مهمونا میخواستن برن و ما تازه متوجه گذر زمان شدیم و قصد رفتن کردیم.
کنار جایی که نشسته بودیم اتاق مهسا بود و مامان گفت اگه میخواید بیاید داخل اتاقش رو هم ببینید.
واقعا نمیتونم با کلمات احساساتم نسبت به لطفی که بهمون داشتن توصیف کنم. اتاق کمی بهم ریخته بود و ازمون معذرت میخواستن و ما رو شرمندهتر میکرد.
واقعا خیلی کم پیش میاد که خانوما با اطلاع از اینکه بدونن قسمتی از خونه به اصطلاح نامرتبه کسی رو اون سمت ببرن ولی اینکار و کردن و دست و دلبازانه وسایل مهسا رو بهمون نشون میدادن.
_ این عطر مهساست.
ازشون خواستیم تا بوش کنیم ولی مامان خیلی راحت از عطرش به هر کدوممون زد.
من دستم و جلو آوردم و گفتم بهم بدن تا ازش عکس عکس بگیرم ولی صدام بین حرف زدنا خوب به گوششون نرسید و چندبار ازش به دستم زدن. شرمنده شدم و حس بدی داشتم که باعث شدم چند پیس بیشتر از عطر کم بشه.
تا یک روز کامل بوی عطر روی دستم بود و حضور مهسا رو هرجا میرفتم کنارم حس میکردم. انقدر ذوق داشتم که هرکس رو میدیدم دستمو جلو میبردم تا بو کنن و اونا هم بدونن مهسا چه بویی میداده.
یادمه شب موقع خواب هم همین دست رو روی قلبم گذاشتم و با یاد مهسا به خواب رفتم.
_ اتاقش خیلی انرژی مثبت میده، هرکس این مدت پاشو داخل اتاق گذاشته گفته.
عکس این قسمت از پنجره رو گذاشته بود روی پروفایلش، استادش پرسیده بود این عکسه مال کجاست انقدر باحاله؟
_ اینم میز مطالعهای که روش درس خوند و موفق شد. دو نفر دیگه هم از بچههای فامیل روی این میز درس خوندن و موفق بودن.
(دلم میخواست منم میز رو مدتی قرض بگیرم و برای آزمون پیش روم درس بخونم تا شاید منم انگیزهم بالاتر بره)
_ مهسا بچه که بود بخاطر تودهای که توی پاش بود و عمل کرده بود نمازاش رو صندلی میخوند.
منم هربار این چادرش رو سر میکنم و روی همین میزش که نماز میخوند، نماز میخونم و آروم میشم.
_ این اواخر خیلی ارتباطش با شهدا خوب بود و گلزار شهدا یا کهفالشهدای تهران میرفت.
یه روز غروب دیدیم خیلی شیک عبا پوشیده و کیف سفیدش رو که خیلی دوست داشت انداخته بود روی دستش تعجب کردیم کجا میخواد بره و رفت گلزار شهدا.
_ آرزوش بود که پولاش رو جمع کنه، منو باباش رو با پرواز بفرسته کربلا زیارت.
_ خیلی رهبر رو دوست داشت و توی جنگ دوازده روزه ما هممون استرس داشتیم که اتفاقی برای آقا نیوفته. همش فکر میکردم اگه این اتفاق بیوفته، من چجوری مهسا رو آروم کنم؟ آخرم دو سه روزی بعد از شهادت آقاش نموند.
+ روزی که رهبر شهید شد بهم زنگ زد، دیدید دخترا وقتی خیلییی ناراحتن چجوری گریه میکنن همینجوری گریه میکرد، میگفت موقع سحر بوده که خبر رو شنیدم انقدر حالم بد شد که اصلا نتونستم هیچی بخورم.
چیزی که شنیدم و برام خیلی سنگین بود این بودش که مهسا بعد از جنگ دوازده روزه اواخر تیر یا مرداد بوده که میاد خونه بعدش دیگه تا زمان شهادتش بخاطر پروژههایی که داشتن اصلا نتونسته بیاد و خانواده رو ببینه.
_ ما چند سالی بود که اینجوری بینمون فاصله بود، سرکار رفتنای من و دانشگاه مهسا. بچم وقتیام میومد من تا شب سرکار بودم.
میگفت مامان نمیدونم چرا خدا بین ما فاصله انداخته.
+ ما، میگیم کار خدا بوده که مامان این همه مدت مهسا رو نبینه تا راحتتر کنار بیاد.
تَمامِ مَن
چیزی که شنیدم و برام خیلی سنگین بود این بودش که مهسا بعد از جنگ دوازده روزه اواخر تیر یا مرداد بوده
_ بچم دو هفته قبل از همین جنگ بهم زنگ زد که مامان بهمون اجازه میدادن و میتونم برای دو روزی بیام و برگردم. منم که از همه جا بیخبر بودم و نمیدونستم قراره چی بشه گفتم نه مامان جان نمیخواد بیای و اینهمه ساعت تو جاده و اتوبوس باشی. به کارت برس، برای عید میای و دو هفتهی کامل پیش همیم... 💔
موقع گفتن بعضی از حرفها و شهادت مهسا مامان گریه میکنه و صداش کامل گرفته.
خیلی خودمون رو کنترل میکنیم که ما اشک نریزیم تا سریعتر آروم بشن.
دوستم میگه اشکالی داره من گریه کنم؟
میگم سعی کن خودت رو کنترل کنی ولی نگاهم به صورتش میوفته که خیلی وقته اشکا راه خودشونو پیدا کردن. روسری و چادرش رو جلوتر میکشه تا گریهش مشخص نباشه.
_ آخرین پیامهای مهسا هست که بهم گفته مامان من حالم خیلی خوبه و حس میکنم خدا بغلم کرده.
هر چی سر جایی که بودک ازش میپرسیدم میگفت ما جامون امنه و نگران نباش.
فقط میخواست خیال منو راحت کنه.
دوستش بهم میگفت یکی از دلایلی که خونه نمیومد این بود که میترسید ردش رو بزنن و ما هم بخاطر مهسا اتفاقی برامون بیوفته.