2_5447121878361603650.mp3
زمان:
حجم:
12.2M
🌱نعم یحبنی الحسین
🎤محمد باقر خاقانی
🌱«صد سالِ بعد»
✍️طیبه فرید
چهارشنبه هفته قبل سر کلاسِ بچه های متوسطه گفته بودم دوست داشتن خشک و خالی نمی شود! محبت شیشه عطر است. یک جوری باید سر باز کند و توی هوا پخش شود و برسد به دماغِ محبوب!
عادتا آدم جلوی محبوب«دوستت دارم» از دهانش نمی افتد ولی نه فقط همین! توی دلش صاف و صادق به زبانِ حال، به محبوب می گوید « زمین خوردَتَم» ولی نه فقط همین! توی مرحله بعد جدی جدی برایش زمین هم می خورد! لباسش را نمی تکاند و خاک زمین خوردگی اش را یادگاری نگه می دارد.
حرف هایی که به بچههای متوسطه گفتم زبان ساده مراتب ایمانِ کامل بود ازنهج البلاغه که تکلیف آدم عاشقِ دو جان گرفتار را روشن می کرد. اسمش را گذاشتم مراحل عشق چون مغز ایمان محبت بود! بماند که اگر کسی پشت نیمکت های متوسطه اول هم ننشسته باز امام از باب «لطف» به دلش می اندازد که ایمانِ عشق اندود شده از عهد قدیم اقرارِ به لسان، تصدیق به قلب و عملِ به ارکان بوده! ترجمه ساده اش همان بود که «دوستت دارم» خشک و خالی نمی شود!
حرف هایی که سرِ کلاس متوسطه زده بودم یادم رفته بود . عصر پنج شنبه توی کانال« استراحت بماند بعد از شهادت »خبری چشمم را گرفت:«هزینه خرید زمین موکب تکمیل شد/ابو زینب ۱۶:۲۶دقیقه»
ایتا را بستم. آدم دیر باور درونم گفت«شاید داری خواب می بینی، شاید هم چشم هایت اشتباه دیده. نقل دو سه میلیارد نیست! قصه قصه بیست و دو سه میلیارد تومن است....»
دوباره صفحه را باز کردم. پیام ابو زینب سرِ جایش بود!
«پنج شنبه ۶ آذر»
بیدارِ بیدار بودم! حس و حال خبر، شبیه اولین باران پائیز بود که بالاخره توی ششمین روز از ماه آذر نم نم زده بود روی زمینِ تشنه ی بی تاب.
چهارشنبه به بچه های متوسطه گفته بودم «آدمی که عشق را تجربه کرده خود به خود این مرحله ها را می فهمد! با پای خودش خیابان ها را گز می کند و بهترین چیزها را با پاک ترین پول ها می خرد و می برد دو دستی می گذارد جلوی محبوبش. هر چی برای متوسطه ها گفتم پنج شنبه با دوزِ بالاترش توی بلوار شهید چمران شده بود!
عاشق هایی که هیچ اسم و رسمی نداشتند درست وسط روزهایی که همه جا چو افتاده بود که دینداری مردم رنگ باخته ، وقتی تحریم اقتصادی و تهاجم فرهنگی همه زورش را زده بود که نَفَس آدم ها را بگیرد ، وقتی خیلی ها توی روزمرگی و پس انداز کردنشان غرق بودند، توی مرحله عمل به ارکان و جوارح شش دانگِ زمینِ چمران را زدند به اسم امامحسین و گفتند«زمین خوردتیم آقا».
فقط خدا می دانست توی همین چند هفته چطور آدم ها برای جور کردن سهمشان از زمین موکب، خودشان را به آب و آتش زدند. یکی که دستش خیلی خیلی تنگ بود و دختر دم بخت داشت می گفت گیر کرده بوده سر دوراهی! اما خیلی طولی نکشیده که از خودش خجالت کشیده! شماره حساب مقصد را تایپ کرده روی درگاه بانک فلان و اسم سید غفار حسینی (ابو زینب)را که دیده بسم الله گفته و پس اندازش را انتقال داده.
به حساب آدمی که سکان موکب عزیزمحسین شیراز را زیر موشکباران عربصالیم نبطیه ی لبنان محکم گرفته توی دستش.
