eitaa logo
تَمامِ مَن
91 دنبال‌کننده
651 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
دَمِ آقای راننده گرم که تا ساعت حرکت قطار رو شنید تا میتونست تند رفت تا برسیم. این وسط منم درگیر این بند‌ها بودم و تند‌تند نفس عمیق میکشیدم که با این سرعت و سری که پایین گرفتم از همین اول کاری حالت تهوع نگیرم.
برای اولین‌بار تا پیاده شدیم، وسط اون بدو بدو کردن‌ها اسنپ رو باز کردم تا بالاترین امتیاز رو برای راننده ثبت کنم. انقدر توی راه ازشون تشکر کرده بودم که دیگه آخرش خودمم خنده‌م گرفته بود و تو ذهنم میگفتم حالا نیازم نیست انقدر زیاد تشکر کنی. (همون حین از خدا خواستم تا این لطف رو شامل حال منم کنه که کار بنده‌هاش رو هروقت توی این همچین موقعیت‌‌هایی گیر کردن راه بندازم)
بالاخره این مرحله رو هم گذروندیم ولی من هنوز نگران نرسیدن بودم. فاصله‌ی رسیدن و سوار قطار بعدی شدن فقط ۴۵ دقیقه بود و طبق تجارب زیاد جابجایی بین قم و تهران، این احتمال رو میدادم که قطار وسط راه خراب بشه و با تاخیر برسیم. دو بار هم این اتفاق افتاد و یهو وسط بیابون وایستاد. همون اول کار نذر پنج صلوات معروف برای حضرت ام‌البنین رو گفتم. دیگه سعی کردم بیخیال این فکرا بشم و مشغول نوشتن و انجام کارهای دیگه‌م شدم.
اینم نمای پایان کار کفش‌ها. حقیقتا فکر نمیکردم یه روز با دیدن بسته بودن بند کتونیم هم خوشحال بشم.
به طرز جذاب و جالبی کارا جلو میرفتن. وقتی بلیط‌ها رو دیدم متوجه شدم شماره‌هامون پشت سر هم نیستن و هی به این فکر میکردیم که چجوری همسفران عزیز رو راضی کنیم تا جابجا بشن و ما کنار هم باشیم که با ورود به قطار دیدم این‌ کارم خدا قربونش برم، جلو جلو حل کرده و یه خانواده اومدن جای ما نشستن و از ما میخواستن که اگه مشکلی نداریم بریم جای اونا. دقیقا دو تا شماره‌ی کنار هم بهمون افتاد.
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قطار مشهدم راه افتاد و دیگه واقعا باورم شد که جدی جدی طلبیده شدیم و ساعاتی دیگه پیش امام رضاییم...
موقع راه افتادن سعی کردم خیلی دقیق وسیله‌های باقی‌مونده رو جمع کنم ولی چند تا چیز کوچولو رو جا گذاشتم، خیلی خیلی کوچولو و ناچیز: 🙄 + اون بطری آب رو آوردی؟ _ نه. + قند برداشتی؟ _ نه. + صبحانه که درست کرده بودیم رو چی؟ _ نه‌.
خداروشکر این کلوچه‌های مورد علاقم که از سفر قبلی مشهد خریده بودم رو برداشتم؛ جای صبحونه و قند رو برامون پر کرد. (کار خدا بود که یادم بره اینو خریدم وگرنه همون روزای اول برگشتم از سفر دخلشون اومده بود و الان نمیبودن تا کارمون رو راه بندازن)
تَمامِ مَن
پ.ن: چنین بنده‌ی با ایمانی هستم، حکمت خداوند متعال رو به هر چیزی حتی فراموشکاری‌های جزئیمم ربط میدم. 😅
نمیدونم کدوم خدابیامرزهای معتاد به سیگاری بودن که هر چند ساعت یکبار ما رو با بوی دود مستفیض میکردن که من از همون زمان حساسیت شدید به بوها پیدا کردم. اینجوری که تا بوی سیگار بهم میخوره، از کنار گل که رد میشم و با بوی عطر هر فردی‌ کلی عطسه میکنم. احتمالا عکس سقاخونه رو دیدید که یا چه گلای خوشگلی تزئین شده بود تا یکم رفتم اون سمتی انقدرررر عطسه کردم که اشکم در اومد، حتی نمیتونستم برم آب بخورم. آخرم هانیه رفت برام آب آورد. خدایی خیلی حساسیت رو مخ و غم‌انگیزیه، آخه چکار به گل و عطر داره.