eitaa logo
مجموعه روایت به قلم طیبه فرید
950 دنبال‌کننده
463 عکس
75 ویدیو
1 فایل
دلنوشته های طیبه فرید https://eitaa.com/tayebefarid شنونده نظرات شما هستم @ahrar3
مشاهده در ایتا
دانلود
«نقش من کو؟» به قلم طیبه فرید
🌱« نقش من کو؟» ✍️به قلم طیبه فرید 🌿دیروز مادرِ موسی کلیم الله را دیدم.روایت زنانه ابراهیم حاتمی کیا از قصه تکراری منجی خواهی قوم بنی اسرائیل که با فرو رفتن در جزئیات حادثه و ایجاد تعلیق‌های ظریف برگرفته از تاریخ توانست بی ضرب و زور مخاطب را تا دقیقه منتهی به تیتراژ پایانی با خود همراه کند. موسی کلیم الله برخلاف تصور مخاطب داستان زندگی موسی نبود بلکه برشی از حوادث پیشا تولد تا نیل سپاری موسی را به تصویر می کشید. وسواس حاتمی کیا در انتخاب شخصیت های فیلم با نقش آفرینی حس برانگیز مریلا زارعی در نقش یوکابد و هنرنمائی فرهاد آئیش در دو شخصیت متضاد از نقش های حاشیه ای اثر ،یکی در جایگاه بزرگ اسباط یهود و دیگری خوابگزار شیطان پرست فرعون خوب از آب درآمده بود.این اثر که هم به حیث محتوا و هم مدل ساخت شباهتی به آثار قبلی حاتمی کیا نداشت به خوبی نشان داد که یک ذهنِ هنرمندِ پا به سن گذاشته باز می تواند مصداق جمله قصار«هنوز هم دود از کنده بلند می شود»باشد.موسیقی این اثر تاریخی با هنر نمایی کارن همایونفر جوری به جانِ کار نشسته که جدای از صحنه به چشم نمی آمد با این همه اما هر چند حاتمی کیا در برداشتن مرز بین مجاز و واقعیت موفق بود اما استفاده مداوم از تکنولوژی جلوه های ویژه با هوش مصنوعی حس واقعی بودن فضا را در مخاطب به چالش می کشید.موسی کلیم الله پر از لحظاتیست که مخاطب را دچار درک عمیق سرگذشت تلخ بنی اسرائیل می کند هر چند که در یکی دو صحنه توقع بالای بیننده را با خاک یکسان کرده مثلا صحنه ای که تعداد زیادی از زنان سبطی با عق زدن ،در لحظه می فهمند حامله اند!حتی اگر این برش از داستان واقعیت تاریخی داشته باشد در سطحی ترین‌و‌کلیشه ای ترین شکل ممکن به تصویر کشیده شده است. حاتمی کیا در این اثر فیلم‌نامه فرج الله سلحشور را با بازنویسی حاتمی کیائی شده خودش به تصویر می کشد و در انطباق حوادث این برهه از تاریخ با زمان حال توفیق چندانی ندارد. مگر در صحنه ای که احساس کارد به استخوان رسیدن ناشی از نبود منجی در میان بنی اسرائیل را نشان می دهد و در این لحظات این ذهن مخاطب معاصر است که بر اساس میزان احساس نیاز خود به ناجی آسمانی، مقایسه ای میان حال انتظار خود و حال منتظرین بنی اسرائیل انجام می دهد. درانتهای فیلم مخاطب با چشم‌های خیس پر است از حس و شکوه و ایمان مادرِ موسی ،بی آن که رسالت جدیدی برای خودش پیدا کرده باشد.عمیقا معتقدم اگر پیمانه عمر سلحشور به سر نیامده بود با اثری عظیم تر و ژرف تر از آنچه هست مواجه بودیم و او قطعا به جز روایت پر جزئیات تاریخ نقشی جدی هم برای مخاطب در ظرف تاریخی خودش می آفرید. https://eitaa.com/tayebefarid
«دست های من کمند» به قلم طیبه فرید
📚«دست های من کمند» ✍️به قلم طیبه فرید 🌱اینجا همه چیز به هم ربط دارد.از حرف های یکشنبه صبح خانم دال توی اتاق اساتید تا مهمان برنامه محفل.وسط دو زنگ منطق نیم ساعتی مال خودم بودم.از سرما چپیدم توی صندلی مشکی کنار بخاری.تلفن تند تند زنگ می خورد و خانم دال پشت سر هم جواب می داد.بین تماس ها با هم درباره چالش های دوران بلوغ دخترها حرف زدیم.بحث نماز شد و اینکه چطور باید با کاهل نمازی نوجوان رفتار کرد.گفت و گو داغ شده بود که خانم دال با غمی تو چشم هایش گفت« یادم رفت بگم هفته قبل یکی از مدرسه های ابتدائی همین نزدیکی دانش آموزای سومیشو برای جشن تکلیف آورده بودامام زاده.خیلی جشنشون سوت و کور بود یکی از معلما زنگ حوزه رو زد که یکی نیست بیاد برای این بچه ها حرف بزنه؟»