eitaa logo
تَمامِ مَن
91 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
امیدوارم به حق این روز عزیز و با سعادت که ولادت امام رضای عزیزمون هست. خود آقا و خواهرشون حضرت معصومه کمک کنن تا ما هم بخشی از نور اونها باشیم، ما بشیم واسطشون برای خیر رسوندن به آدم‌ها. ان‌شاءالله همیشه بهمون نظر داشته باشن و نذارن عمرمون تلف بشه و خدایی نکرده اون دنیا ما باشیم و کلی پشیمونی از اینکه میتونستیم کارهای زیادی انجام بدیم تا راه برای ظهور و ولیِ خدا باز بشه اما نکردیم.
عیدتون خیلی خیلی مبارک باشه😍🌸
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا رسیدم قم سریع راهی حرم شدم. هی توی ذهنم لیست جاهایی که باید برم و بالا پایین میکردم؛ دلم برای کنج به کنج حرم تنگ شده بود. (هروقت که به ماشین برقیای حرم میرسم، حس میکنم بُرد بزرگی تو زندگیم کسب کردم 😅)
آدم تا یه نعمتی رو از دست نده یا در معرض خطر نبینش قدرش رو اونطور که باید و شاید نمیدونه. زیارت و حرم رفتن هم برای من همین حکم رو داشت، قبلا چون خیالم راحت بود که هر لحظه و هر ساعتی که بخوام میتونم برم انقدر با عجز و اضطرار زیارت نمیکردم ولی خداروشکر که این اتفاقات و وقفه‌ها پیش میان تا آدم قدر خیلی چیزا رو بدونه.
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بارون قشنگی میومد و منم ویو جدید برای تماشای زائران پیاده کرده بودم. کنار یکی از خادمان زیر سایبون وایستادم به تصویر آدما از داخل آب روی زمین نگاه میکردم.
هر طرف رو که نگاه میکردی یه سوژه‌ی جالب به چشمت میخورد
مثل این دو تا خادم
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا این وروجکا که بخاطر گرفتن و خوردن آب بارون چندبار نزدیک بود بیوفتن پایین. مامانشونم هر کاری میکرد، بیخیال ماجرا نمیشدن و پایین نمیومدن.
مثل همیشه رفتم پیش حاج رمضون، محفل اشک. یکی از جاهایی که خیلی دوستش دارم. وارد که شدم با تعجب به تصویر فرد کنار حاجی نگاه میکردم و درکی از ماجرا نداشتم. نمیفهمیدم تصویر این فرد کنار سردار چکار میکنه. انگار به کل برای لحظاتی فراموش کردم که سردار موسوی شهید شدن و مدتیه که ایشونم دیگه مهمون خانوم هستن. انگار دوباره داشتم برای اولین بار خبر شهادت رو می‌شنیدم و داغ دلم تازه شده بود. حاج رمضون: سردار سعید ایزدی
وقتی اومدم بیرون، فهمیدم انقدر شوق رفتن پیش حاج رمضون رو داشتم که اصلا متوجه بنر به این بزرگی نشدم وگرنه اینجوری شوکه نمیشدم.
توی حرم خانوم تازه یادم افتاد ولادت امام رضا نزدیکه و خوشحال بودم که این زمان رو پیش خواهرشون هستم. دلم مشهد میخواست و به حال اونایی که این ایام مشهدن غبطه میخوردم که هانیه گفت اگه بطلبن آدم میره. اون لحظه خندیدم و تو دلم گفتم آدم خیلی وقتا دوست داره بره ولی شرایطش نیست. بعدش رفتم گلزار شهدا و همینطور که از کنار شهدا می‌گذشتم با خودم میگفتم یعنی میشه منم برم مشهد؟ انقدر هوایی شده بودم که شب همینجوری و با ناامیدی، سایت فروش بلیط‌ها رو باز کردم و یهو دیدم تعدادی بلیط مشهد دقیقا برای روز ولادت هست. به هانیه هم گفتم و بلیط‌ها رو خریدم. انقدر برام عجیب و دور از باور بود که هر دقیقه فکر میکردم یه اتفاقی میوفته و من به مشهد نمیرسم ولی کمک کردن و شد. قسمت شد و همین الان روبروی ضریح و توی صحن انقلابم.❤️