#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت35
خوبه قیافه هم نداری قیافه میگیری..
بذار پام خوب شه یه حالییی ازش بگیرم خودش کیف کنه!!
از این فکرا درومدم و خاله نرگسو صدا زدم:
+خاله؟؟ خاله جانمم؟
اومد و با اون صورت آرومش گفت:
_جونم جیرجیرک.. ببینم چیکار کردی آقا هشام بمن میگفت بهت رو ندم؟؟
+عههه؟؟ واقعا اینو گفتتت؟؟
خاله اون پسره عقده ای از خود راضی اومده لباساشو پرت کرده رو سر و صورت من.. بمنچه
_عه عه عه.. دخترر!! از تو بعیده این حرفا..
عصبیش نکن!! بخاطر خودت میگم..
بیخیال این حرفا حالا.. چیکارم داشتی خاله جان؟
+گفتم اگه کاری ندارید کمکم کنید بریم فضای عمارتو نشونم بدی..
خیلی کنجکاو شدم..!
_باشه عزیزم.. اما اول باید بیای آشپزخونه و یکم کمکم کنی!!
میتونی؟
+چشمممم.. بله که میتونم دیگه درد ندارم.
_چه عالی پس منم اینجوری دیگه تنها نیستم..
+اوهومممم
خاله اومد جلو و دستمو گرفت و بلند شدم.. آروم پایی که زخمیه رو زمین گذاشتم...
واسه امتحان یکم فشار بدنمو انداختم روش دیدم دردش قابل تحمله و میتونم آروم و لنگ لنگان راه برم..
+خاله.. پام زیادی درد نداره میتونم آروم خودم بیام.. دیگه نمیخواد زحمت بکشید
_مطمئنی دختر جان؟؟ نیوفتی
+نه حواسم هست.. شما برید من یکم سر و وضعم رو درست میکنم و زود میام
_از پله ها بیا پایین سمت راست اشپزخونس.. مراقب باشیا!
+چشم خاله..
خاله رفت و منم آروم آروم رفتم سراغ آینه..
وقتی که خودمو دیدم پر تو چشمام اشک شد و دست خودم نبود.. خیلی بد شده بودم.. صورتم لاغر شده بود و رنگم پریده بود..
دستامو رو چشمام گذاشتم و نذاشتم اشکا سرازیر بشن..
˹ @TEKANEH ˼
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت36
روسریمو مرتب کردمو داشتم میرفتم که نگاهم خورد به یه برگه که زیر عطرای هشام قایم شده بود..
متاسفانه نتونستم تحمل کنم و درش آوردم..
آروم بیرونو نگاه کردم که کسی نیاد و بازش کردم:
«یه روزهایی بود که فکر میکردم همه چی تموم شده..
یه روزهایی بود که فکر میکردم دیگه دوسم نداری و فراموشم کردی..
چند وقتی که گذشت حس کردم فکرام درسته و واقعا فراموشم کردی!
هروقت ازت دلیل خواستم یجوری پیچوندی و نخواستی بگی چرا یهو رفتارت تغییر کرده..
من جز تو کسیو نداشتم.. تو همه زندگی من بودی.. به خودم قول داده بودم که دیگه دست از کشیدن اون کوفتی وردارم بخاطر تو!!
به خودم قول دادم دیگه عین آدم زندگی کنم بخاطر تو..
ولی تو منو نخواستی..
نخواستی و عین یه اسباب بازی خراب پرتم کردی گوشه تنهاییام..
ازاونجایی که نتونستم تلفنی باهات ارتباط بگیرم برات نوشتم و فرستادم..
امیدوارم بابت تمام بدی ها و خوبی ها حلالم کنی..
دوستدارت "زیبا"»
با صدای خاله نرگس سریع برگه رو تا کردم و گذاشتم سر جاش
_دختر جان؟؟
+جانم خاله؟
_کجا موندی؟؟
+اومدم خاله اومدم..
