eitaa logo
تَمامِ مَن
91 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
دَر زمان بودن یا بَر زمان بودن مسئله این است؟ از اولش باهم طی کردیم که میخوایم این سفر رو "بر زمان" باشیم. یعنی چی؟ یعنی اینکه بیخیال دو دو تا چهارتا کردن و تلاش برای لذت بردن حداکثری از لحظه به لحظه‌ی این سفر با تمام چالش‌هاش، مشکلی پیش اومد بزرگش نکنیم چون بالاخره یه راهی براش پیدا می‌کنیم و اصلِ سفرمون زیارت و دیدن امام‌رضاست. ولی در زمان بودن برعکسه و تو هر لحظه فکر اینی که بعدش چی میشه، بعدش چکار کنم و طبق چارچوب و قاعده‌ی مرسوم میری میری جلو. شاید خیلی برنامه‌ریزی کنی که هیچ فرصتی رو از دست ندی ولی آخرش به خودت میای و میبینی چقدر آخر سفر خسته و کلافه‌ای و اونطور که باید لذت نبردی.
خلاصه که فقط چند ساعت وقت داشتیم و ما مونده بودیم با کلی کار... خرید کردن، غذا درست کردن، وسیله جمع کردن، دائم چک کردن سایت‌ها، شستن کتونی و لباس و کوله، پهن کردن و خشک شدنشون، پیام به دوستای مشهدیمون که حتما بریم ببینمیشون و... من باید میرفتیم خیاطی تا چادرم رو درست کنم، این وسط زیپ کیفمم کنده بود و باید اونم درست میکردم. از همه مهم‌تر شبِ ولادت بود و نمیشد بیخیال حرم رفتن هم بشیم. حتما هم می‌خواستیم استراحت کافی بکنیم تا خسته و کلافه نریم توی راه. از طرفی هم باتوجه به ساعت اولین بلیطمون عملا از سه و نیم نصف شب باید بیدار می‌شدیم و جمع و جور میکردیم که بریم. 😵‍💫☺️
بزرگترین چالش این بود که چی ببریم؟! از اونجایی که مشهد جزو شهرهای مودیه و هر لحظه آب و هواش یه جوریه، انتخاب لباس مناسب وقتی جا نداری، باید سبک سفر کنی و از طرفی قاعده‌ی ست بودن رو رعایت کنی، واقعاااا سخته. بالاخره همه چیز رو جمع کردم تا بریم بیرون دنبال بقیه کارا ولی نتونستم با خودم کنار بیام که عکس نگیرم. در نتیجه خیلی شیک یک ساعتی زمان سر همینکار رفت 😌
بالاخره تونستیم بعضی از خریدا رو انجام بدیم و تازه آخرای شب تونستیم بریم حرم. چهار ساعت مونده به رفتن و هنوز غذا درست نکردیم، کوله‌ی من و بعضی از لباسا شسته نشدن، چادرم درست نشده، زیپ کیف خرابه ولی در کمال آرامش و بر زمان داریم همه جای حرم رو میریم و چای حضرتی میخوریم. 😁 البته استرس نرسیدن به مشهد رو هنوز کنج ذهنمون داریم و هی به ساعت نگاه میکنیم و میگیم ان‌شاءالله فردا همین موقع حرم امام رضاییم. (این عکسم گرفتم تا فرداش تو حرم بهش نگاه کنم و بگم دمت گرم امام رضا که طلبیدی)
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موقعیت: ساعت یک شبه و به شدت خسته‌ایم ولی این خمیر زیبا بازیش گرفته و درست نمیشه. 😇 آخرشم بعد از یکی دو ساعت درگیری با این بزرگوار و تلاش‌های بسیار، پلن غذا رو تغییر دادیم.
همون دقایق، جایِ موندنمون هم جور شد و قرار شد مهمون مائده‌ی عزیزم بشیم. در نتیجه کلا بیخیال کوله بردن و اینا شدیم؛ برای بار هزارم وسایل رو جابجا کردیم و توی یه چمدون جاشون دادیم.
اون وسط خندم گرفته بود و که چقدر عالی و کافی استراحت کردیم، یک ساعت و نیم دیگه باید بریم و ما هنوز کار داریم. 😅 آخرشم بیخیال بقیه‌ی چیزا شدیم و نیم ساعتی خوابیدیم.
هرچی اسنپ میزدیم کسی قبول نمیکرد و هر لحظه به دقایق ملکوتی جا موندن از قطار نزدیک می‌شدیم که بالاخره یه نفر قبول کرد.
تیر خلاص رو وقتی خوردم که دیدم کتونیم رو شستم ولی یادم رفته بود که این بندهای بی‌نوا رو باید ببندم. 😅 با یادآوری نکته "بر زمان" سفر کردن. لبخند میزدم و تکرار میکردم که اصلا مهم نیست، الان فقط تمرکز کن که موقع دویدن و کفش‌ها از پات در نیان و به ماشین برسی.
دَمِ آقای راننده گرم که تا ساعت حرکت قطار رو شنید تا میتونست تند رفت تا برسیم. این وسط منم درگیر این بند‌ها بودم و تند‌تند نفس عمیق میکشیدم که با این سرعت و سری که پایین گرفتم از همین اول کاری حالت تهوع نگیرم.
برای اولین‌بار تا پیاده شدیم، وسط اون بدو بدو کردن‌ها اسنپ رو باز کردم تا بالاترین امتیاز رو برای راننده ثبت کنم. انقدر توی راه ازشون تشکر کرده بودم که دیگه آخرش خودمم خنده‌م گرفته بود و تو ذهنم میگفتم حالا نیازم نیست انقدر زیاد تشکر کنی. (همون حین از خدا خواستم تا این لطف رو شامل حال منم کنه که کار بنده‌هاش رو هروقت توی این همچین موقعیت‌‌هایی گیر کردن راه بندازم)
بالاخره این مرحله رو هم گذروندیم ولی من هنوز نگران نرسیدن بودم. فاصله‌ی رسیدن و سوار قطار بعدی شدن فقط ۴۵ دقیقه بود و طبق تجارب زیاد جابجایی بین قم و تهران، این احتمال رو میدادم که قطار وسط راه خراب بشه و با تاخیر برسیم. دو بار هم این اتفاق افتاد و یهو وسط بیابون وایستاد. همون اول کار نذر پنج صلوات معروف برای حضرت ام‌البنین رو گفتم. دیگه سعی کردم بیخیال این فکرا بشم و مشغول نوشتن و انجام کارهای دیگه‌م شدم.