همینه که نیست
نیاز دارم به اون دوره ای برگردم که با دیگران دست نمیدادم و بابتش معذرت خواهی میکردم چون قبلش گربه ناز کرده بودم و دستام گربه ای بود.
یکی از خوشحال ترین و مفتخر ترین ورژن هایِ من اون موقعی دیده میشه که یه نفر فیلم/سریالی که با ذوقِ بهش پیشنهاد کردم رو میبینه، و بعد میاد درموردش باهام حرف میزنه😭😭
تنها چیزی درموردِ خودم که منو میترسونه اینه که مرز بین همه چیز و هیچ چیز بودنِ آدم ها چقدر برام باریکه.
چون تا وقتی که تو برایِ من مهم باشی، من از همه چیزِ خودم، برایِ تو که در اون لحظه همه چیزِ من هستی مایه میزارم.
و وقتی که با تمامِ وجودم مطمئن بشم و بپذیرم که دیگه هیچکاری از دستِ هیچکدوممون بر نمیاد، اون شخص تبدیل به هیچ چیز میشه، نه دوست، نه دشمن، نه آشنا، هیچ چیز. حتی دیگه چیزی درمورد اون آدم هم آزارم نمیده. یه عکس، که از تو سطلِ زباله ی گالریم ـم پاکش کردم.