این عکس روبروی جایی هستم که نشستم.
پدر آقا رضاست، ۲۷ سالشون بوده و برای کار میرن سیلو گندم که از اونجا پرت میشن پایین و فوت میکنن.
مادر از همون جوانی دلش با داغ عزیز از دست دادن آشناست.
آقا رضا و خواهر کوچیکترش از همون کودکی یتیم بزرگ میشن.
_ بچم دو تا زندگی رو میچرخوند، مرد خونهی منو خانوادهش بود.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش دهم
یکی از خانوما دربارهی مکان مزار شهید پرسیدن که من سریع گفتم خود گلزار شهدای اراکن، همون شهیدی که عکسشون متفاوته و عینک دودی دارن.
اینا رو که گفتم، مادر ذوق کرد که انقدر با جزئیات یادمه، میگفت که این لباسشو خیلی دوست داشت و خانومشم این عکس رو داد که بزنن.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش یازدهم
این چند وقت خیلی به سن شهدا که روی مزارشون نوشته شده دقت میکنم ولی یادم نمیومد که آقا رضا چند سالشون بوده. تا آیت سوال رو پرسیدم و مادر جواب داد یهو وا رفتم:
_ ۲۹ سالش بود.
توی عکسایی که داخل خونه بود چهرهشون خیلی پختهتر میزد و اصلا باورم نمیشد که هنوز سی سالشونم نشده.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش دوازدهم
بیشتر که صحبت کردیم تو دلم میگفتم شهید انگار کلا از همه جهت جلو بودن و سریعتر از بقیه هم دههایهاشون:
_ برای مرد خونه شدن (یتیمی از کودکی)
_ برای سرکار رفتن (از نوجوونی شغلای مختلفی رو امتحان کرد؛ نجاری، بنایی، مبل... میگفتم شغل آزاد داشته باش ولی میگفت هیچکدوم رو دوست نداره و آخر نظامی شد، هر چی گفتم برو دنبال یه کار دیگه قبول نکرد و گفت من اینکار و دوست دارم)
_ برای ازدواج و همسر شدن (همون اولا که ۱۸ سالش بود و تازه رفته بود پلیس بشه گفت من زن میخوام هرچی گفتم زوده و تازه رفتی سرکار، خواهرت رو تازه عروس کردم، دست و بالم بستهست؛ گوش نداد. کسی رو هم مدنظر نداشت و فقط میگفت میخوام زودتر ازدواج کنم. آخرم دخترخواهرم شد عروسم)
_ برای پدر شدن (پسرش الان کلاس سومه و ۲۰ سالگی پدر شده)
_ برای شهید و عاقبتبخیر شدن (۲۹ سالگی شهید شد)
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش سیزدهم
حواسم به ساعت نیست که قراره چند دقیقه دیگه بریم منزل شهید بعدی
امیدوارم ادامه روایت رو یادم نره که چی میخواستم بنویسم.🤲
حقیقتا الان پر از حس خوبم و از طرفی یه باری روی دوشم هی سنگین و سنگینتر میشه که من در برابر این شهدا و خانوادهشون باید چکار کنم؟
خدایا خودت کمکمون کن و یه راهی جلوی پامون بذار
عکس خانوادگی سفر مشهد
و امیرمهدیای که اون موقع خیلی کوچولو بوده
_ هی به من گفتن بیا توام تو عکس وایستا ولی من نرفتم، آخه هر چی نباشه مادرشوهرم و شاید عروسم (دخترخواهرم) دوست نداشته باشه منم تو عکسشون باشم.
_ یبارم شیراز بردمون خیلی خوب بود.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش چهاردم
آقا رضای علی بیگی پنج مهرماه سال ۱۴۰۴
یعنی حدود شش ماه پیش، موقع دستگیری خلافکارا، طی تعقیب و گریزی که داشتن تیر به سرشون میخوره و درجا با همکارشون شهید میشن.
محل شهادتشون هم جاده شازند_ ازنا بوده.
امثال آقا رضا برای حفظ امنیت ماها ماموریت میرن، جونشون رو کف دستشون میگیرن تا وظیفشون رو بجا بیارن؛
شهید میشن
مادراشون بیپسر
بچههاشون یتیم
و همسرانشون تنها و داغدار میشن.
بعد جالبه که آخرش هم متهمن که میخواستن همچین شغلی رو انتخاب نکنن...
(امان از دست بزدلایی که فقط بلدن شکمشون رو پر کنن و بزور تا نوک بینیشون رو ببینن)
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش پانزدهم
با غمی که هربار موقع صحبت تو تمام صورت و لحنش مشهود بود میگفت:
_گفتم امثال ما عید نداریم و داغداریم ولی خدا ازشون نگذره که این همه خانواده رو بیچاره و عزادار کردن، اون طرفا (گلزار شهدا) انقدر شلوغ نبود...
_ پایین قبر رضا، یه شهیدی هست (شهید #احمد_عابدی) هفت تا بچه داشته و یتیم شدن.
_ رضا خیلی شهدا و رفتن به گلزار رو دوست داشت، اون شهیدی که الان کنارش دفن شده رو خیلی دوستش داشت (#حسن_آقائی، شهید جنگ دوازده روزه) آخرشم قسمتش همونجا شد.
پ.ن: این عکس رو بعد از دیدارمون رفتم گلزار جوری گرفتم که هر دو مشخص باشن.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش شانزدهم
اون اول گفتم که قرار بود بریم منزل شهید اسماعیلی من اصلا نمیدونستم این بنده خدا کیه و حتی مزارش رو هم ندیده بودم.
آخرای صحبتمون فهمیدم که همکار آقا رضا که باهم شهید شدن همین آقای اسماعیلی بودن و ایشونم یه پسر کوچولو دارن.
وقتی از مادر شهید برای اینکه عکس بگیرم اجازه گرفتم. توجهم به چند تا برچسب ریز روی در جلب شد، وقتی که خیلی نزدیک میشدی میفهمیدی از اون برچسب کوچولوهاست که عکس و اسم این دو تا رفیق شهید و همکار روش چاپ شده.
چقدر این مادرها عجیبن! مطمئنم دلش نیومده کنار عکس پسرش، برچسب آقا #مجتبی_اسماعیلی رو نزنه...
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش هفدهم