به بچههای متوسطه نگفتم
پیش آمده آدم در راه رسیدن به محبوب مهاجر الی الله بشود! حتی توی آخرین مرحله ی ایمان، برای محبوبش «جان» ببرد. عاشقانه ترین عمل جوارحی!
محبت شیشه عطر است. آدم تا پای جان که برود بوی خوشش مرزهای جغرافیایی را پس می زند!
تجربه های تاریخی نشان داده آدم عاشق با جان و مالَش مسیر تاریخ را عوض می کند...
شرح دست و پا شکستن مردم این شهر برای امام حسین
توی «حجاب معاصرتِ» این روزها خیلی به چشم نمی آید اما
صد سال بعد سرگذشت اهالی موکب عزیزمحسین را توی اطلس تاریخ شیراز زیر عکسی شبیه بین الحرمین می نویسند!
«الَّـذينَ بَـذَلُـوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنعَلَيهِ السَّلام»
https://eitaa.com/tayebefarid
📚«پسرم یحیی»
✍طیبه فرید
عکس های تکیِ مان را می فرستم و زیرش می نویسم:«این دو تا عکس را با هم ترکیب کن، عکس پسر پانزده ساله ای درست کن که لباس کرمی پوشیده و یک دسته موی مجعد روی پیشانی اش پخش شده. یک خنده ریزِ ملیح هم داشته باشد. با یک گلدان حُسن یوسف توی بغلش. پس زمینه اش همان حیاط خانه ایرانی باشد. یک پروانه ظریف هم روی شانه سمت راستش بگذار...»
دو سه دقیقه صبر می کنم. دارم از فضولی می میرم. کم کم سر و کله پسری که خواسته بودم پیدا می شود!
مادر پسر دوستِ درونم کلی ذوق می کند!
بابایش با خنده ریزی زیر چشمی عکس را می پاید. اسمش را می گذاریم «یحیی».
یحیی یعنی «زندگی بخش»....
چقدر خوبست که هوش مصنوعی روی آدم را زمین نمی اندازد! چقدر خوبست که می توانی بی نهایت درخواست داشته باشی و خجالت نکشی.
برایش می نویسم«حالا بیست و سه چهار سالگی همین عکس را برایم بساز. با پیرهن سبزِ سِدری!موهای مجعد پخش شده روی پیشانی اش. خیلی پسر مومنی باشد. اصلا توی عکس از اجزای صورتش جار بزند. گنجشک روی شانه راستش یادت نرود....»
دو سه دقیقه طول می کشد. هوش مصنوعی عکس سمت راست را برایم می سازد!
می زنم روی عکس و جزئیات چهره اش را با دقت نگاه می کنم. چه متین خندیده! چه پسر با شخصیتی!چه چشم های مهربانی!
عجب قیافه ایده آلی....
با اینکه مصنوعی است اما دوستش دارم.
یادم می افتد به «عایده سرور». دوشنبه آمده بود دفتر روایت. بیشتر از اینکه درباره پسرهایش حرف بزنیم درباره خودش گفتیم! مسیری که رفته بود تا بشود مادر شهید!
می خواستم مثل عایده باشم. نه عین همه مادرهای پسردار!
دقیقا عین عایده!
پسر آورده بود یکپارچه آقا ، صورتش عینِ ماه... بعد توی اوج دلبستگی گفته بود می خواهم عضو مقاومت باشم...
می خواهم بروم جنگ.
و او توی دلش خوشحال بود که نقشه هایش درست از آب در آمده و پسرش شده همان چیزی که آرزوکرده!
توی نقشِ پسر داشتنم فرو می روم!
ظرف همین چند دقیقه به او که مصنوعی است دل بستم. به چشمهایش، به موهایش. به مهربانی توی نگاهش....به اسمش.
اگر برود شهید بشود دیگر نمی بینمش!
صدایش توی خانه نمی پیچد...
می شود یک غم عمیق و همیشگی توی دل بابایش، خواهر هایش.
دوباره یادم می افتد به عایده!
که دو تا پسر واقعی اش شهید شده. از تصورش گرمای عمیقی می دود توی شقیقه هایم. دور چشم هایم ، توی راهِ نفسم. چینیِ توی گلویم می شکند و چشم هایم مات می بیند!
