شهید سید مجتبی نواب صفوی🕊🌹
آرزو دارم که حکومت اسلامی تشکیل بشود و آن زمان بزرگترین افتخارم این است که رفتگر خیابان هایش باشم.
به قول امام رضا جانمون
اگر برای به دست آوردن چیزی تلاش رو گذاشتی کنار و کلید کردی روی توکل، فقط خودتو مسخره کردی..!
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
😭آخرین لالایی
🔹مادر احمد برای بار اخر برای فرزند شهیدش لالایی خواند.
🔹شهید احمد کشوری نیا، شهیدی که ضمن فدا شدن در راه امنیت کشور، با اهدا اعضای بدنش جان چند نفر از هموطنانش را نیز دوباره نجات داد.
#نماز_شب
💐 غنی شدن در روز قیامت با نماز شب
⭐️ جابربن عبداللّه می گوید:
📌پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:
💠 مادر حضرت سلیمان به او گفت:
💠 ای پسرم! بپرهیز از زیاد خوابیدن در شب، زیرا خواب زیاد در شب، انسان را در روز قیامت فقیر می کند.
💠 چون در شب، مخصوصا در دل شب که مردم در خواب هستند، خرمن برکات و خیرات را پهن می کنند، کسی که در خواب باشد دستش از این برکاتْ تهی خواهد بود و در روز قیامت چیزی نخواهد داشت و فقیر خواهد بود.
📚 امالی صدوق، ص۱۴۰
من که باشم گه طلبکار تو باشم
من چه باشم که خریدار تو باشم
گر چه کس نیستم و چیزی نی
دوست دارم که گرفتار تو باشم
گر چه ناچیز ندارد هنری
دوست دارم همه در کار تو باشم
سیدا رحم کن و کن نظری
تا که من تا به ابد طالب دیدار تو باشم
#یا_صاحب_الزمان_ادرکنی
#یامنجی_عالم
صدا ڪردنتسخت نیست..
من سختش ڪردہام....🍃
| اَدْعوُكَياسَيديبِلِسانقَدْاَخْرَسَهذَنْبُه |
میخوانمت ای آقای من به زبانے كه
گناه لالش ڪرده..😔💔
#العـجـل_مولای_منـ🦋
✅ برکت مهمان
✍زنی بود که مهمان دوست نداشت...!!
روزی همسر او به نزد حضرت محمد(ص)میرود و بازگو میکند که همسر من مهمان دوست ندارد...!!!
حضرت محمد به مرد میگوید:
برو و به همسرت بگو من فردا مهمان شما هستم...
فردای آنرور حضرت محمد مهمان آن زن و مرد میشود...
هنگام رفتن از آن خانه زن میبیند که پشت عبای حضرت محمد(ص) پر از مار و عقرب است.
زن فریاد میزند یا محمد(ص)
عبای خود را بیرون بیاورید...
حضرت محمد(ص)* می فرمایند "...
اینها قضا و بلای خانه شما است که من می برم...
پس مهمان حبیب خداست و از روزی اهل خانه
کم نمیشود و قضا و بلای اهل خانه را با خود
می برد...
📚بحارالانوار
برای خرید حلقه ی ازدواج با حمید به بازار رفته بودیم.😍
وضعیت هوا مناسب نبود.😐
بعد از کلی بالاوپایین کردن حلقه ها بالاخره یک حلقه انتخاب کردیم و راه افتادیم،حمید دنبال یک مغازه بود که من را آبمیوه مهمان کند.😋
بالاخره یک آبمیوه فروشی پیدا کرد،حسابی به خرج افتاد،هنگام خوردن آبمیوه سَرِ صحبت هایمان باز شد و به اینجا رسیدیم که چه قول و قرار با خدا گذاشته ام.😎
ماجرا را برای حمید تعریف کردم.نذر کرده بودم که چهل روز دعای توسل بخوانم و بعد هم اولين نفری که به خواستگاری امد و خوب بود به او جواب بله بگویم،اما انگار شما عجله داشتی و روز بیستم اومدین!!😅
#شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی
من شکایت دارم…
از آن ها که نمی فهمند چادر مشکی من یادگار مادرم زهراست
از آن ها که به سخره می گیرند قـداسـتِ حجابِ مادرم را ؛
چـــــرا نمی فهمی؟
این تکه پارچه ی مشکی، از هر جنسی که باشد
حـــُرمــت دارد !
رفیق شهیدم ابراهیم هادی
اَُِلَُِلَُِهَُِمَُِ َُِعَُِجَُِلَُِ َُِلَُِوَُِلَُِیَُِکَُِ َُِاَُِلَُِفَُِرَُِجَُ
انسان شناسی ۲٠۱.mp3
11.55M
#انسان_شناسی ۲۰۱
#استاد_شجاعی
#شهید_احمد_کاظمی
#دکتر_رفیعی
💢 پایینترین حالتِ "تولد سالم" به برزخ،
ورود به بهشت است.
♨️ و بسیار مراتبِ بالاتر از بهشت وجود دارد؛
که انسان، بسته به میزان قدرت روحِ سالمش، از آنها برخوردار میشود!
☜ اما حرکت به سمت بهشت (که حداقلیترین نتیجه تولد سالم است) و بالاتر از بهشت، از یک نقطهی صفر آغاز میشود!
همه باید از همینجا شروع کنند.
#شهیدانه♡
صورتش نگاه كردم، ديدم پير شده. حاجي با آن كه 28 سال سن داشت همه فكر مي كردند جوان بيست و دو، سه ساله است؛ حتي كمتر. اما من آن شب براي اولين بار ديدم گوشه چشم هايش چروك افتاده، روي پيشاني اش هم. همان جا زدم زير گريه 😭گفتم : «چه به سرت آمده ؟ چرا اين شكلي شده اي ؟ ». حاجي خنديد، گفت: « فعلاً اين حرف ها را بگذار كنار كه من امشب يواشكي آمده ام خانه. اگر فلاني بفهمد كله ام را مي كَند! » بعد گفت: «بيا بنشين اينجا، با تو حرف دارم.» نشستم. گفت: « تو مي داني من الان چي ديدم ؟ » گفتم: «نه!» گفت: « من جدايي مان را ديدم.» به شوخي گفتم: «تو داري مثل بچه لوس ها حرف ميزني! » گفت: « نه، تاريخ را ببين. خدا هيچ وقت نخواسته عشّاق، آن هايي كه خيلي به هم دلبسته اند، با هم بمانند.» من دل نمي دادم به حرف هاي او. مسخره اش كردم. گفتم: « حالا ما ليلي و مجنونيم ؟» حاجي عصباني شد، گفت: « من هر وقت آمدم يك حرف جدي بزنم تو شوخي كن! من امشب مي خواهم با تو حرف بزنم. در اين مدت زندگي مشترك مان يا خانه مادرت بوده اي يا خانه پدري من، نمي خواهم بعد از من هم اين طور سرگرداني بكشي. به برادرم ميگويم خانه شهرضا را آماده كند، موكت كند كه تو و بچه ها بعد از من پا روي زمين يخ نگذاريد، راحت باشيد.» بعد من ناراحت شدم، گفتم : «تو به من گفتي دانشگاه را ول كن تا باهم برويم لبنان، حالا … » حاجي انگار تازه فهميد دارد چقدر حرف رفتن مي زند، گفت: « نه، اينطورها نيست. من دارم محكم كاري ميكنم. همين»
#راوی_همسر_شهید_همت