از مرگ میشد میگفت: مامان!مطمئن باشید اون زمانی که شما تو این دنیا نباشید منم نیستم، من بمونم و برای شما عزادار بشم؟ اصلا! من نمیتونم. آخرم همینطور شد.
مهسا دانشجوی سال سوم دکتری شیمی فیزیک کوانتوم بود.
برای کارشناسی شیمی با گرایش دیگهای رو قبول شده که بعد تغییرش داد رفت توی همین حیطهی شیمی_ فیزیک و فیزیک کوانتوم.
لیسانسش دانشگاه سردشت اراک بود، ارشد میره زنجان و دکتری هم تربیت مدرس تهران میخوند و همزمان استاد دانشگاه هم بود.
_ خیلی دختر فعالی بود و همش پروژههای مختلف میگرفت، با شرکت و سازمانها همکاری میکرد.
+ براش دعوتنامه از نروژ، آلمان و هلند اومده بود. میگفت اونجا چند برابر ایران درآمد و امکانات میدن، برم برای شما هم پول میفرستم و بعد میارمتون پیش خودم.
اون اوایل هدف اصلیش که رفته بود توی این مسیر اصلا اعتقادی و ملی نبود، فقط میخواست به خانواده کمک کنه و به قولی پرچمشون رو ببره بالا.
کمکم وقتی رفت توی این مسیر و با بعضی چیزا آشنا شد، بعد یه مدت همه چیز دیگه براش یه معنای دیگه داشت.
_ میگفت من این همه سال از امکانات دانشگاههای ایران استفاده کردم نمیتونم الان که نوبت منه و باید به کشورم کمک کنم ول کنم و برم یه جای دیگه.
_ یه روز خونه بود و به باباش گفته بود که من یه تماس و چت مهم با یکی از دانشمندای هلندی دارم، مصاحبهست و حتما خونه توی سکوت باشه. باباش میگفت من هی میشنیدم داره خارجی حرف میزنه و هر چی گوش وایستادم نفهمیدم چی میگن و براش چای بردم تا خستگیش رو در کنه که یهو طرف مقابلش عصبی شده بود و گفته بود این کیه و مگه نگفتید تنهایید و بحثشون شده بود. مهسا هم گفته بود بابامه و برام چایی آورده، ترسی ندارم که نگم.
چند باره دیگه هم این مکالماتشون رو ادامه داده بودن و سر پروژهای که با اونا داشت صحبت میکرد، نکاتی که میخواست رو ازشون یاد گرفت ولی از خودش هیچی نگفته بود، بعد چند وقت بهش گفتن این قرارداد پروژهتونه و امضا کنید تا بعدش بیاید هلند که گفته بود من قصد همکاری باهاتون ندارم اون فرد هم که شوکه شد بود که چرا؟ ما که تا الان گفتگومون خیلی خوب بوده.
مهسا هم گفته بود من فقط میخواستم مطالبی رو ازتون یاد بگیرم که گرفتم دیگه کاری باهم نداریم.
اون طرف هم خیلی عصبی شده و گفته بود شما ایرانیا حاضر خورید و تماس رو قطع کرد.
این خاطرات و صحبتها رو که میگن برام سکوت و توجه اقوامشون جالبه. انگار اونا هم تازه دارن بعضی چیزا رو میشنون.