«یحیی»را توی لباس مقاومت تصور می کنم. پسری که تنها تصورم از او همین عکس است! با دلبستگی به عمق چند دقیقه!
بدون اینکه از او خاطره ای داشته باشم! می خواهد برود جنگ!
دلم برایش تنگ می شود.
قرآن هم اقرار کرده که «المال و البنون زینة الحیاة الدنیا»...
عایده اما زینت های حیات دنیایش را بخشیده!
با دو سه دهه خاطره...
با یک آلبوم پرِ عکس!
آیه ای که من نصفش را خوانده ام عایده تا آخر خوانده!
«الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِندَ رَبِّكَ ثَوَابًا وَخَيْرٌ أَمَلًا...»
فرق من و عایده همین است!
پسرم برای رفتن اصرار دارد!
به خودم می گویم :« می خواهی ذخیره اش کنی برای کِی؟»
بقیه آیه را می خوانم و از او دل می کَنَم!
می گویم برو خدا پشت و پناهت!
یک بار دیگر به اجزای صورتش نگاه می کنم! به چین و شکن موهایش، به آرامش توی چشم هایش! به قد و بالایش و به «گلدان حُسن یوسفی»که روی پله های حیاط خانه جا مانده!
#عایده
https://eitaa.com/tayebefarid
Alireza Ghorbani~ UpMusicAlireza Ghorbani - In Those Eyes (320).mp3
زمان:
حجم:
11.2M
🌱در آن چشم ها
🎙علیرضا قربانی
https://eitaa.com/tayebefarid
🌱«پیغمبرخانه»
✍️طیبه فرید
کسی به ما نگفت !
اما چرا خودمان به خودمان نگفتیم!
من شروعِ داستان خودم را همیشه از کشتی نوح نوشته بودم، که اجدادم آدم های سر به راهی بودند که من از نسلشان باقی ماندم. که به نوح ایمان داشتند و سوار کشتی شدند و به دامنه کوه جودی رسیدند و از آن طوفان، جان سالم به در بردند که من الان اینجا هستم!
اما چرا به ذهنم نرسیده بود که من به نسل حضرت آدم می رسم!
آدم پیغمبر بود و من پیغمبر زاده ام.
گیرم با هزار واسطه یا دوهزار تا یا حتی بیشتر...
پیغمبرها نقطه شروع دنیا هستند!
آدم هر روز زاد و ولد می کند و بچه های پیغمبر را به دنیا می آورد!
دنیا جای مقدسیست.
🌱 «پیغمبر خانه»
https://eitaa.com/tayebefarid
🌱«تا دیر نشده»
✍طیبه فرید
قیافه اش شبیه درویش مصطفایِ«منِ اویِ» امیرخانی بود( خدا به امیرخانی سلامتی بدهد! )با همان یال و کوپال و ریش و پشم و اطمینان توی حرف زدنش...
داشتم می گفتم، آدم اهل دلی بود! می گفت:
«صاف نبودنُ هر جوری هم بزک و دوزک کنی بالاخره از یه جا درز می کنه.
صاف نبودن از چشمای آدم پیداست. از آهنگ صداش از تکون خوردن لبش.
ربانی های یهود و نصارا از کلی وقت قبل از تولد پیغمبر،اومدن حجاز. شنیده بودن قراره یه منجی اونجا ظهور کنه. می خواستن نزدیکش باشن. روزی که شنیدن به دنیا اومده تا فهمیدن از نسل اسماعیله نه اسحاق شروع کردن به جِرزنی....
قرآنمیگه یقین داشتن اون بچه ی نظر کرده همون پیغمبر آخرالزمونه . «میشناختنش همون جور که پسراشونو!»
اما ....
یه عمر قوم برتر بودنُ قاب کرده بودن زده بودن سر در خونه هاشون! آقایی بهشون ساخته بود. تحمل اینو نداشتن که سلسله انبیای عالم به بچه های اسماعیل ختم شه....
صاف نبودن و ناخالصی داشتن یه جایی صفِ تو رو از اولیای خدا جدا می کنه.»
