خلاصه که از اونجا هم رد شدم. دیگه خیلی از محل تجمع دور شده بودم و همش به خودم بد و بیراه میگفتم که کاش همین یه بار رو بیخیال این ملاحظاتت میشدی، آخه تو تابحال کِی دیدی کسی بخاطر این کار اونم این ساعت از شب به مشکل خورده باشه که از این فکرای بیخود میکنی...
ماشین رو بالاخره پارک کردم. این دعوای ذهنی هنوز ادامه داشت که همون لحظه نگاهم به ماشین جلویی افتاد که یه خانمی رو دارن روی ویلچر میذارن.
به معنای واقعی کلمه وا رفتم و صداهای توی ذهنم درجا خفه شدن.
قدم زنان به سمت مسیر تجمع میرفتم و همش خداروشکر میکردم که اونجا پارک نکردم.
یه قسمت دقیقا مشابه، ماشینا چسبیده بهم پارک کرده بودن که از پشت سرم این مکالمه رو شنیدم:
+ واااای حالا چکار کنیم؟ اگه ویلچرت رد نشه چی؟ از کجا ببرمت
_ نگران نباش برو جلوتر شاید بشه رد شد.
و خداروشکر تونستن از یه قسمت کوچیک ویلچر رو رد کنن.
#هیچستانِ_دنیا
من تابحال همچین صحنهای رو ندیده بودم که بگم بخاطر اون چنین ملاحظهای دارم ولی خوب یادمه که پنج سال پیش توی رویداد چای نباتی که کرمان برگزار کردیم این جمله رو از زبون یه فرد معلول شنیدم که خیلیا به فکر این قشر از جامعه نیستن و زیرساخت شهری جز چند مورد محدود در نسبت با این افراد و محدودیتهاشون طراحی نشده و خیلی از مردم ملاحظشون رو نمیکنن، همینم باعث شده تا نتونن خیلی توی اجتماع حاضر بشن، اکثرا بعد یه مدت منزوی میشن و نمیتونن به راحتی زندگیشون رو بگذرونن.
این جملات برای همیشه تو ذهنم حک شدن و بهم این اجازه رو نمیدادن که کارایی مثل همین پارک کردن ماشین توی قسمت نامناسب رو انجام بدم ولی امشب واقعا دلم میخواست بیخیال طی کنم که خدا هم قربونش برم کاری کرد که تا عمر دارم این صحنه از خاطرم نره.😇
#هیچستانِ_دنیا
خلاصه که بیاید یکم از خودمون فاصله بگیریم و به دنیا، از چشم بقیه آدما هم یه نگاهی بندازیم.
#هیچستانِ_دنیا
هرکس که یه مدت توی شهرهای زیارتی زندگی کرده باشه میدونه چقدر رفتن به یه شهر و جای دیگه برای آدم سخته، حس میکنی نفست تنگه و انگار توی قفسی. آخه تا قبل از اون هر لحظه و هر ساعتی که حالت بد بود، مضطر میشدی یا هر اتفاق دیگهای برات میوفتاد، میدونستی در خونهی یکی از بهترین بندگان خدا به روت بازه و میتونی خودت رو بهشون برسونی؛ نیاز به حفظ ظاهر نداری و خودِ خودت هستی.
اما...
این دفعه همه چیز برام فرق داشت، اراکی که حتی برای ساعات کمی هم نمیتونستم تحملش کنم برام مأمن و پناه شده بود.
دیدن اون همه آدمی که روزای بعد از شهادت آقا کف خیابون اومدن نه تنها برای من که برای همه جای تعجب داشت، چجوری اراکی که اکثرا خدابیامرز رضا شاه بزرگ میگن و لعنت به حکومت آخوندها میفرستن، انقدررررر افراد همراه و دغدغهمند داشته باشه!
این شصت روز خیلی اتفاقها برام افتاد. نشست و برخاست با آدمها، شنیدنِ حرف و دیدن رفتار بعضیا که حتی فکرشم نمیکردم باعث شد تا نگاهم به یه سری مسائل عوض بشه.
مثلا معنی "پناه" برام تغییر کرد، فهمیدم که خیلی از آدما و جاها هستن که میتونن پناهم باشن و در حال حاضر هستن. انگار تازه چشمم به این نور و آرامششون روشن شده بود.
متوجه شدم که چرا بابا از بچگی با افتخار میگه که: من با وجود همهی عیبهایی که دارم افتخارم اینه که هیچوقت نون حروم سر سفرهی زن و بچم نیاوردم.
اثر نون حلال رو روی اساس و وجودِ آدمها دیدم.
بنظرم همین نون حلال خوردنا، گره از کار باز کردنا، قدمهای کوچیک اما درست برداشتنا و خیلی از کارهای دیگه که شما بهتر از من میدونین هستن که آدم با عمل کردن بهشون؛ به اندازهی ظرفیتش، تبدیل میشه به بخشی از نور خدا و اهلبیت، اونوقت اونم میتونه مسیر رو برای بقیهی بندگانِ خدا روشن کنه تا به بیراهه نرن. در اصل همین کج نرفتنها و به بیراهه نرفتنهاست که اون آرامش قلبی رو به آدم میده و حس میکنی در پناهی.
با این نگاه تازه آدمای اطرافم رو دیدم که هر کدوم به نوعی پناه و تکیهگاهم بودن، بارها نورِ امید به زندگیم دادن و انگیزهی حرکت...🌱
امیدوارم به حق این روز عزیز و با سعادت که ولادت امام رضای عزیزمون هست.
خود آقا و خواهرشون حضرت معصومه کمک کنن تا ما هم بخشی از نور اونها باشیم، ما بشیم واسطشون برای خیر رسوندن به آدمها.
انشاءالله همیشه بهمون نظر داشته باشن و نذارن عمرمون تلف بشه و خدایی نکرده اون دنیا ما باشیم و کلی پشیمونی از اینکه میتونستیم کارهای زیادی انجام بدیم تا راه برای ظهور و ولیِ خدا باز بشه اما نکردیم.
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا رسیدم قم سریع راهی حرم شدم.
هی توی ذهنم لیست جاهایی که باید برم و بالا پایین میکردم؛ دلم برای کنج به کنج حرم تنگ شده بود.
(هروقت که به ماشین برقیای حرم میرسم، حس میکنم بُرد بزرگی تو زندگیم کسب کردم 😅)