_پله هارو مراقب باش
+چشم..
این یه نامه عاشقانه بود و بدجوری ذهنمو درگیر کرده بود!!
یعنی خودکشی کرده بعد این نامه!!
اصلا چیشده...
چرا من اینقد کنجکاوم.. عیبابا!
به تو ربطی نداره سحررر اینو بفهم..
هوووف.
˹ @TEKANEH ˼
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت37
آروم از اتاق بیرون اومدم و داشتم میرفتم پایین که یادم افتاد تخت آقاااا هشامو مرتب نکردم!
دوباره با اون پای لنگم برگشتم و تختشو مرتب کردمو رفتم بیرون..
پله هارو که دیدم ترسیدم.. حالت مار پیچ داشت و یه 30 40 تایی میشد..
ولی مجبور بودم و حیفم میومد دوباره خاله رو بکشونم بالا و اذیتش کنم!!
یعنی هربار که خاله رو صدا زدم هی ازاین پله ها اومده و رفته.. بمیرم.
دست از حفاظ پله گرفتم و آروم آروم از پله ها پایین اومدم..
چه عمارتی!! به معنای واقعی عمارت بود..
چیدمان قشنگی داشت و حسابی تر تمیز و مرتب بود..
رفتم سمت آشپزخونه و گفتم:
+بببب بهبه چه بویییی
چیکار کردی خالههه جونممم
خنده ای کرد و گفت:
_یکم آروم تر دختر.. ترسوندیم
کم زبون بریز.. بشین رو میز تا وسایل سالادو بهت بدم سالاد درست کنی..
بلدی که!!
+بلههه بابا.. خوراکمههه خالهی زیبا
_بشین.. بشین.. نمکدون
با صدای بلند خندیدم که یه پسری اومد داخل و منم مجبور شدم نیشمو ببندم..
گفت:
+خاله نرگس کی غذا حاضر میشه؟
_یک ساعت دیگه حاضره
+باشه.. یه لیوان آب بهمن میدین؟
منم گفتم:
_مگه خاله نوکرته.. خودت که فلج نیستی ماشالا از منم سالم تری خودت بخور!
+اوهوع؟؟ جنابعالی کی باشن؟
خاله پرید وسط حرفا و نذاشت من صحبت کنم:
_اینم آب.. درضمن اینجا جای جر و بحث نیست.
اون پسر پروعه یه نگاه گستاخانهای انداخت و رفت بیرون
منم به خاله گفتم:
+خاله این پسره پرو کی بود؟
همونجور که قابلمه برنجو از رو گاز بلند کرد گفت:
_اولا این چ طرز حرف زدنه.. دوما رفیق صمیمیه آقا هشامه.. از چشماش بیشتر بهش اعتماد داره..
˹ @TEKANEH ˼
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت38
+اوه.. چه غلطااا
قیافش شبیه..
خاله زد تو حرفم:
_عه.. عه.. عه استغفرالله بچه..
کم به پر و پای اینا بپیچ.. واست بد میشه دختر جان!!
+چراا؟ مگه کیننن
_خودت کم کم متوجه میشی کین!
راستی دخترجان من اسمتو نمیدونم..
+سحرم خاله.. نوکر موکرت
_چرا یه دفعه لات شدی..
خندیدیم و دیگه چیزی نگفتیم..
کمی گذشت و من به خاله گفتم:
+خاله شما میشه یه لحظه گوشیتو بدی من زنگ بزنم خونوادم.. بخدا حتما تا الان دق کردن..
_من گوشی ندارم..
+مگه میشه خاله.. داری میپیچونی!
_نه عزیزم.. آقا هشام اجازه نمیده کسایی که اینجا کار میکنن گوشی داشته باشن!
اگرم داشتم باز اجازه نداشتم بدم بهت..
رفتم تو فکر و جوابی ب خاله ندادم که حواسم پرت شد و با چاقویی که داشتم خیار خورد میکردم دستمو بریدم..
