eitaa logo
تَمامِ مَن
92 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
شهدا خونه‌ی آخرشونم قشنگه ❤️
دیروز که از معراج‌الشهدا برگشتیم خونه مهرسا با ذوق اومد به مامانم گفت: " مامان، مامان، من امروز بچه‌ی خمینی رو دیدم."
تَمامِ مَن
دیروز که از معراج‌الشهدا برگشتیم خونه مهرسا با ذوق اومد به مامانم گفت: " مامان، مامان، من امروز بچه‌
وقتی این جمله رو گفت؛مامانم یه نگاه به من کرد که منظورش کیه؟ منم شوکه بودم که کیو داره میگه و با کی اشتباه گرفته!؟ اگه میگفت پسر خامنه‌ای رو دیدم می‌گفتم این چند وقت که هی عکسشونو دیده احتمالا کسی شباهت داشته و منظورش به اون بنده خداست ولی پسر خمینی !!!
یهو یاد این عکس و مکالممون افتادم. _ آجی، روح‌ الله کیه؟ + امام خمینی اسمشون روح‌ الله بوده، رهبر اول انقلاب قبل از آقا که بهت گفته بودم. _ عهههه پس یعنی این پسرشه؟ اسمش چیه؟ + نه این پسر واقعی امام نیست. _ پس چرا نوشتن فرزند روح‌الله؟ + شهدای گمنام رو چون هیچ زمان نتونستن شناسایی بکنن و بخاطر جنگی که اون زمان تو ایران داشتیم و رهبرمون هم امام روح‌الله خمینی بودن، میگن فرزند روح‌الله. چون خیلی سال از زمان شهادتشون گذشته، از طریق مکانی که پیدا میشن و با آزمایش میفهمن چند سالشون بوده و کجا شهید شدن. _ پس یعنی اسمش چیبود؟ + گفتم که اسمش رو نمیدونیم، بخاطر همین گمنام بهش میگن، گُم نام. بعدش تا رفتیم مراسم و برگشتیم خونه چیزی در این باره نپرسید اما وقتی رسیدیم و با ذوق خبر دیدن پسر خمینی رو به مامانم داد؛ دیدم حق با مهرساست و امثال این شهدا پسرای واقعی امامن و دیروز منم برای اولین‌بار افتخار دیدن این فرزندش رو داشتم.
دیروز که رفتم گلزار نگاهم روی سه تا عکس هی خیره میموند و خیلی دوست داشتم تا زودتر خانواده‌شون رو ببینم و درباره‌شون بشنوم. (آخه عکساشون برام خیلی متفاوت و جالبن، منم که ته ظاهربینی 😶‍🌫️) شهید ، و شب توی گروه فاطمه گفت که منزل شهید اسماعیلی هماهنگ شده، ایشون رو نمی‌شناختم، یهو برنامه تغییر کرد و منزل دو تا شهید هماهنگ شدن: شهید و شهیده
صبح مهمون منزل مادر شهید شدیم. روایت شهید بخش اول
این همون عکس معروفه ترکیب این لباس، عینک دودی و ژستی که شهید گرفته، هربار که از اینجا رد میشم لبخند روی لبم میاره. کم پیش میاد برای شهدا عکسای خوب و انقدر متفاوت بذارن مگه اینکه خود فرد و خانواده‌ش اهل دل باشن و خاطره‌باز روایت شهید بخش دوم
نشان قاطی کرده بود و تو کوچه‌ی اشتباهی می‌بردم، از طرفی کوچه‌ای که منزلشون بود روی نقشه اسمی نداشت. یه گوشه نگهداشتم و باتوجه به اسم کوچه‌ها و اینکه دیگه بعد از این خونه‌ها خونه‌ و جاده‌ای نیست بالاخره کوچه رو پیدا کردم. روایت شهید بخش سوم
خونه‌های داخل کوچه با این بلوک‌ها از ریل راه‌آهن جدا میشدن. روایت شهید بخش چهارم
وسطای کوچه زهرا رو دیدم حالا فقط پیدا کردن خونه مونده بود. زهرا از قبل شنیده بود که دور دستگیره در یه ربان قرمز بسته شده، پرچم بالای خونه هم مطمئنمون کرد که قطعا همین خونه‌ست. روایت شهید بخش پنجم
وقتی همه رسیدن زنگ زدم که حاج‌خانوم ما دم در هستیم، بی‌زحمت در رو باز کنید. از پشت تلفن قربون صدقمون رفت: _قربون قدماتون مادر، چشم، چشم اومدم. کمی گذشت که صدای لخ‌لخ دمپایی روی موزاییکای حیاط رو شنیدیم. آخ که چقدر این صدا جذابه و تابحال بهش توجه کافی رو نمیکردم، اونم وقتی میدونی تا چند ثانیه دیگه در باز میشه و قراره چهره فردی که منتظرشی رو ببینی. یعنی شهیدم مثل من وقتی زنگ خونه‌ رو میزد با لذت به این صدا گوش میکرده و منتظر دیدن مامان قشنگش میشده؟ روایت شهید بخش ششم