هیچوقت یادم نمیره اون موقعی رو که عینکمو عوض کردم و مامان بزرگم تازه فهمید من واقعا عینکی هستم و تمام این مدت جهتِ خوشگلی عینک نمیزدم.
هیچوقت یادم نمیره اون موقعی رو که زن داییم تازه فهمید اینها لبایِ خودمه و من اینهمه سال خطِ لب نمیکشیدم.
هدایت شده از •روزگارِ باتلاقیِ کرمیت•
چطور میتونم دوستت نداشته باشم وقتی بین حرفات از تیکه کلام های من استفاده میکنی و میگی :« به قول فلانی.. »
خدافظیی!
منو باش فکر می کردم اوضاعِ بهخوان خرابه، نگو جهنمِ واقعی ویراستی ـه.
ویراستی رو حذف کرده بودم چون خیلی جهنم بود
الان ملتِ ایتا هم ریختن اونجا
به سرم زده روم بزارم داستان بخونم