(امام زاده دیوار به دیوار حوزه ست) خانم دال می گفت «معلم بچه ها گفته توروخدا اصلا درباره نماز و روزه حرف نزنین خانواده ها برای همین امام زاده اومدنم کلی اعتراض کردن.به ما میگن مدرسه باید به آموزشش برسه .چکار داره به این کارا!» با اینکه هر یکشنبه صبح توی مسیر بالاشهر و خیابان منتهی به حوزه که یکی از محله های ثروتمند نشین شیرازست به شکل محسوسی بی حجابی را بیشتر می بینم اما از حرف های خانم دال تعجب کردم.توی دنیایی که انسان غربی بعد از سال ها دست و پا زدن در کلاف سردرگُم زندگیِ سرمایه داری، داشت برای نجات از پوچی زندگیِ مدرن دنبال ایمان می گشت ،وسط شهری که کوچه پس کوچه هایش پر بود از مسجد و امام زاده یک عده همشهری از اینکه بچه هایشان نماز و روزه یاد بگیرند حس خوبی نداشتند.حرف های خانم دال بوی جدایی می داد.توی اندازه بزرگ‌ترش همین رفتار می شد جدایی دین از همه عرصه های زندگی!سیاست ،اقتصاد....حالا توی اندازه کوچکترش جدایی دین از علم!شبهه نخ نمای قرون وسطائی!شاید اگر سابقه دیدن جمعیت سنگین اعتکاف و شب های قدر و ...را نداشتم از حرف های خانم دال به تحلیل غلطی می رسیدم.مشکل کجا بود؟چی شد که تجربه گروهی از آدم ها در یک نقطه دیگر عالم، از استنباط اسقف ها و کشیش های خودشان تعمیم پیدا کرد به مردم یک جای دیگر؟کی پل ارتباطی بین آدم ها را خراب کرد که حقیقت به گوش بعضی ها نرسید؟بعضی هایی که هم پول داشتند و هم رسانه! توی مسیر خانه همه اش به این فکر می کردم که من کجای این اتفاق ها هستم؟ وسط حدیث نفس کردنم اینترنت تلفنم را روشن کردم.خبر از استیضاح وزیر اقتصاد بود و کل کل های ترامپ و زلنسکی.بین خبرها چشمم افتاد به کلیپی درباره جزئیات شهادت محسن حججی در استان الانبار عراق. راوی لحظه به لحظه اش را باجزئیات می گفت.با اینکه تکراری بود اما صداش توی گوشم سوت می کشید «حججی بچه آیت الله عظمی نبود!پولدار نبود و خانه شان بالاشهر نبود.باباش یه راننده تاکسی معمولی بود.داعشی ها می گفتن ما خیلی اذیتش کردیم اما اون ازمون خواهش نکرد دست از سرش برداریم! حججی یه جوری رفت که حواس وطن پرستای بی اعتقادو هم تحریک کرد» خودم را گذاشتم جای محسن حججی!از تصور اتفاقات توی کوچه های الانبار پشت سرم درد گرفت.کتف هام.دست هام! داعشی ها به مردم می گفتند «این ایرانیِ مجوس حرسِ خمینیه»زن ها و مردها و بچه ها سنگ می زدند تف می انداختند،هووو می کشیدند بی آن که درکی از مجوس و‌حرس خمینی داشته باشند.آن ها هم قربانی خواب مصنوعی بودند.محسن حججی از پا کشیده می شد روی خاک ...اما بیدار بود.درد قلوه سنگ ها و تیزی های روی زمین وقتی می نشست توی تنش با همه زوری که داشت نمی توانست نظرش را عوض کند.وقتی رسیدم خانه پر بودم از احساس های متعارض...چطور باید حفره چند کیلومتری بین آدم ها را با دست پر می کردم؟حفره عمیقی که محسن حججی به سهم خودش قسمتیش را پر کرد.وقتی وطن پرست های بی اعتقاد از دیدن شجاعتش به وجد آمدند.از خودم دلخور بودم که عرضه پر کردن این حفره عمیق را نداشتم.توان بیدار کردن آدم هایی که توی خواب مصنوعی غرق بودند. دم غروب از توی آشپزخانه حرف های میهمان محفل به گوشم می خورد.اسمش یگانه بود و تنها دختر خانواده خیلی ثروتمند آذربایجانی...خانواده ای که اسما مسلمان بودند اما رسماً توی کفر دست و‌پا می زدند.تقدیر دست دخترک را گرفته بود و عین مومن آل فرعون یواشکی ایمان آورده بود.یواشکی حجاب می گرفت و نماز می خواند.خبر که به خانواده اش رسید شدند حذیفه و ابوجهل و مغیره و خودش سمیه مادر عمار...پوستش را کنده بودند.با خوف و رجا با تهدید و ارعاب جانش را برداشت و خودش را رساند ایران.همین ایران خودمان.می گفت شما توی نعمت غرقید نمی دانید سعادت بهتان رو کرده! دخترک از کشور غریبه آمده بود از پشت دوربین های محفل سهم خودش را خالی کند توی آن گودال عمیق.
