شهید مجتبی بابایی زاده
#چله_شهدا #روز_دهم
‼️ اگر #حجاب شما کم رنگ شد سر مزار من نیایید.
🔸شهید مجتبی بابایی زاده خطاب به خواهرانش:
«چه زیباست سیاهی چادر شما، نمیدانم این چه حسی بود که چادر شما به من میداد اما میدانم که با دیدن آن امید، قوت قلب و آبرو میگرفتم.
🔸باور کنید چادر شما نعمت است، قدر این نعمت را بدانید که به برکت مجاهدت حضرت زهرا(سلام الله علیها) بدست آمده است.
🔸امیدوارم که هرگز رنگ سیاه چادر شما کم رنگ و پریده نشود و خدا نکند که روزی حجاب شما کم رنگ و کم اهمیت شود که اگر خدای ناخواسته این چنین شود اصلا دوست نمیدارم به ملاقات من سر مزار بیایید.»
🔸یادش گرامی ونامش جاودان
🔸دعای خیروشفاعت این شهیدبدرقه امروز زندگیتان
@tazkeratoshohada
13.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مصاحبه با شهید مجتبی بابایی زاده
تاریخ1384/11/07
@tazkeratoshohada
#بهیادشهدا
🍂ای بهار جاودانی! ای شهید!
ای وجودت آسمانی! ای شهید!
🍂 یاد تو، یاد تمام لاله هاست
معنی احساس خوب ژاله هاست...
🍃 یاد شهدا با ذکر صلوات🍃
@tazkeratoshohada
تصویری از دوران کودکی شهید بابائی زاده در کنار پدر و مادر
@tazkeratoshohada
همسر شهید بابائی زاده از دوران کوتاه عاشقی با مجتبی روایت می کند:
مجتبی دوران نوجوانی در مغازه پارچه فروشی کار میکرد. او را اولین مرتبه آنجا دیدم. یک پسری که تازه دوران نوجوانی خودش را پشت سر گذاشته بود و یک ته ریش خیلی نازک و با پوست سبزه، حسابی قیافه مجتبی را شبیه شهدای دفاع مقدس کرده بود. زمانی که مجتبی پارچه فروشی کار میکرد من هم چون رشته دبیرستانم مدیریت خانواده بود چند واحد خیاطی داشتم و با خواهر مجتبی همکلاسی و دوست صمیمی بودم، پارچه را از مغازه پارچه فروشی که مجتبی بود تهیه میکردیم. و آنجا پیش خودم نجابت شهید را تحسین میکردم. مجتبی آن زمان درس هم میخواند. تا دیپلمش را گرفت. قرار بود کنکور بدهد. ولی عاشق شغل نظامی و خلبانی بود.
مجتبی یکی از دوستانش را که وارد سپاه شده بود می بیند و شرایط ورود به سپاه را می پرسید و تصمیم می گیرد پاسدار شود. سال ۸۴ در پادگان همدان مشغول دوره های عمومی افسری شد. قرار بود بیاید اندیمشک و در سپاه کرخه مشغول به کار شود. آخر دوره عمومی از سپاه صابرین به پادگان تهران می آیند و نیروها را با یگان صابرین آشنا میکنند. آن شب بسیاری از نیروها اسم مینویسند، ولی بعد از مشورت با اساتید خیلی از آنها پشیمان میشوند. و اسمشان را خط میزنند. ولی مجتبی و تعدادی از دوستانش تا آخر راه ماندند
@tazkeratoshohada
فروردین سال ۸۵ در یگان صابرین تهران مشغول به کار شد. مجتبی از خانواده فرهنگی شهر بود و همه برادران بابائی را میشناختند. دوستی من و خواهر مجتبی باعث شد من آشنایی بیشتری با مجتبی پیدا کنم. خواهرم هم همسر برادر بزرگتر مجتبی بود. من در ذهنم همیشه آرزوی زندگی با یک نظامی را داشتم و در دوران شش سالی که با خواهر مجتبی دوست بودم به مرور زمان با خصوصیات مجتبی آشنا شدم. وقتی شنیدم که در یگان صابرین هم خدمت میکند، خیلی خوشم آمد، خواستگاری مجتبی از من اول طریق خواهر مجتبی مطرح شد و بعد خانواده ها را در جریان گذاشتیم.
