eitaa logo
کلبه‌ی‌ترنّمات 🍊🌧🇵🇸🌑🇱🇧
1.2هزار دنبال‌کننده
11.7هزار عکس
2.4هزار ویدیو
192 فایل
کلبه‌ ماهِ من .. 🌔 خانواده مجازی ترنّمات کوچک اما شیرین و خوش بو🍊 بزرگ و عمیق ☁️ خوش قلب .. اعتبارِکانال به تپشِ‌ قلب‌ های این‌ خانواده‌ است .. 🌧 کانال اصلی: @tarannomat می‌شنوم؛ https://daigo.ir/secret/61022356 لطفا تمجید را پنهان کنید ..
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از چاه نویس
- رویِ فردا حساب باز کردن اشتباهِ محضِ مؤمن ..
اسلام انبیاء اسلام مبارزه است ، اسلام عدالت و عدالتخواهی و دادن حق آزادی به هر ملتی است .. لذا : از عوامل تاخیر ظهور 👇 اسلامِ ایجاد تئوری برای منافع شخصی در قالب👈دین را بگذارید درگیر سیاست نشود ، یا اسلامی که برای اشرافی گری خود تئوریه مذهبی می‌سازد ؛ یا اسلامی که با گفتگو مخالف است یا از جهت ترس امنیت یا از جهت اینکه برای دیگران ارزش قائل نیست .. این ها اسلام خطرناکی هستند که حضورشان بوی ظهور را دور ‌می‌کند ..
از عوامل تاخیر ظهور این است که تمام این‌ها در دنیا رسانه دارند و اسلام حقیقی رسانه‌اش ضعیف است ..
از عوامل تاخیر ظهور تنش های دو قطبی بین انسان هاست که این وسط تنها انقلاب اسلامی که آینه‌ی تمام نمای اسلام ناب است ذبح می‌شود .. ‌
می‌گفت ؛ خواب عجیب دیدم وقتی بیدار شدم هنوز در حس اون خواب بودم .. یک نفر برام استخاره گرفت آیه سوره‌ی یاسین در اومده بود .. می‌گفت بقیه‌اش رو نمیشه گفت .. یعنی چی آخه ..؟
هدایت شده از - فَأستَقِم -
. " باید بخیه بشه ! " این را گفت و تصویرش جلوی چشم‌های اشک گرفته‌ی من ، تار شد . بچه از ظهر نتوانسته بود حتا آب بخورد . از همان موقع که خورد زمین . از همان موقع که جیغش ، نفس مرا بند آورد . همان موقع که دویدم بالای سرش و خونابه دور دهانش راه گرفته بود . اشک چشمانم را پس زدم و با صدای لرز برداشته‌ام گفتم کجایت درد میکند عزیزکم ؟ انگشت کوچک اشاره‌اش را به طرف زبانش برد . خون بیشتر زد بیرون . دیدن خون ، دست و پایم را شل می‌کند . دلم ضعف می‌رود . رنگم مثل گچ می‌شود . تن رعشه میگیرم . تن رعشه گرفته بود .قربان صدقه‌اش رفتم . صد بار . ولی آرام نشد . رنگش پریده بود . از همان موقع بود که توان از تن نحیفش رفت . یا شاید هم از آن موقع که بیهوشش کردند . نمیدانم . من فقط میدانستم باید پشت در اتاق عمل منتظر بهوش آمدنش باشم . به هوش نمی‌آمد . هر چه اول تا آخر راهروی روبرویم را رفتم و آمدم به هوش نیامد . دستانم یک تکه یخ بودند ، که حرارت قلبم ذوبشان میکرد و نمیگذاشت جان بدهند . قامت سفید پوش دکتر برایم بال جبریل ملک شد ، وحی مُنزل بود حرفش که گفت : به هوش اومده . من آن روز در آن نقطه از این کره‌ی رنج ، دلم آرام گرفت و چشمم روشن شد . ولی دل مادران فلسطینی این روزها در این نقطه‌ از زمان ، فقط داغدار می‌شود . داغ پشت داغ ! کاش خدا برایشان پَر جبریلی میفرستاد ! . _ رآحِل