+آخخخخ.. آییی
_چیشددد؟؟ ببینم دستتو..
چیکار کردی!..
+چیزی نیست..
_حواست کجاست!!
سفت نگهش دار تا برم چسب بیارم برات..
از دستت
خاله که رفت اشکم درومد.. نه از درد دستم.. از دردایی که این مدت کشیدمو تمومیم ندارن!!
کاش میشد همچی زود تموم شه..
همونجور که دستمو سفت گرفته بودم سرمو گذاشتم رو میز نهارخوری..
چند دقیقه ای گذشت که خاله اومد و گفت:
+بیا چسب آوردم واست
سرمو بلند کردم و چسبو گرفتم که خاله گفت:
+اینقدر دردت گرفت که گریت درومد؟؟
یا این بهونه ای بود برای دردای قبلیت..
لبخندی زدمو گفتم:
_خوشم میاد زود میفهمی..
+غذام که تموم شد.. تا صبح میشینم پای حرفات.. فقط گریه نکن که دلمو آتیش میزنی باشه؟
_چشم قربونت برم..
نفس عمیقی کشید و رفت سر وقت غذاش..
منم چسبو زدم رو زخمم و به سالاد درست کردنم ادامه دادم
˹ @TEKANEH ˼
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت39
کمی که گذشت من پرسیدم:
+خاله.. شما دختر نداری؟!
نفس عمیقی کشیدو گفت:
_داشتم.. ازم گرفتنش
+کیااا؟؟
_بیخیال بچه جان.. بیخیال.
+خاله بگو تروخدا..
_الان موقعش نیست!
+عیبابا.. باشه.
میگم.. شما چندساله اینجا کار میکنید؟
_بیست سال.. از موقعی ک بابای آقا هشام زنده بود و اینجارو اداره میکرد تا الان ک خودش اومده روی کار..
+اوووو..
هشام پسر خوبیه؟
_دوست نداره اینجوری صداش کنیا!
نمیدونم.. زیاد از کاراش سر درنمیارم..
+دوست نداره ک نداره.. بمنچه
هووم..
ببخشید من زیاد سوال میکنما.. کنجکاوم
_مشکلی نیست.. فقط کنجکاو یا فضول؟
هردو بعد این حرف خاله خندیدیمو دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد..
سارا:
رسیدیم دم انبار.. من پیاده شدم و ارشیا برگشت..
حالم از خودم بهم میخورد.. دوست نداشتم ادامه بدم به این بازی.. چون میدونستم تهش یکیمون میمیره!
ولی غرورم اجازه نمیداد کنار بکشم و وقتی به عشق محمد به اون دختره فکر میکردم آتیشی میشدم..
باید حقمو ازشون بگیرم هرجور که شده!!
حتی شده جونمو بدم باز کم نمیارم و ادامه میدم..
صدای زنگ گوشیم از تو فکر درم آورد: «Dad»
اَه باز واسه کدوم کارم خبر داشته شده زنگ زده..!
حوصله جواب دادن و کَل کَل باهاشو نداشتم..
قطعش کردمو سایلنتش کردم..
از بابام متنفر بودمو حتی یک لحظهام نمیخواستم صداشو بشنوم..
هعی.
˹ @TEKANEH ˼
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت40
رفتم توی اتاقی که داخل انبار بود.. نشستم روی میز و سرمو گذاشتم رو دستام..
خیلی خسته بودم.. هم جسمی هم روحی..
کاش زودتر همه این اتفاقا تموم شه..
سعی کردم بخوابم ولی موفق نشدم.
سرمو بلند کردمو گوشیمو چک کردم..
خبری از ارشیا نبود.. بابامم دیگه زنگ نزده بود..
از سایلنت درش آوردم و رفتم تو گالری..
عکسای محمدو نگاه میکردم و گریه میکردم..
اشتباه کرده بودم و دیگه هم راه برگشت نداشتم.
