تَمامِ مَن
چیزی که شنیدم و برام خیلی سنگین بود این بودش که مهسا بعد از جنگ دوازده روزه اواخر تیر یا مرداد بوده
_ بچم دو هفته قبل از همین جنگ بهم زنگ زد که مامان بهمون اجازه میدادن و میتونم برای دو روزی بیام و برگردم. منم که از همه جا بیخبر بودم و نمیدونستم قراره چی بشه گفتم نه مامان جان نمیخواد بیای و اینهمه ساعت تو جاده و اتوبوس باشی. به کارت برس، برای عید میای و دو هفتهی کامل پیش همیم... 💔
موقع گفتن بعضی از حرفها و شهادت مهسا مامان گریه میکنه و صداش کامل گرفته.
خیلی خودمون رو کنترل میکنیم که ما اشک نریزیم تا سریعتر آروم بشن.
دوستم میگه اشکالی داره من گریه کنم؟
میگم سعی کن خودت رو کنترل کنی ولی نگاهم به صورتش میوفته که خیلی وقته اشکا راه خودشونو پیدا کردن. روسری و چادرش رو جلوتر میکشه تا گریهش مشخص نباشه.
_ آخرین پیامهای مهسا هست که بهم گفته مامان من حالم خیلی خوبه و حس میکنم خدا بغلم کرده.
هر چی سر جایی که بودک ازش میپرسیدم میگفت ما جامون امنه و نگران نباش.
فقط میخواست خیال منو راحت کنه.
دوستش بهم میگفت یکی از دلایلی که خونه نمیومد این بود که میترسید ردش رو بزنن و ما هم بخاطر مهسا اتفاقی برامون بیوفته.
_ بار آخر وقتی میخواست چمدونش رو جمع کنه و بره، خیلی حیرون و عصبی بود. هی لباساش رو میچید و درمیاورد.
میگفت خدا لعنتشون کنه که جنگ کردن مامان، کلی کار دارم، کلی پروژه دارم.
دو تا عباشو جدید خریده بود اینا رو میچید توی چمدون و میگفت اینا میخوان بشن کفن...
+ سیزدهم اسفند بود هرچی بهش زنگ میزدیم جواب نمیداد با بابام به هوای کمک به یکی از اقوام راهی تهران شدیم و پیگیرش شدیم که گفتن بریم معراجالشهدا پیگیری کنیم، جزو افرادی که بشه شناسایی کرد نبود، پدر تست DNA داد و ده روزی زمان برد تا در نهایت جواب مثبت شد.
شهیده مهسا طاهری سیزده اسفند، در حال انجام پروژه همراه بقیهی همکاراش با زبان روزه بخاطر اصابتی که صورت میگیره به شهادت میرسن.
+ ما مونده بودیم که چجوری به مامان خبر بدیم و بعدش چکار کنیم ولی خدا کمک میکنه.
_ داغ خیلی سخته ولی خدا صبرشم میده من الان آروم شدم. چند روز بعد از خبر شهادتش بود که به خواب یکی از استاداش رفته بود و گفته بود به مامان، بابام بگید من جام خوبه و بغل امام علیام.
_ چند وقت پیشش بهم گفته بود مامان برام یه نماز حاجت مهم میخونی؟ خوندم ولی بهم نگفت حاجتش چیه، نگو حاجتش شهادت بود.
دستخط پدر جاهای مختلفی از خونه به چشم میخوره، روی وسایل و نمونه کارهای مهسا توضیح کوتاهی دربارهشون نوشتن.
_ من نرفتم صورتش رو ببینم، میخواستم آخرین تصویری که ازش تو ذهنم دارم همون صورت قشنگش باشه ولی بقیه دیده بودنش.
1_25944909740.ogg
زمان:
حجم:
119.9K
(صوت روضهی مادر ِمهسا در یکی از هیئات خانگی)
دستش، پاهاش، همه رو وصل کرده بودن بهم، کفنش کرده بودن.
عمهش میگه هیچی ازش نمونده بود،
صورت قشنگش که انقدر بهش میرسید هیچیش نمونده بود،
همش سوخته بود،
مهسا....
_ یه بارم خودم خوابش رو دیدم، زمانی بود که شهید #حسین_امیدواری رو قرار بود تشییع کنن. شهید امیدواری چند روز قبل از شهادتش منزل ما اومده بودن.
روی یه صندلی گرد جلوی بخاریای که من همیشه میخوابیدم نشسته بود و میگفت: مامان غصه نخور جای من انقدر خوبه.
خدا بهم لطف داشت که من زمانها و جاهای مختلفی خانوادهی مهسا رو دیدم.
هر بار هم مامان رو توی یک حال و احساس متفاوت دیدم و آدم هربار با یادآوری خاطراتی که از عزیزش براش باقی موندن، احوالات مختلفی رو تجربه میکنه.
نزدیک چهلم مهسا بود و پنجشنبه که رفتم گلزار شهدا، جدیدا هروقت میرم حالم خیلی خوب میشه چون اکثر خانوادهها رو میشناسم و اینکه میبینمشون برام قوت قلبه. به مامان مهسا که رسیدم و حال بدشون رو دیدم انگار دنیا رو سرم خراب شد. دورشون شلوغ بود و منم رفتم سر مزار بقیه شهدا
ولی دائم نگاهم سمتشون برمیگشت آخرم موقع رفتن دلم نیومد که همینجوری برم و رفتم پیششون.