_ بار آخر وقتی میخواست چمدونش رو جمع کنه و بره، خیلی حیرون و عصبی بود. هی لباساش رو میچید و درمیاورد.
میگفت خدا لعنتشون کنه که جنگ کردن مامان، کلی کار دارم، کلی پروژه دارم.
دو تا عباشو جدید خریده بود اینا رو میچید توی چمدون و میگفت اینا میخوان بشن کفن...
+ سیزدهم اسفند بود هرچی بهش زنگ میزدیم جواب نمیداد با بابام به هوای کمک به یکی از اقوام راهی تهران شدیم و پیگیرش شدیم که گفتن بریم معراجالشهدا پیگیری کنیم، جزو افرادی که بشه شناسایی کرد نبود، پدر تست DNA داد و ده روزی زمان برد تا در نهایت جواب مثبت شد.
شهیده مهسا طاهری سیزده اسفند، در حال انجام پروژه همراه بقیهی همکاراش با زبان روزه بخاطر اصابتی که صورت میگیره به شهادت میرسن.
+ ما مونده بودیم که چجوری به مامان خبر بدیم و بعدش چکار کنیم ولی خدا کمک میکنه.
_ داغ خیلی سخته ولی خدا صبرشم میده من الان آروم شدم. چند روز بعد از خبر شهادتش بود که به خواب یکی از استاداش رفته بود و گفته بود به مامان، بابام بگید من جام خوبه و بغل امام علیام.
_ چند وقت پیشش بهم گفته بود مامان برام یه نماز حاجت مهم میخونی؟ خوندم ولی بهم نگفت حاجتش چیه، نگو حاجتش شهادت بود.
دستخط پدر جاهای مختلفی از خونه به چشم میخوره، روی وسایل و نمونه کارهای مهسا توضیح کوتاهی دربارهشون نوشتن.
_ من نرفتم صورتش رو ببینم، میخواستم آخرین تصویری که ازش تو ذهنم دارم همون صورت قشنگش باشه ولی بقیه دیده بودنش.
1_25944909740.ogg
زمان:
حجم:
119.9K
(صوت روضهی مادر ِمهسا در یکی از هیئات خانگی)
دستش، پاهاش، همه رو وصل کرده بودن بهم، کفنش کرده بودن.
عمهش میگه هیچی ازش نمونده بود،
صورت قشنگش که انقدر بهش میرسید هیچیش نمونده بود،
همش سوخته بود،
مهسا....
_ یه بارم خودم خوابش رو دیدم، زمانی بود که شهید #حسین_امیدواری رو قرار بود تشییع کنن. شهید امیدواری چند روز قبل از شهادتش منزل ما اومده بودن.
روی یه صندلی گرد جلوی بخاریای که من همیشه میخوابیدم نشسته بود و میگفت: مامان غصه نخور جای من انقدر خوبه.
خدا بهم لطف داشت که من زمانها و جاهای مختلفی خانوادهی مهسا رو دیدم.
هر بار هم مامان رو توی یک حال و احساس متفاوت دیدم و آدم هربار با یادآوری خاطراتی که از عزیزش براش باقی موندن، احوالات مختلفی رو تجربه میکنه.
نزدیک چهلم مهسا بود و پنجشنبه که رفتم گلزار شهدا، جدیدا هروقت میرم حالم خیلی خوب میشه چون اکثر خانوادهها رو میشناسم و اینکه میبینمشون برام قوت قلبه. به مامان مهسا که رسیدم و حال بدشون رو دیدم انگار دنیا رو سرم خراب شد. دورشون شلوغ بود و منم رفتم سر مزار بقیه شهدا
ولی دائم نگاهم سمتشون برمیگشت آخرم موقع رفتن دلم نیومد که همینجوری برم و رفتم پیششون.
یکساعتی همونجا نشستم و گفتم تا نبینم حالتون یکم بهتر شده از اینجا نمیرم، شما چشماتون انقدر بیروح نبود. توروخدا با خودتون اینجوری نکنید.
میگفتن انگار تازه دارم یه سری اتفاقات رو میفهمم و از اینکه این بلاها سر مهسا و فکر به اینکه چی به سر دخترم اومده حالم بده.
خیلی صحبت کردم انقدر که اگر بخوام بگم شاید یه روایت کامل دیگه بشه ولی فعلا قصد نوشتنشون رو ندارم.
فقط حرفی رو میگم که وقتی شنیدمش گفتم به خدا قسم که همهی این اتفاقا و اینکه بچههاتون با این نگاه و تفکر عمیق بزرگ شدن بخاطر تربیت خودتون و بزرگمنشی خودتونه.
_ به امیرمحمد گفتم برای چهلم برن حلوا، میوه و خرما بگیرن ولی قبول نکرده، میگه خود سپاه گفته چای و کیک میدن و همین کافیه. نباید چیزی بگیریم تا با شهدای دیگه فرق کنه.
فرداش که به مراسم رفتیم بعد از سلام و عرض تسلیت نگاهم به مزار مهسا کشیده و به خدا قسم که هیچ چیزی به عنوان پذیرایی نیاورده بودن و آخرش هم همون کیکها رو یه آقایی توی کارتن به افراد تعارف میکرد.
واقعا به حال خانوادهشون غبطه میخوردم که تا این حد به همچین نکاتی توجه دارن و رعایت میکنن.
جنس عزاداری برادر با بقیه فرق میکرد، با اینکه خیلی ارتباط نزدیک و خوبی باهم داشتن ولی مامان میگفت: ما اصلا گریهش رو ندیدیم. غیر از یه بار که من از اتاق مهسا اومدم بیرون و یکی از حرکاتی که مهسا انجام میداد رو تقلید کردم که یهو امیر دید و بغضش گرفت و سریع رفت توی اتاقش، همین بود. خودش رو با هیئت، مداحی و تجمعهای هر شب درگیر کرده.
توی مراسم چهلم یه گروه اومدن و سنج و دمام زنی میکردن. یه دفعه دیدیم که برادر هم یکی از سنجها رو برداشته و میزنه.
یه گوشه وایستاده بودیم و مات این صحنه مونده بودم به این فکر میکردم که مردها غم و غصهشون رو جور دیگهای فریاد میزنن.