حرفای درگوشی خانم سه ساله با سرباباش:
کاشکی میشد بازم برام بخندی
پلکای زخمیتُ دیگه نبندی
خیلی تنم درد میکنه بابایی💔
از شبی که پرت شدم از بلندی
ببین لبم داره عجب شکافی
نمیشه موی سوختمُ ببافی
هر دفعه گفتم که بابامُ میخوام
بهم زدن یه سیلیِ حسابی😭
از کوچه ها نگو ،راستی خبر نداری از عمو
بگو اگه دیدیش ،سر رقیه سوخته مو به مو
از مجلس شراب چیزی بهش نگو😭😭😭
اگه دنبال حال خوب محرمی و میخوای
حرارت محرم به دلت بشینه ؛
بخاطرِآقا گناهانی که درگیرشی و
بزار کنار..!
«من مرده شما زنده شرف میزارم وسط»
آتش عشق و حال دلت به عرش میره❤️🔥
روزی درمیانِدغدغههاو کارهای نیمه تمامت؛
برای همیشه از این جهان چشم فرو میبندی:)
گریه برای مرگ نیست، برای ماندنِ مظلومیت است؛در هر روضه، یک کربلا تازه متولد میشود.