الان که این متن رو نوشتم یادم افتاد قبل این اتفاق ذهنم درگیر مفهوم این بیت شعر نوشته شده بالای چایخونه بود و سر همین هم ازش عکس گرفتم. حس میکنم که این اتفاق و نوشتن ازش هم رزقی بود تا بفهمم تنها امید و راه نجاتم برای عاقبتبخیری شما هستید. امیدوارم مثل امروز که تنهام نذاشتید و تلنگر مهمی بهم زدید توی تنهایی محشر هم فراموشم نکنید.
بجز دامان تو دستانم از هر ثروتی خالیست؛
مکن ای شاه در تنهایی محشر فراموشم
به قدری هوا گرم بود که واقعا حالمون داشت بد میشد؛
و دیگه به مکالمه با خورشید خانم روی آوردم که: توروخدا یکمم پشت ابرها بمون، اون ماهه که میگن پشت ابر باقی نمونه و بعدا براش حرف در میارن، با تو نیستن و میتونی گاهی اوقات لطف کنی و بری پشت ابرها استراحت کنی.
از شلوغی گیت خوشحال بودم چون خیلی خوب و خنک بود و برعکس همیشه دلم میخواست کلی معطل بشم.
واقعا دلم نمیخواست برم زیرزمین و رواق، دلم توی صحن بودندو قدم زدن رو میخواست.
از بازرسی که خارج شدم دیدم بهبه!
گویا امروز خورشید روی مود خوبی هست و حرف گوش کنه، رفته پشت ابرها.
بارون که گرفت مطمئن شدم شوخیای در کار نیست.
تجربه بارون شدید چند شب پیش باعث شده بود تا خادمای فرش به هول و ولا بیوفته و تندتند فرشها رو حتی اونایی که زیر ایوون و حجره هستن رو جمع کنن.
شگفتانه جدید هم این بود که:
بعد از بارش نیمساعته، خورشید دید براش افت داره و جوری شروع به تابیدن کرده که بگه عزیزم حواست رو جمع کن که بدونی اون دنیا چی ممکنه در انتظارت باشه...😊
بعد از یه دیدار و گفتگوی خیلی خوب، فقط چایی میچسبید.
امام رضاست و کَرَمِش، دوتا دوتا به همه شیرینی میدادن. موقع گرفتن شیرینیها مردد بودم ولی شلوغی صف و انتظار افراد اجازه مکث نمیداد، گرفتم و رفتم گوشهای.
(عکس صف زیاد و طولانی، همهی آدمای این عکس در صف وایستادن و انقدر دوریم که حتی تصویر چایخونه تو تصویر نیست، ولی خوب چای امام رضاست و توی اون هوا نمیشد ازش گذشت)