من از اون آدمایی نیستم که وقتی دلتنگ میشم، نصف روز پتو رو بکشم رو سرم و تو تختم بمونم، من یهو یادم میوفته دلتنگم، مثلا وقتی دارم واسه خودم چایی میریزم، یا وقتی دارم نوک اتودم رو عوض میکنم، وقتی لم دادم رو مبل و شبکه های تلویزیون رو بالا پایین میکنم، یهو انگار نصفمو از دست میدم، انگار یادم میوفته یه چیزی کم دارم، یه چیزی بیشتر از قند برای چاییم، یهو عصبی میشم و میدونم دلیلش شکستن نوک اتودم نیست، انگار از یه چیزی کلافه میشم، یه چیزی بیشتر از پیدا نکردن شبکه ای که میخوام.
@tarrkhoon; ִֶָ
یهبار میبخشه، دوبار فراموش میکنه، سهبار نادیده میگیره و میگه دوسش دارم ولش کن،
بعدش دیگه دلش پُر میشه، حرفای تلخت و همه اون اتفاقای بد، مرور میشه تو ذهنش،
میخواد بمونه پیشت، ولی دیگه نمیتونه:)
@tarrkhoon; ִֶָ
این سایت برای پیدا کردن دورهها و مدارک آنلاین، بینظیره.
شاید الان نیاز نداشته باشین ولی مطمئناً یه روزی به دردتون میخوره، یه جایی سیوش کنین.
https://www.classcentral.com/
#معرفی_سایت
@tarrkhoon; ִֶָ
اون پوله که وقتی از حسابم میره ناراحت میشم شما برو؛ دَرَم ببند، مرسی!
@tarrkhoon; ִֶָ
آلپاچینو چقدر قشنگ حرف دلمونو میزنه که:
«بعضی وقتا به جای جر و بحث فقط به طرف نگاه میکنم و تعجب میکنم که این حجم وسیع بی عقلی و نفهمی چطور توی کله ای به این کوچیکی جا شده..!؟»
@tarrkhoon; ִֶָ
00:00
"يَا رادَّ ما قَدْ فاتَ"
اِی برگرداننده آنچه از دست رفته :)✨
@tarrkhoon; ִֶָ
اونی که بهت سه بار فرصت میده رمز گوشیته؛ من نیستم!
من خنگم قشنگ ۷،۸،۱۰ بار بهت فرصت میدم:|
@tarrkhoon; ִֶָ
انگار
قبل از آمدنت...
تو را دوست داشتم!
انگار تو را در جایی
و در جهانی دیگر
دیده بودم ...
انگار همه ی آن چیزهایی را
که دوست داشتم را می دانستی
و همه ی آنها را در تو می دیدم..
انگار تمام رویاهایم
تکه تکه بهم چسبیده بود
و آرزویی را که در دلم داشتم...
با حضور تو برآورده شد!
همه چیز قبل از آمدنت
شروع شده بود
دوست داشتنت بهانه بود!
من از قبل عاشقت بودم...
@tarrkhoon; ִֶָ
بله من منطقی تصمیم میگیرم و با احساساتم برای تصمیمی که گرفتم عزاداری میکنم.
@tarrkhoon; ִֶָ
پدری به پسرش میگه: این ساعتی هست که پدر بزرگم به من داده و بیش از ۲۰۰ سال عمر داره!
قبل از اینکه بدمش به تو، برو جواهر فروشی و ببین چقدر بابت ساعت پرداخت میکنند!
پسر میره و برمیگرده و به پدر میگه: گفتند این ساعت زیادی کهنه و قدیمیه و فقط ۱۵ میلیون بابت طلاش میتونند پرداخت کنند
پدر دوباره یه پسرش میگه: ببر یک دست دوم فروشی ببین اونا چقدر میخرند!
پسر برمیگرده و میگه : فقط ۱ میلیون بابت ساعت پول میدند چون خیلی کهنست!
پدر از پسرش درخواست میکنه به موزه هم بره و ساعت رو به اون ها هم نشون بده!
پسر به موزه میره و برمیگرده و میگه :کارشناس موزه عاشق این ساعت شده و موزه حاضر هست ۱۰ میلیارد بابت یه همچین ساعت قدیمی و باارزشی پرداخت کنه چون یک نمونه خیلی کمیاب از یک سازنده معروف به حساب میاد!
اون موقع پدر به پسرش میگه:
فقط میخواستم بهت نشون بدم ، فقط جای درست میتونه ارزش واقعی تورو بهت نشون بده.
اگه تو جای اشتباه کسی بهت اهمیت نداد اصلا ناراحت نشو، چون ارزش تو کم نشده فقط جای درستی قرار نداری!
کسانی که ارزش واقعی شمارو میدونند همیشه وجود دارند، بنابر این سعی کنید جایی قرار بگیرید که ارزش واقعی شمارو بدونند!
@tarrkhoon; ִֶָ