با هوش مصنوعی تراپی کنید!
در وبسایت clearmind شما احساس لحظه ایتون رو بهش میگید و اون براتون کلی نکته خوب توصیه میکنه. مثلا آهنگ,پادکست ,فیلم,غذا ,مدیتیشن, که برای احساس اون لحظه شما راه حل های میده!
@tarrkhoon; ִֶָ
به قول هوشنگِ ابتهاج:
«آدمها تا حد مرگ
از خود خستهات میکنند،
ترکت نمیکنند؛
اما مجبور میکنند ترکشان کنی!
آنوقت میشوی بندهی سرتاپا خطاکار…!»
@tarrkhoon; ִֶָ
Keep it private until you know it's permanent
مخفی نگه اش دار، تا زمانی که بدونی دائمی شده!
@tarrkhoon; ִֶָ
راست بگو و ناراحتم کن.
ولی دروغ نگو که تو ذهنم هزارجور سناریوی تخیلی بسازم و "ناراحت تر" بشم.
@tarrkhoon; ִֶָ
تنها کسایی که حق دارن به ماه تولدشون افتخار کنن و بگن حکومت ما شروع شد و فلان؛ پاییزیا هستن که در زیبایی مطلق به دنیا اومدن.
@tarrkhoon; ִֶָ
“ما باید به این واقف باشیم که حتی بدترین رویدادها نیز قرار است باعث رشد و پیشرفت ما باشد.”
این جمله برای من ناجی بود، امیدوارم برای شما هم کار کنه.
@tarrkhoon; ִֶָ
یه شب گفتیم توی تراس کباب بزنیم با نون بخوریم. اوایل ازدواج. اون توی تراس بود و من میز میچیدم. کبابها حاضر شدن. سیخ گوجه ها رو بدون اینکه توی ظرف بکشه گرفت دستش بیاره سر میز خالی کنه که یک آن گوجه ها از توی سیخ لیز خوردن و همشون پخش زمین شدن. و دعوای ما سر هیچ شروع شد. اون شب یادم نمیاد سر چی دعوا کردیم ولی یکی از بزرگترین دعواهای زندگیمون شد. فرداش بهم پیغام داد که توی کارِش یه گره گنده افتاده و فکرش شدیدا درگیر بود و اون گوجه ها جرقهی بیرون پاشیدن خشمش شدن. شبش با هم کلی حرف زدیم به هم حق دادیم که گاهی(یکی دو بار در سال نه بیشتر) اینجوری آدم کنترل از دستش در بره و روز رو خراب کنه. مهم اینه که بعدا راجع بهش حرف بزنیم و کسی دلخور نمونه. دیشب اتفاق سادهای افتاد و من به حد مرگ عصبانی شدم. صبح پیغام دادم ببخشید دیشب واقعا دست خودم نبود. جواب داد حواسم بود، گوجههات از سیخ افتادن دوباره! فدای سرت:)
@tarrkhoon; ִֶָ
احساسات آدمم مثل آثار هنری ان
میشه جعلشون کرد! کاملاً هم شبیه به اصل هستند، ولی بَدلی ان!
@tarrkhoon; ִֶָ