عقدم جز خاصترین روزهای زندگی ام بود. شب خواستگاری مجتبی از سختی کارش خیلی صحبت کرد که حتی وسط عروسی خودش هم که باشد و ماموریت پیش بیاید مجبور است برود، و اینکه من یک زندگی پرتلاطمی دارم. من هم هرقدر بیشتر از کارش میگفت بیشتر به مجتبی علاقه مند میشدم. حرفهای مجتبی همه برایم جدید بود و حس خوبی به من میداد. پیش خودم گفتم: قرار است من با همسری زندگی کنم که شخصی موثری در حفظ امنیت کشور است. در آخر هم گفت: شما هیچ مشکلی با شغل من و سختی هایش ندارید!؟ گفتم :نه. با آن خنده همیشه به لبش گفت : واقعا نه؟ مجددا گفتم : نه.
۱۵ رمضان روز ولادت امام حسن مجتبی(ع) درسال ۱۳۸۷ با مهریه ۱۴ سکه، مراسم عقد ساده ای برگزار کردیم، بدون تجملات امروزی. در اندیمشک یک مکان تفریحی داریم (جاده سد دز) تپه های قشنگی دارد اکثر اوقات در دوران عقد و بعد از عروسی به آنجا می رفتیم. بر روی یک تپه که برای خودمان نشان کرده بودیم می نشستیم. یک روز روی تپه نشسته بودیم ناگهان گفت خانم بلند شو، ترسیدم، سریع بلند شدم، دستم را گرفت و گفت: اینجا به آسمان نزدیک تر است بیا اینجا پیوند آسمانی ببندیم. خندیدم، مفهوم حرفش را الان میفهمم. اوایل عقد خیلی صحبت از شهادت بین ما می شد. حتی شب خواستگاری هم از شهادت دوستاش گفت. ولی این اواخر دیگر بحثی از شهادت نمیکرد فقط من را به مراسمات تشییع شهدا میبرد. حتی موقع غسل دادن شهید روح الله نوزاد از دوستان صمیمی مجتبی بود، مثل برادرانش بود. میگفت: من هم بروم، ولی با مخالفت دوستان نرفتم
@tazkeratoshohada
پنجم اردیبهشت سال ۸۸ به زیارت امام رضا (ع) رفتیم. طبق رسم و رسومات خانواده مجتبی آمدند که من را از خانه برادر بزرگ ترم تا فرودگاه بدرقه کنند. مجتبی زمانی که خواستیم از خانه برادرم بیرون بیاییم. دستم را گرفت و از دروازه در که می خواستیم بیرون برویم به سمت ماشین در گوشم کمی بلند گفت: خدایا به امید تو. خیلی برایم جالب و امید بخش بود که همسرم حتی در چنین شرایطی یاد و ذکر خداوند را فراموش نکرده است. بعد از برگشت از مشهد با یک ولیمه ساده به زیر یک سقف رفتیم و زندگی مشترکمان شروع شد.
در طول دو سال و یازده که با مجتبی زندگی کردم زیاد نهج البلاغه را میخواند و میگفت: اگر مطالعه و درک کامل از این کتاب داشته باشیم بهترین مشاور ماست. صله رحم را اهمیت میداد و همیشه دوست داشت فاصله بین خانواده ها را کم کند. منطقی بود، بسیاری از اطرافیان میگویند مشاور خوبی بود، با صحبت هایش خسته نمی شدیم. اجتماعی و مجلس گرم کن خانواده و جمع های دوستان بود. خنده رو و مهربان بود. در مسائل سیاسی بسیار انسان جدی بود و روی مسئله ولایت فقیه و امام خامنه ای حساسیت بسیار زیادی داشت. خواب دیده بود که ایشان به مجتبی گفته بود: کتاب جهاد با نفس را مطالعه کن.
با ماموریت های پی در پی مجتبی فکرش را می کردم که یک روزی شهید شود. اما نه اینقدر زود. بعد از شهادت شهید روح الله نوزاد دیگر مجتبی هوایی شده بود، در خانه با بغض اسم آقا روح الله را می آورد. شب ها همیشه با خاطراتی که از مجتبی میگفت میخوابید. عجیب شده بود و مدام به من میگفت: چقدر خانواده شهید روح الله صبور و محکم بودند. .این صحبت ها را می کرد که من از آنها الگوی صبر و استقامت را یاد بگیرم
@tazkeratoshohada
روزهای آخر میگفت : خیلی دوست دارم بیایم یک مدتی اندیمشک بمانم. انگار دلم یک ماه گشت و گذار در شهر را میخواهد. یک خانه جدید گرفته بودیم، حیاط پر از گل و گلدان داشت هر روز عصر سراغ حیاط و گلها میرفت، برای خانه جدیدمان خیلی خوشحال بود. ولی فقط سه هفته در آنجا زندگی کردیم. بعد از آن به شهرستان آمدیم تا بعد پنج ماه به خانواده هایمان سربزنیم. ماه رمضان و هوا گرم بود. میگفت: این مردم که چند سال جنگ تحمیلی را تحمل کردند، حقشان این همه سختی نیست، منظورش مردم اندیمشک و خوزستان بود. به فکرش زده بود که به مسئولین نامه بدهد و برای ایستگاه های اتوبوس شهری درخواست سایبان های اتوماتیک بدهد.
