من پر از فانوسم، من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت، پرم از راه، از پل، از رود، از موج، پرم از سایهی برگی در آب، چه درونم تنهاست!
هرکسی یک ستاره روی آسمان دارد. ستارهی من باید دور، تاریک و بیمعنی باشد. شاید من اصلا ستارهای نداشتهام.
چه تنهایی عجیبی! پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجرهی خود تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.