نزدیک افطار بود.با خودم دخترهای نه ساله مدرسه بالا شهر را مرور می کردم که همین اول راه محکوم بودند خیلی چیزها را نبینند و نشنوند.من نمی دانم شاید قصه مهمان محفل، آینده یکی از دخترهای دبستانی مدرسه بالا شهر باشد.شاید تقدیر دستشان را بگیرد وبرساندشان به ساحل امن نجات.خدا کار خودش را می کند اما من باید نسبتم را با حججی پیدا کنم!.با خواب مصنوعی آدم های آن طرف گودال.من که توی ایمان آوردنم نه ارعابی بوده و نه شکنجه ای.کل زخم های زندگی ام دو تا خراشی بوده که موقع پوست گرفتن بادمجان روی دستم افتاده که آن هم ربطی به ایمانم نداشت!کدام شب از درد فاصله ها و گودال عمیقی که چشم انتظارست سهم خاک خودم را توش بریزم خواب به چشمم نیامده بود؟ باید با خانم دال تماس می گرفتم و می گفتم دست های من برای پر کردن این فاصله های عمیق کمند! بیا با هم خاک بریزیم و این چاله را پرش کنیم..... ـ الو.... سلام خانم دال. https://eitaa.com/tayebefarid
کمک! 📌تعدادی از خانواده‌های علوی سوریه، به هر سختی و مشقتی بوده خودشان را به لبنان رسانده و از آن‌جا با فروش همه دار و ندارشان به ایران آمده‌اند. در ایران با کمک خیّرین محل‌هایی برای اسکان یافته‌اند ولی برای تهیه لوازم منزل دچار مشکل شده‌اند. این پوستر👆 لیست اقلامی است که نیاز دارند که حدود ۳۵میلیون تومان می‌شود (یعنی ۳۱۳سهم ۱۱۰هزار تومانی) ✅در روز میلاد کریم اهل‌بیت(ع)، کمک کنید تا این خانواده‌های مضطر، بتوانند سروسامانی پیدا کنند. 5022291501563025 محمدحسین عظیمی
🪴یادداشت های آخر سال ✍️به قلم طیبه فرید 🌱تلخ و شیرین های این یک سال گذشته چنان به هم پیچیده بود و البته تلخ هاش بیشتر و سرعت زمان آنقدر زیاد بود که وقتی به پشت سرم نگاه می کنم باورم نمی شود که همه این تعلیق ها و کشمکش ها ظرف همین سیصد و شصت و چند روز اتفاق افتاده. چند روز پیش با انسان هنر فهمِ درد آشنایی فرصت گفت و گویی دست داد.ناپرهیزی کردم و از حس و حالم برایش گفتم.گفت«خانم فرید برو با امام رضا ببند.احتمالا ازین به بعد حوادث بزرگی پیش رو داریم.» حوادث بزرگ!حادثه ای که سال ۱۴۰۳در مقابلش خیلی بزرگ نیست .مقدمه ی جمع و‌جوریست.مقدمه ای که خیلی از دغدغه ها و علاقه مندی هایم در مقابلش رنگ باخت.از شهادت رئیس جمهوری که سر جای خودش ایستاده بود و داشت کارش را می کرد و خیلی زود آثار جای خالی اش در زندگی ملت و منطقه پیدا شد ،تا شهادت میهمان و مرگ قهرمانانه اسطوره و از دست دادن پیامبری که بخشی از حیات معنوی زمان ما بود و بعد هم دیدار جانبازهای پیجری لبنان و همسران شهدا که در مسیر رسیدن به تجربه های جدیدم مثل کاتالیزور عمل کرد.گرانقیمت ترین‌ عبرت های امسال من در تنش این حادثه های سریع همین دو جمله کوتاهست«اول اینکه زمان کم است ،چیزی که تکلیفت نیست را زندگی نکن و دوم به محل اسکان موقت و مافیهاش دل نبند!» خدا را بخاطر هنرمندی در چینش تقدیراتی که ختمِ به این تجربه های زیسته شد شکر می کنم.شاید اگر به اختیار خودم بود تا شصت سالگی هم درک نمی کردم که بفرموده آقا جانمان امیرالمومنین(علیه السلام)الزَّمانُ يُريكَ العِبَرَ *. * روزگار عبرت ها را بتو نشان می دهد. https://eitaa.com/tayebefarid