گوشیو زمین گذاشتم و دوباره سرمو گذاشتم رو میز بلکه کمی بخوابم.
سحر:
+خاله این تموم شد.. من میرم تو حیاط یکم راه برم..
کاری باهام نداری؟!
_دستت درد نکنه عزیزم..
نه برو فقط مواظب خودت باش تو کارای بقیه هم دخالت نکن.
خندیدم و گفتم:
+باشههه نرگس خانوم چشمم
_برو.. زبون نریز
یه بوس واسش فرستادم و رفتم سمت حیاط..
چه خونه ای بود..
چه سلیقه ای..
آدم روحیش عوض میشد تو این خونه..
دلگیر نبود و برعکس آدم داخلش حس آرامش میکرد.
درو باز کردمو رفتم بیرون..
خدایمن خونه رؤیاهااام.. اینجا بهشتت بودد.
دورتا دور درخت و گل بود و یه حوض خوشگل اون وسط بود..
سمت چپ استخر بزرگی بود و دورش میز و صندلی بود..
همینجور که داشتم نگاه میکردم و میرفتم سمت استخر یه گوریل جلومو گرفت:
+کجا؟
_واا.. یعنی چی کجا؟ دارم میرم حیاطو ببینم؟
+چرا؟
_چیمیگی؟ بتوچه.. حوصلم سر رفته.
+اجازه ندارید برید
خواستم چیزی بگم که صدای هشام اومد:
+بذار بیاد.
_چشم آقا.
˹ @TEKANEH ˼
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت41
چش غره ای به اون گوریل انداختم و رفتم سمت استخر..
چند قدم که رفتم سرم گیج رفت و دیگه نتونستم راه برم.. همونجا نشستم روی زمین و سرمو با دستام گرفتم و چشامو بستم..
تاحالا اینجوری نشده بودم..
صدای هشام اومد که گفت:
+چیکار میکنی روانی؟ چرا نشستی اونجا؟
نمیتونستم جوابشو بدم..
دوباره گفت:
+باتوعم میگم چرا اونجا نشستی؟؟
از اینکه جوابشو ندادم عصبی شدو اومد سمتم..
نشست و گفت:
+مگه با تو نیستم؟؟؟؟؟
چشامو باز کردمو به محض اینکه سرمو آوردم بالا.. حالم بهم خورد و استفراغ کردم روی هشام..
شوکه شده بود و به لباساش که کثیف شده بودن نگاه میکرد..
اینقدری خجالت کشیدم که نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم..
بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنه بلند شدو رفت سمت همون بادیگارده که جلومو گرفت..
یه چیزی بهش گفتو رفت داخل..
بادیگارده اومد سمت منو گفت:
+بلند شید تا شیر آب رو نشونتون بدم دست و صورتتون رو بشورید..
خیلی تعجب کرده بودم و فقط سر تکون دادم..
یا واقعا مهربون بودن یا یه چیزی تو سرشون بود..
بلند شدمو با پای لنگم آروم پشت سرش راه افتادم..
اینقدر بزرگ بود خونه که هی نمیرسیدیم..
بالاخره رسیدیم دم شیر آب و برام بازش کرد و گفت:
+دست و صورتتون رو که شستید برید داخل..
طبقه بالا اتاق آقا هشامه.. کارتون داره.
_باشه.. ممنونم
سری تکون داد و رفت..
بدبخت شدم.. میدونستم همینجوری ازم نمیگذره.. یعنی چیکارم داشت.
خدایا.. باید به خاله نرگس بگم که هوامو داشته باشه.
چه غلطی کردم اومدم بیرونا.
البته من که از قصد این کارو نکردم!
هووف...
خدایا خودت کمکم کن.
˹ @TEKANEH ˼
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت42
دو بار آب زدم به سر و صورتم و شیر آب رو بستم و با سرعت رفتم داخل..
از استرس درد پامو یادم رفته بود و میخواستم فقط برسم بینم چیکارم داره..