مجتبی شب قدر با همه خداحافظی کرد. آخرین روزی که یکدیگر را دیدیم ۲۱رمضان سال ۹۰بود. که شب قبل از محل کارش تماس گرفت، باید به تهران برمیگشت. و من باید شهرستان می ماندم. سحر ۲۱ رمضان به دعوت دوستش به منزلشان رفته بود و بعد از اذان برگشت. من نمازم را خوانده بودم که بخوابیم، مجتبی آمد گفتم : یکی دو ساعت بخواب، بعد باید بروی دنبال بلیط برگشت، خندید و گفت: خواب؟ اصلا من سحری که حق بود پیش تو باشم و نبودم، پس تا صبح باهم حرف میزنیم و تا ساعت ۸ صبح مجتبی از فکر های آینده اش میگفت، که یکی از آنها نامه دادن به بیت رهبری بود، که بچه های تیپ صابرین به همراه خانواده هایشان دیداری بگذارند. و آنها خدمت آقا بروند. و بعد همان روز هم راهی تهران شد.
در آخرین تماس به من گفت : برایم دعا کن، من در روضه ام. ولی شما برایم دعا کن. خیلی استرس گرفتم و برای سلامتی اش۳۰جزء قران را نذر کردم. ولی نگفت ماموریت سختی در پیش دارند. ۱۱شهریور بود، هوای اندیمشک در این روزها خیلی گرم است و ما به خاطر فوت پدر شهید عزت الله حسین زاده در حال تدارک حلوا و وسایل سر مزار بودیم. گوشی ام زنگ خورد. باورم نمیشد شماره مجتبی بود، به خودم گفتم: آمده تهران. خوشحال شدم رفتم یک گوشه ای و جوابش را دادم با خوشحالی گفتم : آمدی؟ با یک صدایی که تا حالا این گونه نشنیده بودم به من گفت: هنوز هستم، تعجبم ازین بود که در این دوهفته که به ماموریت رفته چه طور گوشی اش آنتن نداشت. فقط به همراه اول میتوانست تماس بگیرد. ولی حالا چه طور شد که تماس مستقیم با من داشت. خلاصه مدام میگفت: خانم دعا کن، خیلی دعا کن. من هم به شوخی میگفتم : ای بابا حالا انگار چی شده؟ اخر صحبت هایم گفتم : کی می آیی؟ گفت: آخر هفته می آیم. قرار بود دوشنبه من بروم تهران که مجتبی هم پنج شنبه بیاید. ولی دوشنبه خبر شهادت مجتبی آمد و پنج شنبه پیکرش.
روز تشییع شهید، حرف های مجتبی که همیشه به من می گفت، باعث شد از منزل پدر شهید تا گلزار شهدا پیاده و با قاب عکس بزرگی از امام خامنه ای در دست بگیرم و بروم این قاب با آن سنگینی که داشت، سعی میکردم دستم حتی یک ذره هم خم نکنم تا بگویم مجتبی من، فدای یک تار موی شما آقاجان.
@tazkeratoshohada
متن وصیتنامه شهید والامقام مجتبی بابایی زاده :🇮🇷👇
«بسم الله الرحمن الرحیم
شهادت میدهم به خدای واحد، پیامبرم محمد (ص) امامم علی (ع) ولی و وصی خدا. خدایا این نوشتهها قبل از اینکه برای بازماندگان من باشد، برای توست و درد دلی با توست چون این نالهها متعلق به لحظه جدایی از دنیاست و مربوط به لحظهای است که دارم آزاد میشوم. پس چون از شرایط آن لحظه مطلع نیستم و نمیدانم در چه حالی هستم؛ پیش دستی نموده و سعی بر آن دارم طلب استغفار کنم. و چه خوب است که انسان از لحظه مرگش مطلع نیست و موت بیخبر به سراغ آدمی به واسطه آگاهی از لحظه مرگش تا دقایقی قبل از مرگ به خدا فکر نمیکرد و چه گناهانی که مرتکب نمیشد و در لحظه مرگ استغفار مینمود و چنین دنیایی چه میشد؟ ولی الحق که تو جای حق نشستهای و اینجاست که عدالت تو در آزمون خودنمایی میکند.
