"فَلَا تَعلَمُ نَفس مَا اخفِیَ لَهُم مِن قُرَّةِ اَعیُن جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعمَلُونَ"
هیچکس نمیداند که برایش چه قرةالعین هایی پنهان کردهایم.
[قرةالعین، همان اشکی است که از شدتِ شادی در چشم حلقه میزند و میچکد.]
@tarrkhoon; ִֶָ
توی کتاب "اوضاع خیلی خراب است" نوشته بود:
چیزی به اسم «تغییر بدون درد» و «رشد بدون ناراحتی» وجود ندارد.
و چ قدر درست میگه...
#شما_فرستادین💙
@tarrkhoon; ִֶָ
یه گوشه از دفترش نوشته بود:
بعضی وقتا اشکالی نداره اگر تنها کاری که امروز کردی نفس کشیدن بوده.
به خودت حق بده گاهی استراحت کنی.
@tarrkhoon; ִֶָ
اِی مُرغِ گِرفْتار!
اِی کاش بِمانی و بِبینی ...
آنْ روزِ هُمایون که به عالَم قَفَسی نیست :)
@tarrkhoon; ִֶָ
اگه حالمو بپرسن میگم خوبم چون حوصله توضیح دادن ندارم اما اگه بغلم کنی میتونم تا صبح برات گریه کنم.
@tarrkhoon; ִֶָ
درحالیکه آدمهای زیادی در زندگی شما میان و میرن، خواهر همیشه کنار شما خواهد موند.♥️
@tarrkhoon; ִֶָ
یه حقیقت راجع به زنها تو رابطه وجود داره که میگه، در ابتدا قراره همه چیز عالی پیش بره چونکه اونجوری رفتار میکنه که دوست داره باهاش رفتار کنی، اما بعد یه مدت یجوری رفتار میکنه که تو رفتار میکنی، پس اگه خوب پیش نمیره، شاید نیاز باشه توی آینه خودتو نگاه کنی!
@tarrkhoon; ִֶָ
هر بار که به حس شیشم خودم اعتماد نکردم با پنج حس دیگه تاوانشو دادم.
@tarrkhoon; ִֶָ
هیچوقت ندیده بودم قهوه بخوره،
میگفت قهوه که میخورم سرم درد میکنه، دست و پام لمس میشه مخصوصا دست چپم، تو ۳۰ سالگی یه بار تو یکی از کافه های انقلاب دیدمش، درست رو گوشه ای ترین صندلی سالن نشسته بود و قهوه میخورد ، برام سوال بود ، یعنی سرش درد نمیکنه؟
یا بدنش بی حس نمیشه؟
این چند سال سراغی ازش نگرفته بودم و زشت بود یه بارکی برم بگم سلام جانِ من حالت چطوره؟
تو؟
اینجا؟
قهوه؟
خودتی؟
اما کنجکاو بودم، دلمم کمی، فقط کمی هوس کرده بود از نزدیک چشماش و ببینه.
نزدیکش شدم، بی هوا بدون هیچ حرفی، صندلی رو به روش و کشیدم و نشستم، سرش و که بالا آورد مات موند، هیچی نگفت، نگاهم کرد و نگاهش کردم،
دروغِ اگه بگم حال چشماش اون همیشگی بود، چه همیشگی وقتی همه ی همیشگی هایش عوض شده بود، اون ادمی که لب به قهوه نمیزد قهوه میخورد،
این یعنی همیشگی نبود.
من هم کمی از همیشگی هایم تغییر کرده بود،معتادش بودم ، حالا سالها بود طعمش رو فراموش کرده بودم ، چون سرم درد میکرد و تنم لمس میشد.
من از سر دلتنگی شده بودم او
و او از سر دلتنگی اش شده بود من..
@tarrkhoon; ִֶָ