حرفای درویش مصطفی که به اینجا رسید گفت:« قصه گردن کلفتی ربانی های یهود و نصارا قصه امروزه!
صاف نبودن از چشمای آدم پیداست...
از تُن صداش...
از تکون خوردن لباش....
یقینِ آدمِ ناصاف به دردش نمی خوره!این حکایتا برای تو هم هست!وگرنه خدا نیتش قصه گفتن نبوده!
صاف شو قبل از اینکه صاف شی...»
https://eitaa.com/tayebefarid
🌱«کُتِ نفتی»
✍طیبه فرید
حافظه بلند مدت بخاری ها و علاالدین ها ، و دوربین های عکاسی و عایق روی کابل های برق و حتی جت ها که با سوخت دیزلی راه می افتند تو را فراموش نمی کنند.
انگار هنوز توی جاده ماهشهر آبادان ایستادی و مشعل های روشن پالایشگاه چشم های تو هستند.
می خواهم عکستان را قاب بگیرم ، با خودم ببرم توی شهر بگردانم. توی کنار گذر ساحلی، بازار وکیل، میدان دانشجو، مترو ، حوزه علمیه ، کتابفروشی ها و داروخانه های توی راه...
هر جا که شلوغتر باشد!
تو را به آدم ها نشان بدهم...
و تمام چیزهایی که توی قاب نیستند را!
مثل بوی نفت پیرهنت یا رَدِّ مته،کفِ پایت!
تو را به معلم ها نشان بدهم و بگویم خاطره «محمد جواد تندگویان» را برای دبستانی ها و متوسطه ها تعریف کنند، و برای کارگرهایی که سر میدان ایستاده اند ، و کتابدارها و شیرینی پزها و موتورسوارها و رفته گرها و راننده های خسته واحدها....
تا امید بدود توی رگ هایشان. آدم ایرانی بوی خدمت را از زُهم مِنَّت باز می شناسد!
تو یکبار توی زندان ساواک قربان این ملت رفتی وقتی با مته برقی کف پایت را....
و بار دوم توی جاده ماهشهر آبادان! وقتی ستون پنجمی ها توی خاک خودمان تو را فروختند به بعثی ها! و بار آخر هیچ کسی نفهمید دقیقا چند سال طول کشید! اما همه خیالشان راحت بود که تو اسرار ملت را زیر شکنجه بعثی ها هر قدر هم که درد داشته باشد رو نمی کنی! روزی که برگشتی دو بار بدنت را مومیایی کرده بودند. اما مومیایی هم نمی توانست رد طناب روی گردنت دور دست ها و ساق پاهایت را و شکستگی قفسه صدری و جمجمه ات را
پنهان کند.
برای مردم ما از«جانم فدای ایران» گفتن زیره به کرمان بردن است. همه می دانند انسان ایرانی از هر دین و اعتقادی جان شیرینی دارد شبیه انار شبِ یلدا سرخ و خواستنی! و وقتی فصلش برسد همین انار سرخ خواستنی را روی دستش بالا میبرد و می گوید فدای سر ملت ...
آقای وزیر «حس بویاییِ این مردم از فاصله چهل و چند سال عطر کتِ نفتی خادم شهید را از بوی زُهم مِنَّتِ دنیا طلب ها باز می شناسد.»
اینجا حافظه بلند مدت علاء الدین ها و بخاری های نفتی و مشعل های پالایشگاه ها و حتی جت ها که قوت غالبشان سوختِ دیزلی است بیاد تو می سوزد.
قاب عکستان را با خودم می برم توی شهر.چهل سال خیلی زیاد است. مردم حتما دلشان تنگ شده!
تا وقتی آسمان خدا هست و ما هستیم،
تا وقتی که چشمه های نفت این آب و خاک
می جوشد و تا وقتی چراغ دانشگاه نفت آبادان روشن است یاد و خاطره شما هم توی دل های ایرانی زنده است.
جایتان خالی...
از طرف ملت ایران.
https://eitaa.com/tayebefarid
Alireza GhorbaniAlireza-Ghorbani-Az-Khoone-Javanane-Vatan-128.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
🔊تصنیف«از خون جوانان وطن»
🌱علیرضا قربانی
https://eitaa.com/tayebefarid