توی افسانهها اومده:
روزگاری نه چندان دور، یه پسربچه و مامانش اومده بودن بازار تا برای مهمونی شبشون خرید کنن ولی بچه جلوی هر مغازه کلی گریه میکرده که من اینو میخوام، اونو میخوام...
مامانشم که دیگه از دست بچه عاصی شده بود، از ته دل فریاد میزنه و دیو بازار رو صدا میکنه، ازش میخواد که بچه رو به غلامی برای خودش ببره و هیچوقتم برش نگردونه.
دیو هم از خدا خواسته بچه رو میبره و برای اینکه اینکار زشت بچه درس عبرتی برای بقیه بشه، کفشش رو این بالا به میخ آویزون میکنه تا بچهها بدونن آخر و عاقبت اذیت کردن مامانا و بهونهی خرید گرفتن توی بازار چیه.
این داستان برگرفته از بخش اول کشکولیجات سعدالسلطنه هست.
گذر ملا و دو تا سقاخونهی قشنگ بازار،
یادمه وقتی بچه بودم و بازار میومدیم، به امید این دو تا سقاخونه راه میرفتم تا سریعتر برسم و بتونم آب بخورم.
همیشه سلام بر حسین گفتنای اینجا بعد از اون خستگی راه و نگاه به نوشتهها بیشتر بهم میچسبید.
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم بخش مرکزی بازار و فیلمی که همیشه دوست داشتم ثبتش کنم
دلم میخواد برای این دو تا قاب مشترک یه اسم انتخاب کنم ولی هرچی به ذهنم میاد، حق مطلب رو ادا نمیکنه.
شما کمک بدید:
@saeedi_59