رفتم داخل و یک راست رفتم سمت خاله نرگس تو اشپزخونه:
+خاله خاله خالهه
_چتههه دختر سوزنت گیر کرده؟
چرا رنگت پریده؟
+خاله بدبخت شدم به دادم برسسس
_عهواا.. خدانکنه.. چیشده؟؟؟
+خاله داشتم میرفتم سمت استخر بعد یه گوریلی جلومو گرفت بعد صدای هشام اومد گفت بذار بیاد بعد داشتم میرفتم سرم گیج خورد نشستم بعد هشام عصبی شد که چرا جوابشو ندادم بعد اومد جلوم نشست منم تا سرمو آوردم بالا استفراغ کردم رووششش.. وای خاله الان رفته تو اتاق کارش بالا منتظرمه..
_نفسسس بکش.. اینقد تند تند گفتی که نصفشو نفهمیدم..
ای داد بی داددد.. چیکار کردیی دختر جاننن!!
حتمااا میکُشتت.. ازت نمیگذره مطمئنم.
از لحن خاله جا خوردم.. چون اون همیشه بهم امید میداد چرا الان اینجوری میگه..!!
اَه امروز همه چی عجیب غریبه..
توهمین فکرا بودم که خندید و گفت:
_چیهه ترسیدی.. شوخی کردم یکم از استرست کم بشه.. کارت اشتباه بوده و مطمئنم الان حسابی عصبیه.. هرچی شد من پشتتم.
+مرسیی خاله جونم.. من برم الان عصبی میشه
_برو عزیزم.
از آشپزخونه درومدم و پله هارو دوتا دوتا رفتم بالا که رسیدم دم در اتاقش..
در زدم که گفت:
+بیا تو.
نفس عمیقی کشیدمو درو باز کردم..
سرشو بلند کرد و گفت:
+چرا خشکت زده؟
بیا بشین..
آب گلومو قورت دادم و خودمو آروم نشون دادم.
درو بستمو رفتم نشستم روی صندلی کنار میزش..
آروم گفتم:
_با من کاری داشتید؟
+اوهوع.. کاری داشتید؟؟ از کی تاحالا اینقدر مؤدب شدی..
با گستاخی تمام گفتم:
_مؤدب بودم جناب..!
+فکر نکنم! کسی که ادب داشته باشه روی کسی بالا نمیاره!
با این حرفش عرق سردی نشست روی تمام بدنم.. دوست داشتم همون لحظه زمین دهن وا کنه و برم داخلش.
˹ @TEKANEH ˼
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت43
الان منو تخریب کرد؟؟
بغض گلومو گرفته بود و نمیتونستم جوابشو بدم..
اَه لعنت به این بغض لعنتی که وقت و بی وقت میاد و راه گلومو میبنده..
لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت:
+چیشد؟ جوابی نداری کوچولو؟
جوری که لرزش صدام معلوم نباشه گفتم:
_درست صحبت کن لطفا!
من از عمد اون کار رو نکردم.. توعم حق نداری اینجوری بخاطر یه چیز مسخره منو تحقیر کنی!
+یه بار بهت گفته بودم پا رو دمم نذار..
و گفته بودم هرجور دوست داشته باشم صحبت میکنم!
_منم گفته بودم از تحقیر و توهین اصلا خوشم نمیاد..!
+خب نیاد به جهنم!
_پس منم حرفاتو نشنیده میگیرم آقای هشام!!
دندوناشو رو هم فشرد و عصبی غرید:
+تو غلط کردی حرفای منو نشنیده بگیری دخترهی..
چشاشو بست و ادامه حرفشو نزد..
از حالت تندی که داشت حالم بد شد و اشکام بی اختیار سرازیر شدن..
نباید خودمو ضعیف نشون میدادم..
لعنت به من.. لعنت.
