سرزنش مى كنى مرا اما ، به گناهم دچار خواهى شد
عشق وقتى تنيده شد به تنت سخت بى اختيار خواهى شد . . . !
بی وفایی شد جواب مهربانی؛ حیف شد
خواستی از پای آهو بند بگشایی؛ گریخت
تن دو روزی بیشتر پیراهن روح تو نیست
هرچه کمتر خو به این پیکر بگیری بهتر است
نخ به پای بادبادکهای کمطاقت مبند
زندگی را هرچه آسانتر بگیری بهتر است
رفتم به او بگویم " من عاشقت شدم " را
لرزیدم از نگاهش ، گفتم عجب هوایی ..!
.
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
و دیدم که آغوش، فقط میان تنها نیست..
گاهی میان چشمها اتفاق میافتد