eitaa logo
تَمامِ مَن
92 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
این چند وقت خیلی به سن شهدا که روی مزارشون نوشته شده دقت میکنم ولی یادم نمیومد که آقا رضا چند سالشون بوده. تا آیت سوال رو پرسیدم و مادر جواب داد یهو وا رفتم: _ ۲۹ سالش بود. توی عکسایی که داخل خونه بود چهره‌شون خیلی پخته‌تر میزد و اصلا باورم نمیشد که هنوز سی سالشونم نشده. روایت شهید بخش دوازدهم
بیشتر که صحبت کردیم تو دلم می‌گفتم شهید انگار کلا از همه جهت جلو بودن و سریع‌تر از بقیه هم دهه‌ای‌هاشون: _ برای مرد خونه شدن (یتیمی از کودکی) _ برای سرکار رفتن (از نوجوونی شغلای مختلفی رو امتحان کرد؛ نجاری، بنایی، مبل... می‌گفتم شغل آزاد داشته باش ولی میگفت هیچکدوم رو دوست نداره و آخر نظامی شد، هر چی گفتم برو دنبال یه کار دیگه قبول نکرد و گفت من اینکار و دوست دارم) _ برای ازدواج و همسر شدن (همون اولا که ۱۸ سالش بود و تازه رفته بود پلیس بشه گفت من زن میخوام هرچی گفتم زوده و تازه رفتی سرکار، خواهرت رو تازه عروس کردم، دست و بالم بسته‌ست؛ گوش نداد. کسی رو هم مدنظر نداشت و فقط میگفت میخوام زودتر ازدواج کنم. آخرم دخترخواهرم شد عروسم) _ برای پدر شدن (پسرش الان کلاس سومه و ۲۰ سالگی پدر شده) _ برای شهید و عاقبت‌بخیر شدن (۲۹ سالگی شهید شد) روایت شهید بخش سیزدهم
حواسم به ساعت نیست که قراره چند دقیقه دیگه بریم منزل شهید بعدی امیدوارم ادامه روایت رو یادم نره که چی میخواستم بنویسم.🤲
حقیقتا الان پر از حس خوبم و از طرفی یه باری روی دوشم هی سنگین و سنگین‌تر میشه که من در برابر این شهدا و خانواده‌شون باید چکار کنم؟ خدایا خودت کمکمون کن و یه راهی جلوی پامون بذار
ادامه روایت شهید 👇
عکس خانوادگی سفر مشهد و امیرمهدی‌ای که اون موقع خیلی کوچولو بوده _ هی به من گفتن بیا توام تو عکس وایستا ولی من نرفتم، آخه هر چی نباشه مادرشوهرم و شاید عروسم (دخترخواهرم) دوست نداشته باشه منم تو عکسشون باشم. _ یبارم شیراز بردمون خیلی خوب بود. روایت شهید بخش چهاردم
آقا رضای علی بیگی پنج مهرماه سال ۱۴۰۴ یعنی حدود شش ماه پیش، موقع دستگیری خلافکارا، طی تعقیب و گریزی که داشتن تیر به سرشون میخوره و درجا با همکارشون شهید میشن. محل شهادتشون هم جاده شازند_ ازنا بوده. امثال آقا رضا برای حفظ امنیت ماها ماموریت میرن، جونشون رو کف دستشون میگیرن تا وظیفشون رو بجا بیارن؛ شهید میشن مادراشون بی‌پسر بچه‌هاشون یتیم و همسرانشون تنها و داغدار میشن. بعد جالبه که آخرش هم متهمن که میخواستن همچین شغلی رو انتخاب نکنن... (امان از دست بزدلایی که فقط بلدن شکمشون رو پر کنن و بزور تا نوک بینی‌شون رو ببینن) روایت شهید بخش پانزدهم
با غمی که هربار موقع صحبت تو تمام صورت و لحنش مشهود بود میگفت: _گفتم امثال ما عید نداریم و داغداریم ولی خدا ازشون نگذره که این همه خانواده رو بیچاره و عزادار کردن، اون طرفا (گلزار شهدا) انقدر شلوغ نبود... _ پایین قبر رضا، یه شهیدی هست (شهید ) هفت تا بچه داشته و یتیم شدن. _ رضا خیلی شهدا و رفتن به گلزار رو دوست داشت، اون شهیدی که الان کنارش دفن شده رو خیلی دوستش داشت (، شهید جنگ دوازده روزه) آخرشم قسمتش همونجا شد. پ.ن: این عکس رو بعد از دیدارمون رفتم گلزار جوری گرفتم که هر دو مشخص باشن. روایت شهید بخش شانزدهم
اون اول گفتم که قرار بود بریم منزل شهید اسماعیلی من اصلا نمیدونستم این بنده خدا کیه و حتی مزارش رو هم ندیده بودم. آخرای صحبتمون فهمیدم که همکار آقا رضا که باهم شهید شدن همین آقای اسماعیلی بودن و ایشونم یه پسر کوچولو دارن. وقتی از مادر شهید برای اینکه عکس‌ بگیرم اجازه گرفتم. توجهم به چند تا برچسب ریز روی در جلب شد، وقتی که خیلی نزدیک میشدی میفهمیدی از اون برچسب کوچولوهاست که عکس و اسم این دو تا رفیق شهید و همکار روش چاپ شده. چقدر این مادرها عجیبن! مطمئنم دلش نیومده کنار عکس پسرش، برچسب آقا رو نزنه... روایت شهید بخش هفدهم
جالبه که خونه‌ی هر شهیدی میریم، اسم شهدایی که یکی دو روز قبل رفتیم یا قراره بعد از اینجا بریم میاد، مثل یک پازل بهم متصلند. و من واقعا خوشحال ترینم که برای قرار فردا، منزل شهید اسماعیلی، ایشون رو تا حدودی میشناسم ❤️
موقع خداحافظی دلم از تنهایی مادر گرفت، فهمیدم منزل خواهرشون دعوت بودن ولی بخاطر ما نرفتن هرچی اصرار کردم که بیاید تا اونجا برسونیمتون قبول نکردن. خداحافظی و رفتن خیلی سخت بود، تا کنار شیشه اومدن و راهنماییمون کردن که از روبرو هم راه بازه و میتونیم بریم. دوباره به این اشاره کردن که اگه مستقیم برید سر کوچه عکس و اسم پسرمو می‌بینید. گفتم اصلا از قصد قراره همون طرفی بریم که عکس رو ببینیم. تا زمانی که به پیچ برسیم، وسط کوچه وایستاده بودن و ما رو با نگاهشون بدرقه میکردن. پ.ن: عکس خوبی میشد ولی چون آقای همسایه زمان بدی رو برای آشغال بیرون بردن انتخاب کرد، دقیقا جلوی قامت مادر شهید اومد و عکس به فنا رفت. روایت شهید بخش آخر