اون وسط خندم گرفته بود و که چقدر عالی و کافی استراحت کردیم، یک ساعت و نیم دیگه باید بریم و ما هنوز کار داریم. 😅
آخرشم بیخیال بقیهی چیزا شدیم و نیم ساعتی خوابیدیم.
هرچی اسنپ میزدیم کسی قبول نمیکرد و هر لحظه به دقایق ملکوتی جا موندن از قطار نزدیک میشدیم که بالاخره یه نفر قبول کرد.
برای اولینبار تا پیاده شدیم، وسط اون بدو بدو کردنها اسنپ رو باز کردم تا بالاترین امتیاز رو برای راننده ثبت کنم.
انقدر توی راه ازشون تشکر کرده بودم که دیگه آخرش خودمم خندهم گرفته بود و تو ذهنم میگفتم حالا نیازم نیست انقدر زیاد تشکر کنی.
(همون حین از خدا خواستم تا این لطف رو شامل حال منم کنه که کار بندههاش رو هروقت توی این همچین موقعیتهایی گیر کردن راه بندازم)
بالاخره این مرحله رو هم گذروندیم ولی من هنوز نگران نرسیدن بودم. فاصلهی رسیدن و سوار قطار بعدی شدن فقط ۴۵ دقیقه بود و طبق تجارب زیاد جابجایی بین قم و تهران، این احتمال رو میدادم که قطار وسط راه خراب بشه و با تاخیر برسیم.
دو بار هم این اتفاق افتاد و یهو وسط بیابون وایستاد. همون اول کار نذر پنج صلوات معروف برای حضرت امالبنین رو گفتم. دیگه سعی کردم بیخیال این فکرا بشم و مشغول نوشتن و انجام کارهای دیگهم شدم.
به طرز جذاب و جالبی کارا جلو میرفتن. وقتی بلیطها رو دیدم متوجه شدم شمارههامون پشت سر هم نیستن و هی به این فکر میکردیم که چجوری همسفران عزیز رو راضی کنیم تا جابجا بشن و ما کنار هم باشیم که با ورود به قطار دیدم این کارم خدا قربونش برم، جلو جلو حل کرده و یه خانواده اومدن جای ما نشستن و از ما میخواستن که اگه مشکلی نداریم بریم جای اونا.
دقیقا دو تا شمارهی کنار هم بهمون افتاد.
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قطار مشهدم راه افتاد و دیگه واقعا باورم شد که جدی جدی طلبیده شدیم و ساعاتی دیگه پیش امام رضاییم...
موقع راه افتادن سعی کردم خیلی دقیق وسیلههای باقیمونده رو جمع کنم ولی چند تا چیز کوچولو رو جا گذاشتم، خیلی خیلی کوچولو و ناچیز: 🙄
+ اون بطری آب رو آوردی؟
_ نه.
+ قند برداشتی؟
_ نه.
+ صبحانه که درست کرده بودیم رو چی؟
_ نه.