🌱یادداشت های آخر سال ✍به قلم طیبه فرید محبوب من عذر تقصیر که شلوغی های چهارشنبه آخر سال خاطر عاطرتان را با بوی باروت و سفیر انکر الاصواتِ موشک و توپ و ترقه جات مکدر نمود. علی أیِّ حال شهر در امن و امان است و ترکه جنگ جایی دور از بلد طیب اجدادی مان اندام خلق را می نوازد.لسانمان از شرح ما وقع قاصر است.عجالتا در این ساعات پایانی سنه هزار و چهارصد و سه خورشیدی بیاد و دعاگوی جناب مستطابتان هستیم و ملالی نیست جز دوری شما. تصدقتان امضا« طوبی» https://eitaa.com/tayebefarid
10.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی یه روز این رجز حماسی رو با هم تو مسجد الاقصی می خونیم... https://eitaa.com/tayebefarid
🌱«سال های زیسته» به قلم طیبه فرید
📚«سال های زیسته» 🌱به قلم طیبه فرید «قد کان لکم آیة فی فئتین التقتا فئة تقاتل فی سبیل الله واخری کافرة یرونهم مثلیهم رای العین والله یؤید بنصره من یشاء ان فی ذلک لعبرة لاولی الابصار» (آل عمران/۱۳) 🌱سال ها زن اند.با گیس های بافته ای که از زیر روسری حریر سبز روی شانه هایشان افتاده.برای یکی زیتونی ،برای یکی قهوه ای،برای یکی سیاه.برای همین وقتی آدم ها می خواهند از سن و سال یکی بپرسند می گویند« متولد سنه چندی!»یا وقتی می خواهند سنه را جمع ببندند الف و ت جمع مونث را می بندند به نافش و میگویند«سنوات».سال ها زن اند.بعضی هایشان آسان زا و بعضی هایشان سخت زا.بخت یکی سپید و بخت یکی سیاه.سالی که شرفش مال خودش باشد بختش سپید است و سالی که شرفش مال دیگران بختش سیاه!عین سال هزار و سیصد و هیجده که بختش سیاه بود.هیچکاره جنگ جهانی دوم بودیم اما خاکمان زیر چکمه غریبه ها. آدم ها پا به پای سال ها پوست می اندازند و عوض می شوند.از کمالات و بخت و اقبال سال ها به آدم‌ها هم می رسد.اصلا سال که نو می شود آدمست و زلزله ای به اسم تجربه ی زیسته که بقول استاد جهان احمدی« زندگی آدم را می کند دو نیم!روزهای قبل و روزهای بعدش و یک زاویه دید جدید برایش می سازد.درک آدم عوض می شود.از جهان ،از زندگی و حتی از اشیاء.» خدا رحمت کند سال هزار و‌چهارصدو‌سه را که حتی فرصت نکرد پیرهن مشکی گل ریزش را یک ماه از تنش در بیاورد.حادثه پشت حادثه.از آن‌ دوشنبه اردی بهشتی که روی نیمه خرداد را کم کرد تا مهرش که بیشتر شبیه قهر بود. پیشانی هزار و چهار صدو‌سه سیاه نبود.او فقط زنی بود شبیه بقیه زن ها.با همان روسری حریر و گیس بافته.کمی سرسخت تر و کمی قهرمان تر.شرافتش مال خودش بود.ما هم از او‌که جدا شدیم آدم‌ دیگری بودیم کمی سخت تر و کمی قهرمان تر.با یک بغل تجربه که اگر تقدیر پادر میانی نکرده بود و عمرمان قد نمی داد تا شصت سال دیگر هم زور درس هیچ استاد اخلاقی به پوست اندازی ما نمی رسید که«آقاجان به‌جای انتظار فرج از نیمه خرداد دیگر باید هر صبح‌و‌شب منتظر باشی!» حالا همین روزهای شروع سال از آدم‌های حقی می شنوی احتمالا همه این دردهائی که گذشته مقدمه بوده و روزهای سختی پیش روست. آدمی که چهارصد و سه را با چشم‌های باز از سر گذرانده،می تواند سال های بعدش را هم بگذراند. سال جدید آمده از ما آدم های جدیدی بسازد.دستِ کم دغدغه‌های مان را عوض کند.ما که دنیایمان را با دیگرانی شریک شده ایم.