_ عاشق عروسکاش بود، بزرگم که شده بود بیخیال عروسکا نمیشد، من یه کارتن از عروسکاش رو جدا کرده بودم که بدم به بچهها ناراحت شده بود و میگفت اصلا نمیذارم از عروسکام به کسی بدید، همشون مال خودمن و دوستشون دارم.
_ یه وقتایی که روی تختش میخوابید دستش رو آویزون میکرد و میگفت:
مامان دستمو قلقلک بده خوابم ببره، خیلی حس خوبی داره.
خیلی کودک درونش زنده بود و دختر سر زنده و شیطونی بود.
فکر کن با سی سال سن هنوز اینکار را میکرد. برای ما لوس بود، بالاخره تک دختر خونمون بود ولی بیرون از خونه خیلی محکم، جدی و مستقل بود.
خیلی با ذوق و قشنگ این حرفا رو بهمون میگفتن. مامان که مشتاق بودن ما رو میدید سر ذوق اومده بود و همهی این خاطرات رو با جزئیات برامون تعریف میکرد.
انقدر خانوادهی خوب، خاکی و دوستداشتنیای بودن که آدم اصلا احساس غریبگی نمیکرد.
ممنونشون بودم که انقدر بزرگوارانه ما رو خونشون راه دادن و بدون ذرهای سانسور خودِ واقعیِ مهسا رو بهمون نشون میدادن.
_ از اون آدمایی بود که شبا مغزش کار میکرد یهو میدیدی نصفهشب داره قهوه درست میکنه بخوره، عشق قهوه بود.
میگفت مامان یه پارچه حالت پرده دور تخت کشیدم که شبا برای درس و کارام بیدارم هماتاقیم اذیت نشه.
_ همین چند روز پیش یکی از فامیلا یهو گفت حالا که مهسا رفته گربههاش چی میشن؟
یه گربه توی تراس اتاق خوابگاهش داشت که تازه صاحب بچه شده بود کلی ذوقشونو میکرد، هی باهاشون عکس و فیلم میگرفت و میفرستاد. بهشون غذا میداد و هواشون رو داشت.
_ رفته بود از استادش که امضا بگیره تا بتونه بره وزارت دفاع، استاد بهش گفته بود من نمیتونم همینجوری برات امضا بزنم باید بزرگترت رو بیاری تا باهاشون صحبت کنم.
مهسا هم گفته بود باشه مشکلی نیست، هستن، الان میگم بیان.
بعد بدون یه لحظه تعلل پا میشه میره سمت در، در رو باز میکنه و میگه بفرمایید اینم بزرگترِ من، امام زمان.
استادش گفته بود من از این کارش شوکه شدم و امضا رو براش زده بود.
مهسا با سپند وزارت دفاع و هوافضا کار میکرد. برام سوال بود که خانواده مخالفت نکردن یا اینکه دربارهی کارش به بقیه چی میگفتن؟
_ من هیچوقت با مهسا مخالفت نکردم و دوست داشتم کاری که خودش میخواد رو انجام بده، از اول هم گفتم که دختر قوی و مستقلی بود و ما بهش اعتماد داشتیم فقط میگفتم مامان مراقب باش، همیشه میگفت ممنونم که همیشه گذاشتید خودم تصمیم بگیرم.
دربارهی کارش هم به هیچکس چیزی نگفتیم. میگفتیم تهران درس میخونه و استاد دانشگاهه چون پای جون دخترم وسط بود. تازه بعد از شهادت مهسا، خانواده فهمیدن که چه کارایی انجام میداده.
(واقعا برام این درک مامان باعث افتخار و تعجب بود چون خیلی از خانما رو دیدم که همسرشون یا بچههاشون کارهای بودن و اصلا نمیتونستن رازدار باشن و چیزی نگن.)
برادرش میگه که واقعا خدا مهسا رو دوست داشت که با شهادت و این عزت برد.
_ یک ماه و نیم قبل از شهادتش نذری کرده بود که ببره کهفالشهدای تهران، توی راه تصادف خیلی بدی میکنن و ماشین چپ میکنه.
برام قسم میخورد که امیر حتی چادرمم خاکی نشده بدد و همه مونده بودن که ما چجوری زندهایم. راننده بهم میگفت موقعی که توی ماشین بودی چی زیر لب میگفتی؟ گفتم یه ذکری هست که معمولا میگم. همین اتفاق باعث شد که راننده هم نذر کنه و بعدا ببره کهفالشهدا بده.
فقط چند روز فاصله بود بین اینکه مهسا به مرگ طبیعی از دنیا بره یا با شهادت و این افتخار.
_ چند تا روسری خنک گرفته بود و رنگ سبزشو داد به من میگفت خوبه و خنکه میری سرکار بدردت میخوره. میگفتم مامان من دلم نمیاد تو برای من خرید کنی ببر برای خودت و قبول نکرد.
بار آخر که اومد گفت مامان اون روسری سبز رو میدی به من ببرم؟
(خدایی منتظر شنیدن این جمله بودم، ما دخترا ماجرامون با مامانامون متفاوته، اگه چیزی بهشون کادو میدیم حتما در نظر میگیریم که به خودمونم بیاد تا بعدا خودمونم ازش استفاده کنیم😅)
_ هرچی گشتم پیدا نکردم، بازم کار خدا بود که این برام به یادگار بمونه.
_ برای جهیزیهش یه سری وسایل خریده بودم هربار میگفت مامان نکن اینکار رو، بیار خودت استفادهشون کن ولی من کار خودمو میکردم تا اینکه یه روز خودش دست بکار شد تا یخچالی که براش خریده بودم رو بیارم تو آشپزخونه و استفادهش کنم. چند تا دیگه از وسایلشم بود که هی میگفت بابا بردار بازشون کن.
_ سر ازدواجش که صحبت میکردیم میگفت زندگی خیلی فراتر از این حرفهاست که شما فکر میکنید. هر چیزی زمان خودش رو داره، هروقت زمانش برسه ازدواجم میکنم.
_ یکی از خواستگاراش نظامی بود خیلیم مهسا رو میخواست ولی میگفت من با فلانی ازدواج نمیکنم، شوخی میکرد و میگفت دوست دارم اول من شهید بشم ولی اینجوری شوهرم اول شهید میشه بعد تو همش میخوای غصه بخوری که دخترم بیشوهر شد و نوههام یتیم، نه، من نمیخوام اینجوری بشه.
تَمامِ مَن
_ برای جهیزیهش یه سری وسایل خریده بودم هربار میگفت مامان نکن اینکار رو، بیار خودت استفادهشون کن ول
خدایی نمیدونم چجوری روم شد که اجازه گرفتم و رفتم تو آشپزخونه تا از یخچال عکس بگیرم 🙄
این عروسک مورد علاقشه و معمولا همراهش بود، هروقت کاراش خوب پیش میرفت سمت خوشحال و هروقت ناراحت بود یا توی معادلات و پروژههاش به مشکل برمیخورد سمت ناراحت عروسک رو روی میزش میذاشت.