هر بار که به حس شیشم خودم اعتماد نکردم با پنج حس دیگه تاوانشو دادم.
@tarrkhoon; ִֶָ
هیچوقت ندیده بودم قهوه بخوره،
میگفت قهوه که میخورم سرم درد میکنه، دست و پام لمس میشه مخصوصا دست چپم، تو ۳۰ سالگی یه بار تو یکی از کافه های انقلاب دیدمش، درست رو گوشه ای ترین صندلی سالن نشسته بود و قهوه میخورد ، برام سوال بود ، یعنی سرش درد نمیکنه؟
یا بدنش بی حس نمیشه؟
این چند سال سراغی ازش نگرفته بودم و زشت بود یه بارکی برم بگم سلام جانِ من حالت چطوره؟
تو؟
اینجا؟
قهوه؟
خودتی؟
اما کنجکاو بودم، دلمم کمی، فقط کمی هوس کرده بود از نزدیک چشماش و ببینه.
نزدیکش شدم، بی هوا بدون هیچ حرفی، صندلی رو به روش و کشیدم و نشستم، سرش و که بالا آورد مات موند، هیچی نگفت، نگاهم کرد و نگاهش کردم،
دروغِ اگه بگم حال چشماش اون همیشگی بود، چه همیشگی وقتی همه ی همیشگی هایش عوض شده بود، اون ادمی که لب به قهوه نمیزد قهوه میخورد،
این یعنی همیشگی نبود.
من هم کمی از همیشگی هایم تغییر کرده بود،معتادش بودم ، حالا سالها بود طعمش رو فراموش کرده بودم ، چون سرم درد میکرد و تنم لمس میشد.
من از سر دلتنگی شده بودم او
و او از سر دلتنگی اش شده بود من..
@tarrkhoon; ִֶָ
صبور باش!
هم حکمتش رو میفهمی؛
هم قسمت رو میچشی؛
و هم معجزه رو میبینی!
@tarrkhoon; ִֶָ
این نوشته شمس تبریزی قشنگ ترین چیزی بود که امروز خوندم:
"ما باور کرده ایم که خداوند ما را از بالا می بیند، اما در واقع او از درون می نگرد..!"
@tarrkhoon; ִֶָ
من با روحم دوستت دارم
روح هیچوقت نه متوقف میشه ونه فراموش میکنه...
@tarrkhoon; ִֶָ
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر هستن که بفرستین براشون♥️
و اگر نیستین بدونید که از اون بالاها دارن نگاهتون میکنن:)
روز همه فرشته های زمینی مبارک🥰
|ترخون|
@tarrkhoon; ִֶָ