در اتاق با تندی باز شد و خاله نرگس اومد داخل قیافه منو که دید با حالت نگران اومد سمتم:
+سحر جان؟؟ چیشدی..؟ خوبی؟
سری تکون دادم و اشکامو پاک کردم..
هشام گفت:
_خاله هزار بار گفتم اینقدر اینو لوسش نکن.. همش تقصیر شماست این اینقدر پرو شده ها!!
+آقا هشام.. دختره! دختر.
از کارش خبر دارم.. میدونم کار اشتباهی انجام داده.. ولی مطمئنم از قصد نبوده
شما ببخش.
_فقط به خاطر شما.
+ممنونم..
حرصم از حرفای هشام درومده بود ولی چیزی نگفتم.. چون اگه چیزی میگفتم اوضاع از اینی که بود بدتر میشد.
خاله یهو زد به صورتش و گفت:
+خاک به سرم.. پات چیشده سحر؟؟
نگاهی بهش انداختم که دیدم شلوارم پر از خون شده..
همون پام بود که زخم شده بود.. اینقدر استرس داشتم و حالم خوب نبود بهش توجهی نکرده بودم و زخمش دهن باز کرده بود.
گفتم:
_خدانکنه خاله.. چیزی نیست حتما زخمم باز شده..
+یعنی چی چیزی نیست..
ایخداا از دست تو.. پاشو ببینم پاشو بریم برات باند پیچیش کنم..
هشام گفت:
_خاله کارت باهاش تموم شد بفرستش بالا کارم باهاش تموم نشده.
+چشم.
نگاش کردمو لبخند مسخره ای زدم و به کمک خاله از اتاق رفتیم بیرون.
˹ @TEKANEH ˼
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت44
هنوز چند قدم نرفته بودیم که پشیمون شدم و گفتم:
+خاله بذار بعدا پامو پانسمان کن میرم ببینم چیکارم داره
_عه دختر از دست تو.. اول باید پانسمان کنی!
+تروخدا خاله.
_هووف.. زود تمومش کنید.
+چشم.
دوباره برگشتم دم اتاقو بدون در زدن درو باز کردم..
خاله رو فرستادم بره به کاراش برسه
هشام با دیدن من گفت:
+چیشد پانسمانت به این زودی تموم شد؟
_فضولیش به شما نیومده.. کارتو بگو
+حق نداری اینجوری با من صحبت کنی بچه!
_گفتم کارتو بگو میخوام برم.
لحنش مهربون شد و با لبخند گفت:
+باشه عصبی نباش.. بیا بشین!
تعجب کرده بودم.. میدونستم یه ریگی به کفششه.. رفتم نشستم و هشام بلند شد.
رفت سمت در که گفتم:
+کجا میری مگه کارم نداشتی؟
_چرا چرا.. میرم واست قهوه بیارم حالت جا بیاد..
حرفاش و حرکتاش خیلی عجیب غریب بود.. منم چیزی نگفتم ولی خیلی استرس داشتم..
به محض اینکه پاشو از اتاق گذاشت بیرون درو محکم بست و قفلش کرد!
منم با بدبختی بلند شدم و رفتم سمت در.. هرکاری میکردم باز نمیشد که صدای خنده های هشام بلند شد و گفت:
+چیشد بچه؟؟ فکردی به این راحتیا ازت میگذرم.. اینقد اینجا میمونی تا از عفونت و خونریزی پات بمیری..
محکم میزدم به در و با بغض گفتم:
_نکن اینکارو با من.. من حالم خوب نیستتت.. تروخدا درو باز کن
+من بهت فرصت دادم پاتو پانسمان کنی خودت نکردی!.. خدانگهدار بچههه.
بعد از این حرفش خندید و رفت..
منم محکم میزدم به درو خاله نرگسو صدا میزدم:
+خالهههه نرگسسسس.. خالهههه.
من اینجا گیر افتادمممم تروخدااااا کمکم کن.
جوابی دریافت نکردم.. انگار همه رفته بودن و فقط من اینجا بودم.
