eitaa logo
تصاویر کتابهای رضوان
1.8هزار دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4 ویدیو
13 فایل
کانال فروش کتاب : @child_book کانال معرفی کتابهایی با قیمت مناسب یا موجودی کم : @kamketab ادمین ثبت سفارش: @book_20 ادمین ثبت سفارش: @clerk2 تحت مدیریت کانال بزرگ کودک خلاق @koodakemaa
مشاهده در ایتا
دانلود
برشی از کتاب داستانهایی از زندگی امام حسن عسکری (ع) : پدرِ پیرش جلوتر حرکت میکرد و محمد پشت سرش.آفتاب بر سر و صورت آنها میتابید.هر دو عرق کرده بودند.تا اینجا، راه زیادی را آمده بودند.حالا که به شهر سامرا نزدیک شده بودند، پیرمرد با آن که خسته شده بود، بیش تر عجله داشت. محمد دلش برای پدرِ پیرش می سوخت. با خودش گفت:«خدایا! چه می شد ما هم ثروتمند بودیم؟چه می شد لااقل شتری، اسبی یا الاغی داشتیم تا پدرِ پیرم این همه راه را پیاده نمی آمد؟ » با این فکر، دلش خیلی گرفت. پدرش را صدا زد:«پدرجان! نمی خواهی کمی استراحت کنیم؟ سرانجام امروز می رسیم؛ پس این همه عجله برای چیست؟ » پدرِ پیرش ایستاد و به محمد نگاه کرد. خندید:«ها… خسته شدی؟ جوان هم جوانهای قدیم! » بعد به درختِ کنار جاده اشاره کرد:«زیر سایه ی آن درخت استراحت میکنیم.» زیر سایه ی درخت نشستند. محمد مشکِ آب را از خورجینش درآورد.خودش و پدرش کمی آب خوردند و سر و صورت شان را شستند. محمد سفره ی کوچک نان و پنیر را بر زمین پهن کرد:«پدرجان، بیا کمی بخور! می دانم گرسنه ای.» پیرمرد دست دراز کرد و لقمه ای برداشت. چوپانی هی هی کنان گوسفندهایش را از جاده عبور داد. گردوغبار در جاده بلند شد.
برشی از کتاب داستانهایی از زندگی امام هادی (ع) : دوستان و فامیلهای نزدیک امام هادی(علیه‌السلام) در خانه اش جمع شده بودند و در اتاق بزرگی کنار هم نشسته بودند. امام پشت به بالش بزرگی داده بود و با آ نها در حال صحبت بود. خدمت کارِ امام برای مهمان ها میوه و نوشیدنی آورد. تَق، تَق، تَق… یکی بر درِ خانه کوبید. خدمتکار رفت و در را باز کرد. بعد زود به اتاق برگشت و گفت: «سرورم! مردی آمده که با شما کار دارد. » امام (علیه السلام) اجازه داد وارد شود. مردی که ریشهای بلند و قهوه ای داشت، وارد شد و سلام کرد. او یکی از دانشمندان بود. امام (علیه السلام) با دیدنِ او، زود از جا بلند شد و با لبخند و مهربانی جلو رفت. جواب سلامش را داد. بعد او را بوسید، دستش را گرفت و با احترام زیاد او را کنار خود نشاند. سپس بالشش را کمی جا به جا کرد تا مردِ ریش قهوه ای به آن تکیه دهد. همه از این کارِ امام (علیه السلام) تعجب کرده بودند و با یکدیگر پچ پچ میکردند. این مرد کیست که این قدر امام به او احترام میگذارد؟  ببین چه طور به او میوه تعارف میکند! این درست نیست که یک بیگانه را نسبت به قوم خودش، بیشتر تحویل بگیرد و از ما بیشتر احترام بگذارد!
برشی از کتاب داستانهایی از زندگی امام جواد (ع) : هردو دنبال هم در حرکت بودیم.الاغِ او چاق بود و اسب من  که قاسم بن عبدالله باشم،لاغر.پس اسبِ من راحتتر حرکت میکرد. او پیرمردی پُرحرف بود.از حرف زدن اصلاً خسته نمی شد!حالا هم منتظر بود که به سؤالش جواب بدهم.برگشتم و طرفش داد زدم:«اقلاً الاغت را وادار کن تندتر بیاید تا صدایم را خوب بشنوی!» او به پشتِ الاغش زد تا به من رسید.در بیابان به جز ما دو نفر، کس دیگری نبود. تا شهر مدینه، راه کمی باقی مانده بود. به من که رسید، طرفش داد زدم:«ما پنج امام داریم: علی، حسن، حسین و زین العابدین (ع).این چهار امام به اضافه ی زید، پسرِ شجاعِ امام زین العابدین (ع) که پنجمین امامِ ماست.فهمیدی؟ » چشم های پیرمرد گِرد شد.لابد از جوابم عصبانی بود؛اما بیچاره درمانده بود و از دستش کاری برنمی آمد!اصلاً هم هی شیعه های دوازده امامی این طور بودند؛ کورکورانه و از روی جهل میگفتند:«امام ها دوازده تا هستند؛ نه کمتر و نه بیشتر! » به او گفتم:«همسفرِ عزیز!حالا فهمیدی که امام های ما شیعیانِ زیدی، چه کسانی هستند؟
برشی از کتاب داستانهایی از زندگی امام باقر (ع) : مرد خراسانی از راهی خیلی دور به مدینه آمده بود. حالا هم داشت دنبال ابو اسحاقِ عرب، به یکی از محله ها می رفت. او افسار شترش را به ابو اسحاق داد و با هیجان زیاد پرسید: «حتما خانه اش را میشناسی… اشتباه نمیکنی؟ » ابواسحاق گفت:«من شیعه ی او هستم و بعضی روزها به دیدنش می روم. مگر می شود اشتباه کنم؟»مرد خراسانی دستهایش را به سمت آسمان گرفت و با گریه گفت:«آه… خدایا شکر! بالأخره بعد از ماهها مسافرت، به مدینه آمدم؛ به جایی که خانه ی دوستِ عزیزم در آ نجاست.»او دنبال شترش به راه افتاد؛ اما پاهایش را به سختی بر زمین می گذاشت و با هر چند قدمی که برمی داشت، آهِ آرامی می کشید.ابواسحاق گفت:«تو سوار شترت بشوی، بهتر است. من پیاده راه می روم و افسار آن را میکشم، تا به آن خانه برسیم.» مرد خراسانی گفت:«نه، نه… پایم بشکند اگر بخواهم در شهر پیامبر خدا(ص) سواره به خانه ی دوستم برسم! می خواهم با همان خستگی و گردوغبار سفر، بهدیدنِ امامم بروم.»ابواسحاق از حرف او تعجب کرد و به خودش گفت:«این عجمی دیگر چه جور آدمی است؟خُب ما هم شیعه هستیم؛اما برای دیدن امام باقر(ع) خودمان را به بلا ودردسر نمی اندازیم!
علی لندی
مجموعه ۲ جلدی قهرمان مهربان