هوای خنک نصف شبی، اون یخی اول صبح،دور دور با آدم های مورد علاقم، نفس عمیق کشیدن و حبس کردن این هوا تو تک تک سلولام......
«من بندهی این هوام ،از عمق وجودم میپرستمش»
دیشب که از باغ برمیگشتیم
شیشه رو تا ته پایین داده بودم و سَرَمُ بیرون کردم و چشامو بستمُ یه نفس عمیق کشیدم
اومدم تو به خواهرم گفتم بوی جمعهای میاد که فرداش امتحان داری
گفت آره
گفتم یه بار دیگه بو بکش ببین چه امتحانی داری اونم یه نفس عمیقی کشید و گفت بوش اونقدر سخت نیست بنظرم امتحان فارسیه
(اونم مثل خودم اسکله)
انقد بعضی وقتا پر میشم کارد بزنی غرو ناراحتی تو بدترین حالت ممکن میپاچه بیرون.
واقعا نمیدونم چجوری حوصله دارید تو زندگی بقیه دخالت کنید من تو زندگی خودمم اکثرا دخالت نمیکنم
از روزایی که طلسم بیرون رفتنم میشکنه و میتونم برم مکان های جدید خیلیی خوشم میاددد✨🧎🏻♀➡️