بی جون نشستم پای درو شروع کردم گریه کردن..
هشام:
نمیخواستم اینکارو باهاش کنم.. خیلی لجمو دراورد.. حقشه.. باید اینقدر بمونه تو اون اتاق تا بپوسه..
از پله ها پایین اومدم و رفتم سمت خاله نرگس:
+خاله جان؟ من اون دختره بی ادبو زندانی کردم.. اگر فقط بفهمم یک نفرتون رفته و درو براش باز کرده یا بهش غذا داده از اینجا پرتتون میکنم بیرون!
_آقا هشام.. کوتاه بیا تروخدا.. اون دختر زخمش عفونت کرده اگه بهش رسیدگی نشه..
نذاشتم بقیه حرفشو بزنه:
+خب؟ بمیرع؟ مگه کیه اصلا؟
بهش هشدار داده بودم که درست صحبت کنه!
خودش گوش نکرد.
خاله خواست حرفی بزنه که گفتم:
+خاله بسه لطفا! همین که گفتم..
اینو گفتمو رفتم
˹ @TEKANEH ˼
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت45
محمد:
آروم بلند شدمو لباسامو عوض کردم..
از اتاق بیرون رفتمو رفتم سمت دکترم و ازش برگه ترخیصو گرفتم و حسابی تشکر کردم..
هنوزهم چیزی رو به یاد نمیاوردم و نمیدونستم باید کجا برم.. چیکار کنم.
رفتم سمت خیابون و وایسادم ماشین بگیرم و برم یه جاییو کرایه کنم..
پنج دقیقه نگذشت که یه تاکسی وایساد و سوار شدم:
+ببخشید آقا شما مسافر خونه ای جاییو بلدید؟!
_بله.. یه جاییو بلدم خیلی از مسافر خونه بهتر.
+ممنون میشم منو ببرید اونجا.
_چشم حتما.
+حدودا چقد دیگه میرسیم؟
_یک ساعت دیگه.
سرمو گذاشتم رو صندلی و خوابم برد..
با صدای راننده بلند شدم:
+بلند شو رسیدیم
چشامو باز کردم و پیاده شدم
یه عمارت خیلی بزرگ بود.. گفتم:
+ببخشید اینجا کجاست؟
_تو فکر کن جایی برای استراحت و بعدشم کار!
دنبالم بیا.
دیگه چیزی نگفتم و دنبالش رفتم.. منکه کسیو نمیشناختم و اینجاهم خوب بود!
رفتیم داخل که راننده گفت:
+همینجا منتظر بمون که بگم آقا هشام بیاد!
سری تکون دادم و وایسادم.
چه عمارت بزرگ زیبایی بود.. اگه اینجا بمونم واسه همیشه خیلی عالی میشه..
بوی غذا پیچیده بود توی خونه و حسابی دیوونم کرده بود.
همینجور که داشتم عمارتو دید میزدم اون راننده با ی آقای خوش پوش و خوشتیپ که بهش میخورد 30 سالش باشه اومدن طرفم.. رسیدن و اون دستشو دراز کرد:
+سلام.. من هشامم. فکر کنم از قبل بهت گفته بودن!
بهش دست دادم و گفتم:
_سلام.. بله.. خوشبختم.. منم محمدم.
+خوشبختم.. امیدوارم بهم وفادار بمونی و خوب کارتو انجام بدی
_یعنی من میتونم اینجا بمونم و کار کنم؟
+بله چرا که نه.
بعد رو به راننده کرد و گفت:
+یه اتاق تر تمیزو بهش بده و بذار استراحت کنه.. بعد عصر بیارش تا بیشتر باهم آشنا شیم.
_بله آقا.. چشم.
از تحویل گرفتنشون خوشحال شدم و راستش کمی هم ترسیدم.
بعدش خداحافظی کرد و رفت.
منم با راننده رفتم سمت اتاقی که قرار بود دیگه مال من باشه.
˹ @TEKANEH ˼