خدایا وصیتم را در چند قسمت و برای هر مخاطب مینویسم؛ ابتدا به خالق عزیز خودم این یگانه باور صادق. خدایا من به جایی رسیدهام که معتقدم انسان روزی باید بمیرد، پس تلاش برای بقاء را نمیپسندم. خدایا عیبی ندارد که باور خودم را در مورد شهادت و آزادگی اعلام کنم؛ چرا که میدانم خدای من سختگیر نیست. خدایا برای من شهادت لحظهای است که در اوج آمادگی جان میدهم؛ چون در عصر ما این باور است که شهید باید در راه جهاد و در معرکه نبرد با کفار شهید شود، ولی سوال من از آن این است که کافر برای پیروزی کفرش تنها به معرکه جنگ و با سلاح تفنگ و شمشیر میآید؟! پس اگر این چنین بود تاکنون با اولین جنگ باید تکلیف حق جویان و در تقابل با ظالمان باشم. حالا این صف ممکن است در جبهه باشد یا در خیابان شهرم و یا در هر جایی دیگر که نمیدانم که ظلم شود. خدایا در این مدت زمان عمرم که نمیدانم که کم بود یا زیاد قصد خدایی بودن داشتم ولی در مواردی دشمن تو شیطان مرا اغفال نمود خدایا طلب عفو و مغفرت میکنم خدایا باز هم به من فرصتی بده تا در لحظه جان کندن بتوانم این کلمات را بر زبان بیاورم. خداوندا عمر من همزمان شد با شروع حکومت الهی و اسلامی. از وقتی که خوب و بد را از هم تشخیص دادم، تمام عشقم به انقلاب بود. در زمان حیات خمینی کبیر (ره) کودک بیش نبودم. البته حسرت نمیخورم چون بعد از پیر بزرگ، سایه ولی و امامی دیگر بر سر این ملت ماند. خدایا خودت خوب میدانی که از همان نوجوانی عشق به ولایت در من زنده شد که البته از شیعه اثنی عشری غیر از این مقبول نیست که البته خانوادهام بخصوص برادران بزرگترم در انتخاب این واقعیت بیتاثیر نبودند که انشاءالله هم من و هم آنان تا آخر عهد نشکنیم و ثابت قدم باشیم.
خدایا دعا میکنم که مرگ من فایدهای برای خلق خودت و دین خودت داشته باشد که خود آن را شهادت نامیدهای و شهادت من رو به دشمن، و قاتلان من از شقیترین و ظالمترین دشمنان تو باشند، ملیت و دین ظاهر آنها برایم فرقی ندارد، مهم این است که در مقابل دشمنان تو شهید بشوم. خدایا مرگ مرا حادثهای طبیعی قرار نده. خدایا مرگ مرا شرافتمندانه و جوانمردانه قرار بده. خدایا کمکم کن که قبل از شهادت سهمی در انتقام ظلمی که در حق محمد و آل او شد داشته باشم و خدایا تمام دغدغههای من را خودت میدانی، رحمت و عنایت را از این ملت و این حکومت و این رهبر کم نکن.
و اما ملت عزیزم؛
ملتی که شهادت دارد، اسارت ندارد. ملت عزیزم، ای آزادهترین ملت، مبادا لحظهای شک و تردید کنید که شک و تردید برای شما مصائب و مشکلاتی ایجاد میکند. اگر امروز نزد خدا و اولیای خدا آبرویی دارید از یقین و ایمانتان است.
ملت عزیز!
ولایت و شهدا را فراموش نکنید که فراموشی این ثروتها برای شما اسارت و ذلت میآورد. ولایت گوهری است که با داشتن آن تمام گوهرها را در پیش خود دارید و خودتان خوب میشناسید، برخی را که در ادعا، خدا و پیامبر دارند ولی در ذلت هستند، میدانید چرا؟ چون ولایت ندارند واقعا که مکمل بعثت جهاد بود و مکمل جهاد غدیر بود و اگر غدیر نبود بعثت هم نمیماند. ای ملت آزاده به گوشه کنار خود نگاهی بیندازید ببینید چه خبر است. از آمریکا گرفته تا اروپا و آسیا و آفریقا جایگاه خود را ببینید که هر چه دارید از این انقلاب است. اهداف انقلاب را فراموش نکنید ولایت را تنها نگذارید که اگر نبود مبارزه شهدا با هوای نفس، آزادی بدست نمیآمد.
به مدیران و خدمتگزاران نظام میگویم نگاه خمینی و خامنهای به راه شماست. مبادا لحظهای از یاد خدا و ملت غافل شوید. مبادا خود را از فرهنگ جهاد و شهادت جدا کنید. مبادا بین شما و خانواده شهدا فاصلهای بیفتد. مبادا از آنهایی باشید که بخاطر عملتان در زمان ظهور، جزء دشمنان حضرت حجت (عج) باشید.