توی حرم خانوم تازه یادم افتاد ولادت امام رضا نزدیکه و خوشحال بودم که این زمان رو پیش خواهرشون هستم.
دلم مشهد میخواست و به حال اونایی که این ایام مشهدن غبطه میخوردم که هانیه گفت اگه بطلبن آدم میره.
اون لحظه خندیدم و تو دلم گفتم آدم خیلی وقتا دوست داره بره ولی شرایطش نیست.
بعدش رفتم گلزار شهدا و همینطور که از کنار شهدا میگذشتم با خودم میگفتم یعنی میشه منم برم مشهد؟
انقدر هوایی شده بودم که شب همینجوری و با ناامیدی، سایت فروش بلیطها رو باز کردم و یهو دیدم تعدادی بلیط مشهد دقیقا برای روز ولادت هست.
به هانیه هم گفتم و بلیطها رو خریدم.
انقدر برام عجیب و دور از باور بود که هر دقیقه فکر میکردم یه اتفاقی میوفته و من به مشهد نمیرسم ولی کمک کردن و شد. قسمت شد و همین الان روبروی ضریح و توی صحن انقلابم.❤️
به شرط لیاقت دعاگوی تکتکتون هستم.
اگر قسمتی از حرم هست که دوست داشتید اونجا باشید بهم بگید تا به جاتون برم و ویژه یادتون باشم، اگرم دوست داشتید بهم پیام بدید که هروقت حرم بودم باهاتون تماس بگیرم تا با آقا صحبت کنید. 🌱
این چند روز میخوام از این سفر و اتفاقاتش براتون روایت کنم.
خوشحال میشم دنبال کنید❤️
🚞 بلیط قطارمون صبح زود از تهران بود و بهترین راه، گرفتن بلیط ۴ صبح قطار قم به تهران بود که دیگه همون راهآهن باشیم و نخوایم تو تهران جابهجا بشیم.
_ کی برمیگردیم؟
+ نمیدونم، بلیطها پر بودن. انشاءالله کنسلی پیدا میشه میایم.
_ چرا قبل گرفتن بلیط اینو نگفتی؟ یعنی چک نکردی؟
+ چون فعلا مهمترین پلنمون رفتنه، بقیش جور میشه. 😊
دقایقی بعد:
_ حالا کجا میمونیم؟
+ نمیدونم، حرم که هست، شاید زائرسرا جا پیدا کنیم. نشدم لنگ نمیمونیم بالاخره یه جایی پیدا میشه.
و وی دوباره عاقل اندرسفیهانه نگاهم کرد که آخه آدم عاقل همه جا ایام ولادت شلوغه ولی چون هر دو مطمئن بودیم خود امام رضا همونطور که تا اینجاش رو حل کرده بقیشم حل میکنه. دیگه بیخیال این فکرا شدیم و زمان باقیمونده رو برنامهریزی میکردیم که تندتند کارامون رو انجام بدیم.
دَر زمان بودن
یا
بَر زمان بودن
مسئله این است؟
از اولش باهم طی کردیم که میخوایم این سفر رو "بر زمان" باشیم.
یعنی چی؟
یعنی اینکه بیخیال دو دو تا چهارتا کردن و تلاش برای لذت بردن حداکثری از لحظه به لحظهی این سفر با تمام چالشهاش، مشکلی پیش اومد بزرگش نکنیم چون بالاخره یه راهی براش پیدا میکنیم و اصلِ سفرمون زیارت و دیدن امامرضاست.
ولی در زمان بودن برعکسه و تو هر لحظه فکر اینی که بعدش چی میشه، بعدش چکار کنم و طبق چارچوب و قاعدهی مرسوم میری میری جلو. شاید خیلی برنامهریزی کنی که هیچ فرصتی رو از دست ندی ولی آخرش به خودت میای و میبینی چقدر آخر سفر خسته و کلافهای و اونطور که باید لذت نبردی.
خلاصه که فقط چند ساعت وقت داشتیم و ما مونده بودیم با کلی کار...
خرید کردن، غذا درست کردن، وسیله جمع کردن، دائم چک کردن سایتها، شستن کتونی و لباس و کوله، پهن کردن و خشک شدنشون، پیام به دوستای مشهدیمون که حتما بریم ببینمیشون و...
من باید میرفتیم خیاطی تا چادرم رو درست کنم، این وسط زیپ کیفمم کنده بود و باید اونم درست میکردم.
از همه مهمتر شبِ ولادت بود و نمیشد بیخیال حرم رفتن هم بشیم.
حتما هم میخواستیم استراحت کافی بکنیم تا خسته و کلافه نریم توی راه.
از طرفی هم باتوجه به ساعت اولین بلیطمون عملا از سه و نیم نصف شب باید بیدار میشدیم و جمع و جور میکردیم که بریم. 😵💫☺️
بزرگترین چالش این بود که چی ببریم؟!
از اونجایی که مشهد جزو شهرهای مودیه و هر لحظه آب و هواش یه جوریه، انتخاب لباس مناسب وقتی جا نداری، باید سبک سفر کنی و از طرفی قاعدهی ست بودن رو رعایت کنی، واقعاااا سخته.
بالاخره همه چیز رو جمع کردم تا بریم بیرون دنبال بقیه کارا ولی نتونستم با خودم کنار بیام که عکس نگیرم.
در نتیجه خیلی شیک یک ساعتی زمان سر همینکار رفت 😌