خونههای داخل کوچه با این بلوکها از ریل راهآهن جدا میشدن.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش چهارم
وسطای کوچه زهرا رو دیدم
حالا فقط پیدا کردن خونه مونده بود.
زهرا از قبل شنیده بود که دور دستگیره در یه ربان قرمز بسته شده، پرچم بالای خونه هم مطمئنمون کرد که قطعا همین خونهست.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش پنجم
وقتی همه رسیدن زنگ زدم که حاجخانوم ما دم در هستیم، بیزحمت در رو باز کنید.
از پشت تلفن قربون صدقمون رفت:
_قربون قدماتون مادر، چشم، چشم اومدم.
کمی گذشت که صدای لخلخ دمپایی روی موزاییکای حیاط رو شنیدیم. آخ که چقدر این صدا جذابه و تابحال بهش توجه کافی رو نمیکردم، اونم وقتی میدونی تا چند ثانیه دیگه در باز میشه و قراره چهره فردی که منتظرشی رو ببینی.
یعنی شهیدم مثل من وقتی زنگ خونه رو میزد با لذت به این صدا گوش میکرده و منتظر دیدن مامان قشنگش میشده؟
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش ششم
بالاخره دیدمشون
مثل همهی مامانبزرگا مهربون بود و صورتش با اون گیرهی روسریای که زیر گلو زده بود خیلی بانمکتر شده بود.
هی منتظر بغل گرفتنشون بودم که تا نوبت به من رسید برای اینکه بقیه تو حیاط نمونن رفتن تا در رو باز کنن و تعارف که بفرمایید داخل و جلوتر رفتن تا راه رو نشون بدن.
اینم شانس منه...
ولی تا رسیدیم داخل، سریع رفتم سمتشون بالاخره تونستم بغلشون کنم.
آخیش... 😌
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش هفتم
یه خونهی ساده و نقلی
تا نشستیم سریع رفتن تو آشپزخونه و مشغول دم کردن چای شدن از همونجا دلیل حاضر نبودن چایی رو هم میگفتن:
_ ترسیدم چایی تیره و پررنگ بشه، گذاشتم تا اومدید سریع دم کنم.
بالاخره با کلی تعارف و بلند شدن یکی از بچهها که کار پذیرایی رو به عهده گرفت، موفق شدیم حاجخانم بشینه و برامون صحبت کنه.
قبل از ما تلویزیون روشن و روی شبکه خبر بود درست متوجه حرفها نمیشدیم که یکی از خانوما اجازه گرفت و تلویزیون رو خاموش کرد.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش هشتم
_ راحت خونه رو پیدا کردید؟ آخه هرکس میاد چندبار زنگ میزنن، کوچه به اسم پسرمه، عکسشم بالای اسم کوچه هست ولی از اون طرف زدن و همه نمیبینن.
راست میگفت ما هم چون از طرف دیگه اومده بودیم این اسم و تابلو رو ندیدیم،
روی نقشه هم که اصلا اسم نداشت.
(هی با خودم تکرار میکردم یادت نره برگشتی روی نقشه، اسم شهید رو ثبت کن)
چند بار دیگه تا آخر صحبتهامون به این اشاره کردن که اسم کوچه به نام رضاست.
مادره دیگه ذوق جوونشو داره و قطعا هر بار که از جلوی اسم و عکس پسرش که رد میشه کلی تو دل قربون صدقهش میره.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش نهم
این عکس روبروی جایی هستم که نشستم.
پدر آقا رضاست، ۲۷ سالشون بوده و برای کار میرن سیلو گندم که از اونجا پرت میشن پایین و فوت میکنن.
مادر از همون جوانی دلش با داغ عزیز از دست دادن آشناست.
آقا رضا و خواهر کوچیکترش از همون کودکی یتیم بزرگ میشن.
_ بچم دو تا زندگی رو میچرخوند، مرد خونهی منو خانوادهش بود.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش دهم
یکی از خانوما دربارهی مکان مزار شهید پرسیدن که من سریع گفتم خود گلزار شهدای اراکن، همون شهیدی که عکسشون متفاوته و عینک دودی دارن.
اینا رو که گفتم، مادر ذوق کرد که انقدر با جزئیات یادمه، میگفت که این لباسشو خیلی دوست داشت و خانومشم این عکس رو داد که بزنن.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش یازدهم
این چند وقت خیلی به سن شهدا که روی مزارشون نوشته شده دقت میکنم ولی یادم نمیومد که آقا رضا چند سالشون بوده. تا آیت سوال رو پرسیدم و مادر جواب داد یهو وا رفتم:
_ ۲۹ سالش بود.
توی عکسایی که داخل خونه بود چهرهشون خیلی پختهتر میزد و اصلا باورم نمیشد که هنوز سی سالشونم نشده.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش دوازدهم
بیشتر که صحبت کردیم تو دلم میگفتم شهید انگار کلا از همه جهت جلو بودن و سریعتر از بقیه هم دههایهاشون:
_ برای مرد خونه شدن (یتیمی از کودکی)
_ برای سرکار رفتن (از نوجوونی شغلای مختلفی رو امتحان کرد؛ نجاری، بنایی، مبل... میگفتم شغل آزاد داشته باش ولی میگفت هیچکدوم رو دوست نداره و آخر نظامی شد، هر چی گفتم برو دنبال یه کار دیگه قبول نکرد و گفت من اینکار و دوست دارم)
_ برای ازدواج و همسر شدن (همون اولا که ۱۸ سالش بود و تازه رفته بود پلیس بشه گفت من زن میخوام هرچی گفتم زوده و تازه رفتی سرکار، خواهرت رو تازه عروس کردم، دست و بالم بستهست؛ گوش نداد. کسی رو هم مدنظر نداشت و فقط میگفت میخوام زودتر ازدواج کنم. آخرم دخترخواهرم شد عروسم)
_ برای پدر شدن (پسرش الان کلاس سومه و ۲۰ سالگی پدر شده)
_ برای شهید و عاقبتبخیر شدن (۲۹ سالگی شهید شد)
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش سیزدهم
حواسم به ساعت نیست که قراره چند دقیقه دیگه بریم منزل شهید بعدی
امیدوارم ادامه روایت رو یادم نره که چی میخواستم بنویسم.🤲
حقیقتا الان پر از حس خوبم و از طرفی یه باری روی دوشم هی سنگین و سنگینتر میشه که من در برابر این شهدا و خانوادهشون باید چکار کنم؟
خدایا خودت کمکمون کن و یه راهی جلوی پامون بذار