تَمامِ مَن
_ برای جهیزیهش یه سری وسایل خریده بودم هربار میگفت مامان نکن اینکار رو، بیار خودت استفادهشون کن ول
خدایی نمیدونم چجوری روم شد که اجازه گرفتم و رفتم تو آشپزخونه تا از یخچال عکس بگیرم 🙄
این عروسک مورد علاقشه و معمولا همراهش بود، هروقت کاراش خوب پیش میرفت سمت خوشحال و هروقت ناراحت بود یا توی معادلات و پروژههاش به مشکل برمیخورد سمت ناراحت عروسک رو روی میزش میذاشت.
مهمونا میخواستن برن و ما تازه متوجه گذر زمان شدیم و قصد رفتن کردیم.
کنار جایی که نشسته بودیم اتاق مهسا بود و مامان گفت اگه میخواید بیاید داخل اتاقش رو هم ببینید.
واقعا نمیتونم با کلمات احساساتم نسبت به لطفی که بهمون داشتن توصیف کنم. اتاق کمی بهم ریخته بود و ازمون معذرت میخواستن و ما رو شرمندهتر میکرد.
واقعا خیلی کم پیش میاد که خانوما با اطلاع از اینکه بدونن قسمتی از خونه به اصطلاح نامرتبه کسی رو اون سمت ببرن ولی اینکار و کردن و دست و دلبازانه وسایل مهسا رو بهمون نشون میدادن.
_ این عطر مهساست.
ازشون خواستیم تا بوش کنیم ولی مامان خیلی راحت از عطرش به هر کدوممون زد.
من دستم و جلو آوردم و گفتم بهم بدن تا ازش عکس عکس بگیرم ولی صدام بین حرف زدنا خوب به گوششون نرسید و چندبار ازش به دستم زدن. شرمنده شدم و حس بدی داشتم که باعث شدم چند پیس بیشتر از عطر کم بشه.
تا یک روز کامل بوی عطر روی دستم بود و حضور مهسا رو هرجا میرفتم کنارم حس میکردم. انقدر ذوق داشتم که هرکس رو میدیدم دستمو جلو میبردم تا بو کنن و اونا هم بدونن مهسا چه بویی میداده.
یادمه شب موقع خواب هم همین دست رو روی قلبم گذاشتم و با یاد مهسا به خواب رفتم.
_ اتاقش خیلی انرژی مثبت میده، هرکس این مدت پاشو داخل اتاق گذاشته گفته.
عکس این قسمت از پنجره رو گذاشته بود روی پروفایلش، استادش پرسیده بود این عکسه مال کجاست انقدر باحاله؟
_ اینم میز مطالعهای که روش درس خوند و موفق شد. دو نفر دیگه هم از بچههای فامیل روی این میز درس خوندن و موفق بودن.
(دلم میخواست منم میز رو مدتی قرض بگیرم و برای آزمون پیش روم درس بخونم تا شاید منم انگیزهم بالاتر بره)
_ مهسا بچه که بود بخاطر تودهای که توی پاش بود و عمل کرده بود نمازاش رو صندلی میخوند.
منم هربار این چادرش رو سر میکنم و روی همین میزش که نماز میخوند، نماز میخونم و آروم میشم.
_ این اواخر خیلی ارتباطش با شهدا خوب بود و گلزار شهدا یا کهفالشهدای تهران میرفت.
یه روز غروب دیدیم خیلی شیک عبا پوشیده و کیف سفیدش رو که خیلی دوست داشت انداخته بود روی دستش تعجب کردیم کجا میخواد بره و رفت گلزار شهدا.
_ آرزوش بود که پولاش رو جمع کنه، منو باباش رو با پرواز بفرسته کربلا زیارت.
_ خیلی رهبر رو دوست داشت و توی جنگ دوازده روزه ما هممون استرس داشتیم که اتفاقی برای آقا نیوفته. همش فکر میکردم اگه این اتفاق بیوفته، من چجوری مهسا رو آروم کنم؟ آخرم دو سه روزی بعد از شهادت آقاش نموند.
+ روزی که رهبر شهید شد بهم زنگ زد، دیدید دخترا وقتی خیلییی ناراحتن چجوری گریه میکنن همینجوری گریه میکرد، میگفت موقع سحر بوده که خبر رو شنیدم انقدر حالم بد شد که اصلا نتونستم هیچی بخورم.