eitaa logo
تَمامِ مَن
91 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
+ من مداحی گوش میدادم و اون آهنگ. می‌گفت: امیر با مداحی غصه‌‌م میگیره. منم می‌گفتم: بابا مداحی امام حسینه و اتفاقا فرح میاره. ولی بعده‌ها میدیدم که خودش همش داره مداحی گوش میده. یه بار بهش گفتم: پس چیشد؟ تو که میگفتی با مداحی غصه‌دار میشم و این حرفا. بهم گفت: چی بگم دیگه، پیش اومده...
_ امیرمحمد محرم اسرارِ مهسا بود. انقدر که این دو تا باهم دردِدل میکردن و حرف میزدن به من چیزی نمیگفتن. جیک و پوک همدیگه رو میدونستن. مهسا عاشق امیرمحمد بود، هربار میومد خونه محکم بغلش میکرد و میگفت این بچه‌ی منه. البته که یکسره دنبال هم بودن و باهم بحث داشتن؛ بحث سر مداحی یا آهنگ گذاشتن، اینکه کی چی بذاره. یه اسپیکر داشتن به اون وصل میشدن صداشو بلند میکردن.
+ باهم سر شهید شدن خیلی کلکل میکردیم، من می‌گفتم اول من شهید میشم و مهسا مینداخت دنبالم و داد میزد: دهنتو ببند امیر! خودم اول شهید میشم. _ هروقت صحبت از مرگ میشد میگفت: مامان!مطمئن باشید اون زمانی که شما تو این دنیا نباشید منم نیستم، من بمونم و برای شما عزادار بشم؟ اصلا! من نمیتونم. آخرم همینطور شد.
مهسا دانشجوی سال سوم دکتری شیمی فیزیک کوانتوم بود. برای کارشناسی شیمی با گرایش دیگه‌ای رو قبول شده که بعد تغییرش داد رفت توی همین حیطه‌ی شیمی_ فیزیک و فیزیک کوانتوم. لیسانسش دانشگاه سردشت اراک بود، ارشد میره زنجان و دکتری هم تربیت مدرس تهران میخوند و همزمان استاد دانشگاه هم بود. _ خیلی دختر فعالی بود و همش پروژه‌های مختلف می‌گرفت، با شرکت و سازمان‌ها همکاری میکرد.
+ براش دعوتنامه‌ از نروژ، آلمان و هلند اومده بود. می‌گفت اونجا چند برابر ایران درآمد و امکانات میدن، برم برای شما هم پول میفرستم و بعد میارمتون پیش خودم. اون اوایل هدف اصلیش که رفته بود توی این مسیر اصلا اعتقادی و ملی نبود، فقط میخواست به خانواده کمک کنه و به قولی پرچمشون رو ببره بالا. کم‌کم وقتی رفت توی این مسیر و با بعضی چیزا آشنا شد، بعد یه مدت همه چیز دیگه براش یه معنای دیگه داشت. _ می‌گفت من این همه سال از امکانات دانشگاه‌های ایران استفاده کردم نمیتونم الان که نوبت منه و باید به کشورم کمک کنم ول کنم و برم یه جای دیگه.
_ اولین پروژه‌ش با هوافضا بود که لایه رویی موشک رو طراحی میکرد. می‌گفت مامان شیمی رشته‌ی خداییه. _ این قطعه رو هم وقتی پروژه‌شون تموم شد برای یادگاری آورده بود خونه.
_ یه روز خونه بود و به باباش گفته بود که من یه تماس و چت مهم با یکی از دانشمندای هلندی دارم، مصاحبه‌ست و حتما خونه توی سکوت باشه. باباش می‌گفت من هی می‌شنیدم داره خارجی حرف میزنه و هر چی گوش وایستادم نفهمیدم چی میگن و براش چای بردم تا خستگیش رو در کنه که یهو طرف مقابلش عصبی شده بود و گفته بود این کیه و مگه نگفتید تنهایید و بحثشون شده بود. مهسا هم گفته بود بابامه و برام چایی آورده، ترسی ندارم که نگم. چند باره دیگه هم این مکالماتشون رو ادامه داده بودن و سر پروژه‌ای که با اونا داشت صحبت میکرد، نکاتی که می‌خواست رو ازشون یاد گرفت ولی از خودش هیچی نگفته بود، بعد چند وقت بهش گفتن این قرارداد پروژه‌تونه و امضا کنید تا بعدش بیاید هلند که گفته بود من قصد همکاری باهاتون ندارم اون فرد هم که شوکه شد بود که چرا؟ ما که تا الان گفتگومون خیلی خوب بوده. مهسا هم گفته بود من فقط میخواستم مطالبی رو ازتون یاد بگیرم که گرفتم دیگه کاری باهم نداریم. اون طرف هم خیلی عصبی شده و گفته بود شما ایرانیا حاضر خورید و تماس رو قطع کرد.
این خاطرات و صحبت‌ها رو که میگن برام سکوت و توجه اقوامشون جالبه. انگار اونا هم تازه دارن بعضی چیزا رو میشنون.
_ خیلی خیلی به ظاهرش اهمیت میداد، همیشه مرتب و خوش پوش بود. یه عالمه از این کرم و اسپری‌ها برای صورت و مو و اینا داشت. برای منم میرفت کرم و از این ماسکای پاکسازی می‌گرفت و روی صورتم میذاشت و هی میگفت به خودت برس مامان، از این اسپری بزن، حتما ضدآفتابت رو استفاده کن چون میری سرکار و بیشتر بیرونی پوستت میسوزه.
_ عاشق عروسکاش بود، بزرگم که شده بود بیخیال عروسکا نمیشد، من یه کارتن از عروسکاش رو جدا کرده بودم که بدم به بچه‌ها ناراحت شده بود و میگفت اصلا نمیذارم از عروسکام به کسی بدید، همشون مال خودمن و دوستشون دارم. _ یه وقتایی که روی تختش می‌خوابید دستش رو آویزون میکرد و میگفت: مامان دستمو قلقلک بده خوابم ببره، خیلی حس خوبی داره. خیلی کودک درونش زنده بود و دختر سر زنده و شیطونی بود. فکر کن با سی سال سن هنوز اینکار را میکرد. برای ما لوس بود، بالاخره تک دختر خونمون بود ولی بیرون از خونه خیلی محکم، جدی و مستقل بود.
خیلی با ذوق و قشنگ این حرفا رو بهمون میگفتن. مامان که مشتاق بودن ما رو میدید سر ذوق اومده بود و همه‌ی این خاطرات رو با جزئیات برامون تعریف میکرد. انقدر خانواده‌ی خوب، خاکی و دوست‌داشتنی‌ای بودن که آدم اصلا احساس غریبگی نمی‌کرد. ممنونشون بودم که انقدر بزرگوارانه ما رو خونشون راه دادن و بدون ذره‌ای سانسور خودِ واقعیِ مهسا رو بهمون نشون میدادن.
_ از اون آدمایی بود که شبا مغزش کار میکرد یهو میدیدی نصفه‌شب داره قهوه درست میکنه بخوره، عشق قهوه بود. میگفت مامان یه پارچه حالت پرده دور تخت کشیدم که شبا برای درس و کارام بیدارم هم‌اتاقیم اذیت نشه. _ همین چند روز پیش یکی از فامیلا یهو گفت حالا که مهسا رفته گربه‌هاش چی میشن؟ یه گربه توی تراس اتاق خوابگاهش داشت که تازه صاحب بچه شده بود کلی ذوقشونو میکرد، هی باهاشون عکس و فیلم می‌گرفت و میفرستاد. بهشون غذا میداد و هواشون رو داشت.