خون شریکی ،خاک شریکی ،جان شریکی ،اشک شریکی،شرف شریکی،غم شریکی.میزان شراکتش فرق دارد.یکی خون می گذارد یکی قدم. کسی نمی داند شاید توی سال جدید اندازه و‌مدل این شراکت ها عوض شود.اما مهم این است که دستاوردهای شریکی به مرده‌ هاجان می دهد زنده ها که جای خود دارند.دستاوردهای شریکی ایمان آدم را زیاد می کند.هر چند وسط حجم غم ها به خیال ظلوم و جهول خیلی ها قد نمی دهد.دستاوردی شبیه اُنس ابو حمزه رزمنده اهل سنت در لحظه های سختِ جنگ به صدای فرمانده شهید شیعه که انگار از صداش جان می گیرد.این تجربه زیسته سالیست که پیشانی بلندی دارد.سال های پیشانی بلند مرد به دنیا می آورند. اسماعیل و سید ویحیی و حاج قاسم وعمو مهدی و همه شصت و سه ساله هایی ازین‌جنس متولد سال های سپید بختند. آدم هائی که آرمان شریکی داشتند ،خون شریکی،خاک شریکی. و تجربه‌های زیسته شان از همه روش های تقریب مذاهبی قدرتمند تر بود.حیات طیبه وسط جنگ.عزت برای اسلام.اسلامی که توی دنیا با ریختن خون کوچک و بزرگش کلی طرفدار پیدا کرده.آنقدر طرفدار که فلسطین مسئله جهانِ اسلام بشود مسئله وجدان های بیدار از هر مرام و مذهبی.این همان تقسیم زندگی انسان به روزهای قبل و بعد از یک حادثه است.تجربه سال های زیسته... خدا رحمت کند سال هزار و چهارصد و سه را که با دردهای او ما پوست انداختیم و زندگی مان شد روزهای قبل و بعدش.حالا بیشتر از همیشه چشم انتظار آمدن فرج و نصرت خدائیم و آرزو داریم در خونْ هم، با مردم غزه شراکت داشته باشیم‌.خدایا سال جدید این زن روسری حریر با گیسوهای بافته را برای ما سال تجربه های زیسته مبارک قرار بده. https://eitaa.com/tayebefarid
🌱«ما را که تو منظوری» ✍به قلم طیبه فرید دیروز می خواستم برای روز سیزده استوری بگذارم «هر کس به تماشایی رفته ست به صحرایی ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی....» از خودم خجالت کشیدم.دست و دلم به لاف زدن نمی رفت!امروز خبری دیدم که اصل قصه بود.خودش را نمی شناختم اما صدایش را بارها از جان و دل شنیده بودم.هم زمان با حج تمتع سال ۱۴۰۱ ویدیوئی در فضای مجازی دست به دست شد که حاجی جوانی برای لحظاتی کوتاه در مطاف رجزی خواند که دل خیلی ها با شنیدن صدایش لرزید و چشم‌های زیادی خیس اشک شد!رجزی که حکایت وصف العیش نصف العیش بود.نفس توی سینه ساکنین مطاف به شماره افتاد وقتی در حضور پلیس های سعودی حیدر سلیم لبنانی نفس مردانه اش را آزاد کرد«سياتي يوما نرى مهدينا مستندا على جدار الكعبه مزمجرا بصوته الحيدري الا يا اهل العالم انا الامام القائم الا يا اهل العالم انا الصمصام المنتقم يا فارس الحجاز يا بقيه الله ادركنا لبيك يا مهدي» حیدر بعد از رجزخوانی در کعبه ،به زندان سعودی منتقل شد و دیروز بعد از سه سال به خاک لبنان برگشت. رفتار حیدر تعظیم شعائرالله بود و نشانه تقوای قلبش!ولی پلیس سعودی از چه چیزی ترسیده بود! پیام اخلاقی رجز خوانی حیدر سلیم چیزی نبود جز اینکه این جا همه منتظر موعود امتند حتی دشمنانش... آن هم همینقدر جدی!حتی جدی تر از آن هایی که صبح و شب دعای فرجش را می خوانند. علی ای حال خوش بحال حیدر سلیم که منظورش را رساند وخاطرش نرفت جایی.... https://eitaa.com/tayebefarid