1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا این وروجکا که بخاطر گرفتن و خوردن آب بارون چندبار نزدیک بود بیوفتن پایین. مامانشونم هر کاری میکرد، بیخیال ماجرا نمیشدن و پایین نمیومدن.
مثل همیشه رفتم پیش حاج رمضون، محفل اشک. یکی از جاهایی که خیلی دوستش دارم. وارد که شدم با تعجب به تصویر فرد کنار حاجی نگاه میکردم و درکی از ماجرا نداشتم. نمیفهمیدم تصویر این فرد کنار سردار چکار میکنه. انگار به کل برای لحظاتی فراموش کردم که سردار موسوی شهید شدن و مدتیه که ایشونم دیگه مهمون خانوم هستن.
انگار دوباره داشتم برای اولین بار خبر شهادت رو میشنیدم و داغ دلم تازه شده بود.
حاج رمضون: سردار سعید ایزدی
توی حرم خانوم تازه یادم افتاد ولادت امام رضا نزدیکه و خوشحال بودم که این زمان رو پیش خواهرشون هستم.
دلم مشهد میخواست و به حال اونایی که این ایام مشهدن غبطه میخوردم که هانیه گفت اگه بطلبن آدم میره.
اون لحظه خندیدم و تو دلم گفتم آدم خیلی وقتا دوست داره بره ولی شرایطش نیست.
بعدش رفتم گلزار شهدا و همینطور که از کنار شهدا میگذشتم با خودم میگفتم یعنی میشه منم برم مشهد؟
انقدر هوایی شده بودم که شب همینجوری و با ناامیدی، سایت فروش بلیطها رو باز کردم و یهو دیدم تعدادی بلیط مشهد دقیقا برای روز ولادت هست.
به هانیه هم گفتم و بلیطها رو خریدم.
انقدر برام عجیب و دور از باور بود که هر دقیقه فکر میکردم یه اتفاقی میوفته و من به مشهد نمیرسم ولی کمک کردن و شد. قسمت شد و همین الان روبروی ضریح و توی صحن انقلابم.❤️
به شرط لیاقت دعاگوی تکتکتون هستم.
اگر قسمتی از حرم هست که دوست داشتید اونجا باشید بهم بگید تا به جاتون برم و ویژه یادتون باشم، اگرم دوست داشتید بهم پیام بدید که هروقت حرم بودم باهاتون تماس بگیرم تا با آقا صحبت کنید. 🌱
این چند روز میخوام از این سفر و اتفاقاتش براتون روایت کنم.
خوشحال میشم دنبال کنید❤️
🚞 بلیط قطارمون صبح زود از تهران بود و بهترین راه، گرفتن بلیط ۴ صبح قطار قم به تهران بود که دیگه همون راهآهن باشیم و نخوایم تو تهران جابهجا بشیم.
_ کی برمیگردیم؟
+ نمیدونم، بلیطها پر بودن. انشاءالله کنسلی پیدا میشه میایم.
_ چرا قبل گرفتن بلیط اینو نگفتی؟ یعنی چک نکردی؟
+ چون فعلا مهمترین پلنمون رفتنه، بقیش جور میشه. 😊
دقایقی بعد:
_ حالا کجا میمونیم؟
+ نمیدونم، حرم که هست، شاید زائرسرا جا پیدا کنیم. نشدم لنگ نمیمونیم بالاخره یه جایی پیدا میشه.
و وی دوباره عاقل اندرسفیهانه نگاهم کرد که آخه آدم عاقل همه جا ایام ولادت شلوغه ولی چون هر دو مطمئن بودیم خود امام رضا همونطور که تا اینجاش رو حل کرده بقیشم حل میکنه. دیگه بیخیال این فکرا شدیم و زمان باقیمونده رو برنامهریزی میکردیم که تندتند کارامون رو انجام بدیم.
دَر زمان بودن
یا
بَر زمان بودن
مسئله این است؟
از اولش باهم طی کردیم که میخوایم این سفر رو "بر زمان" باشیم.
یعنی چی؟
یعنی اینکه بیخیال دو دو تا چهارتا کردن و تلاش برای لذت بردن حداکثری از لحظه به لحظهی این سفر با تمام چالشهاش، مشکلی پیش اومد بزرگش نکنیم چون بالاخره یه راهی براش پیدا میکنیم و اصلِ سفرمون زیارت و دیدن امامرضاست.
ولی در زمان بودن برعکسه و تو هر لحظه فکر اینی که بعدش چی میشه، بعدش چکار کنم و طبق چارچوب و قاعدهی مرسوم میری میری جلو. شاید خیلی برنامهریزی کنی که هیچ فرصتی رو از دست ندی ولی آخرش به خودت میای و میبینی چقدر آخر سفر خسته و کلافهای و اونطور که باید لذت نبردی.