eitaa logo
تَمامِ مَن
91 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
همون دقایق، جایِ موندنمون هم جور شد و قرار شد مهمون مائده‌ی عزیزم بشیم. در نتیجه کلا بیخیال کوله بردن و اینا شدیم؛ برای بار هزارم وسایل رو جابجا کردیم و توی یه چمدون جاشون دادیم.
اون وسط خندم گرفته بود و که چقدر عالی و کافی استراحت کردیم، یک ساعت و نیم دیگه باید بریم و ما هنوز کار داریم. 😅 آخرشم بیخیال بقیه‌ی چیزا شدیم و نیم ساعتی خوابیدیم.
هرچی اسنپ میزدیم کسی قبول نمیکرد و هر لحظه به دقایق ملکوتی جا موندن از قطار نزدیک می‌شدیم که بالاخره یه نفر قبول کرد.
تیر خلاص رو وقتی خوردم که دیدم کتونیم رو شستم ولی یادم رفته بود که این بندهای بی‌نوا رو باید ببندم. 😅 با یادآوری نکته "بر زمان" سفر کردن. لبخند میزدم و تکرار میکردم که اصلا مهم نیست، الان فقط تمرکز کن که موقع دویدن و کفش‌ها از پات در نیان و به ماشین برسی.
دَمِ آقای راننده گرم که تا ساعت حرکت قطار رو شنید تا میتونست تند رفت تا برسیم. این وسط منم درگیر این بند‌ها بودم و تند‌تند نفس عمیق میکشیدم که با این سرعت و سری که پایین گرفتم از همین اول کاری حالت تهوع نگیرم.
برای اولین‌بار تا پیاده شدیم، وسط اون بدو بدو کردن‌ها اسنپ رو باز کردم تا بالاترین امتیاز رو برای راننده ثبت کنم. انقدر توی راه ازشون تشکر کرده بودم که دیگه آخرش خودمم خنده‌م گرفته بود و تو ذهنم میگفتم حالا نیازم نیست انقدر زیاد تشکر کنی. (همون حین از خدا خواستم تا این لطف رو شامل حال منم کنه که کار بنده‌هاش رو هروقت توی این همچین موقعیت‌‌هایی گیر کردن راه بندازم)
بالاخره این مرحله رو هم گذروندیم ولی من هنوز نگران نرسیدن بودم. فاصله‌ی رسیدن و سوار قطار بعدی شدن فقط ۴۵ دقیقه بود و طبق تجارب زیاد جابجایی بین قم و تهران، این احتمال رو میدادم که قطار وسط راه خراب بشه و با تاخیر برسیم. دو بار هم این اتفاق افتاد و یهو وسط بیابون وایستاد. همون اول کار نذر پنج صلوات معروف برای حضرت ام‌البنین رو گفتم. دیگه سعی کردم بیخیال این فکرا بشم و مشغول نوشتن و انجام کارهای دیگه‌م شدم.
اینم نمای پایان کار کفش‌ها. حقیقتا فکر نمیکردم یه روز با دیدن بسته بودن بند کتونیم هم خوشحال بشم.
به طرز جذاب و جالبی کارا جلو میرفتن. وقتی بلیط‌ها رو دیدم متوجه شدم شماره‌هامون پشت سر هم نیستن و هی به این فکر میکردیم که چجوری همسفران عزیز رو راضی کنیم تا جابجا بشن و ما کنار هم باشیم که با ورود به قطار دیدم این‌ کارم خدا قربونش برم، جلو جلو حل کرده و یه خانواده اومدن جای ما نشستن و از ما میخواستن که اگه مشکلی نداریم بریم جای اونا. دقیقا دو تا شماره‌ی کنار هم بهمون افتاد.
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قطار مشهدم راه افتاد و دیگه واقعا باورم شد که جدی جدی طلبیده شدیم و ساعاتی دیگه پیش امام رضاییم...
موقع راه افتادن سعی کردم خیلی دقیق وسیله‌های باقی‌مونده رو جمع کنم ولی چند تا چیز کوچولو رو جا گذاشتم، خیلی خیلی کوچولو و ناچیز: 🙄 + اون بطری آب رو آوردی؟ _ نه. + قند برداشتی؟ _ نه. + صبحانه که درست کرده بودیم رو چی؟ _ نه‌.