eitaa logo
تـِکـٰانـِه🌱.
3.7هزار دنبال‌کننده
394 عکس
1.4هزار ویدیو
0 فایل
• تــِکــٰانـِـه ؟! شــروع ِیــك حــرکــت ِنــٰاگــهانــی و قــوی . • بــرای ِرشــد ِچـنـلـت🍓: https://eitaa.com/joinchat/1188693674C8ed0d091bc • جــٰآنـَـم؟!🫐𖧧 ִֶָ ↯ @BABONEH_16 • • کـُـپــی؟!نــوشِ‌روحــِتــون☕. • | حــَوٰالــیِ:¹⁴⁰⁴.⁶.²⁵ |
مشاهده در ایتا
دانلود
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 محمد: آروم بلند شدمو لباسامو عوض کردم.. از اتاق بیرون رفتمو رفتم سمت دکترم و ازش برگه ترخیصو گرفتم و حسابی تشکر کردم.. هنوزهم چیزی رو به یاد نمیاوردم و نمیدونستم باید کجا برم.. چیکار کنم. رفتم سمت خیابون و وایسادم ماشین بگیرم و برم یه جاییو کرایه کنم.. پنج دقیقه نگذشت که یه تاکسی وایساد و سوار شدم: +ببخشید آقا شما مسافر خونه ای جاییو بلدید؟! _بله.. یه جاییو بلدم خیلی از مسافر خونه بهتر. +ممنون میشم منو ببرید اونجا. _چشم حتما. +حدودا چقد دیگه میرسیم؟ _یک ساعت دیگه. سرمو گذاشتم رو صندلی و خوابم برد.. با صدای راننده بلند شدم: +بلند شو رسیدیم چشامو باز کردم و پیاده شدم یه عمارت خیلی بزرگ بود.. گفتم: +ببخشید اینجا کجاست؟ _تو فکر کن جایی برای استراحت و بعدشم کار! دنبالم بیا. دیگه چیزی نگفتم و دنبالش رفتم.. منکه کسیو نمیشناختم و اینجاهم خوب بود! رفتیم داخل که راننده گفت: +همینجا منتظر بمون که بگم آقا هشام بیاد! سری تکون دادم و وایسادم. چه عمارت بزرگ زیبایی بود.. اگه اینجا بمونم واسه همیشه خیلی عالی میشه.. بوی غذا پیچیده بود توی خونه و حسابی دیوونم کرده بود. همینجور که داشتم عمارتو دید میزدم اون راننده با ی آقای خوش پوش و خوشتیپ که بهش میخورد 30 سالش باشه اومدن طرفم.. رسیدن و اون دستشو دراز کرد: +سلام.. من هشامم. فکر کنم از قبل بهت گفته بودن! بهش دست دادم و گفتم: _سلام.. بله.. خوشبختم.. منم محمدم. +خوشبختم.. امیدوارم بهم وفادار بمونی و خوب کارتو انجام بدی _یعنی من میتونم اینجا بمونم و کار کنم؟ +بله چرا که نه. بعد رو به راننده کرد و گفت: +یه اتاق تر تمیزو بهش بده و بذار استراحت کنه.. بعد عصر بیارش تا بیشتر باهم آشنا شیم. _بله آقا.. چشم. از تحویل گرفتنشون خوشحال شدم و راستش کمی هم ترسیدم. بعدش خداحافظی کرد و رفت. منم با راننده رفتم سمت اتاقی که قرار بود دیگه مال من باشه. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 مامان‌سحر: هنوزم پلیسا سحرو پیدا نکرده بودن و هر دقیقه اندازه 20 سال واسم میگذشت.. داشتم روانی میشدم.. هیچ خبری از بچم نداشتم.. نمیدونستم زندس یا نه. داشتم با علی (پدرسحر) میرفتم سمت مدرسه بی مسئولیت سحر.. بعد چند دقیقه رسیدیم و با سرعت رفتم سمت مدیر: +خانوم محترمممم.. شما اینقدر بی مسئولیتید که نموندید همه بچه ها برن خونشون!!!! الاااان کی میخوادددد جواب منوووو بدهههه.. میدونیددد دو سه هفته بی خبری از بچت یعنی چیییی؟؟؟ بخداااا که نمیدونیییییید _آروم باشید لطفا! ما همیشه میمونیم همه بچه ها برن! شما حتما خیلی دیر اومدید دنبال بچتون! +شمااا مقصریدددد شماهمممم اینقدر راحت پرویی میکنید؟؟ ازتون شکایت میکنممم.. نمیذارم یه آب خوش از گلوتون پایین بره.. ان شاءالله سر خودتون این بلا بیاد اینو گفتمو منتظر جوابش نموندم و رفتم بیرون.. علی با دو، پشت سرم اومد و گفت: +خانوم.. صبر کن. وایسادم و گفتم: _چیه؟؟؟ انتظار داشتی قربون صدقش برممم؟؟ +از تو بعیده.. تو اینجوری بودی! اشکام سرازیر شدن و گفتم: _انتظار داری چجوری باشم؟؟؟ هاااا هیچ خبری از دخترممم ندارم میفهمیییی؟؟؟ انتظار داری بخندم و شاد بااااشم؟؟؟ انتظار داری با مقصر این ماجرا درست رفتارررر کنممم؟؟؟ علی دستاشو بالا گرفت و گفت: +باشه باشه.. آروم باش. _بریم! اشکامو پاک کردمو با پاهایی که دیگه هیچ رمقی براشون نمونده بود رفتم سمت ماشین. خدایا کاش حداقل یه نشونه بیاد که دخترم سالمه دارم دیوونه میشم.. نشستیم تو ماشین و دیگه حرفی بین منو علی رد و بدل نشد. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 سارا: داشتیم پشت جنازه امید حرکت میکردیم سمت تهران.. مجبور بودم فعلا از محمد و سحر بگذرم و بیوفتم دنبال خاک کردن امید.. سرم به‌شدت درد میکرد و چشمام به زور باز بود.. با بیحالی روبه ارشیا گفتم: +الان یک راست میریم بهشت زهرا؟ _بله. +من یکم میخوابم.. حالم خوب نیست. رسیدیم بیدارم کن. _چشم. صندلی رو خوابوندم و چشمامو بستم.. سعی کردم به چیزی فکر نکنم و حداقل یه ساعتی بخوابم. با صدای ارشیا از خواب پریدم: +رسیدیم خانوم. چشمامو چندبار باز و بسته کردم و بلند شدم و پیاده شدم.. +یکم آب بهتون بدم به صورتتون بزنید؟ _هوم. آبو آورد و چندباری زدم به صورتم و به سمت راست اشاره کردم و گفتم: _اونجا قراره خاکش کنیم؟ +بله خانوم. _من از همینجا نگاه میکنم.. پام نمیکشه بیام اونجا.. تو برو. +چشم خانوم.. هرجور راحتید. اینم سوئیچ ماشین.. خسته شدید بشینید با لبخند محوی سری تکون دادم.. سوئیچ و گرفتم و ارشیا رفت. کم کم داشتن کارارو میکردن و امیدو گذاشتن تو قبر.. با هر خاکی که میریختن روش قلبم از جا کنده میشد.. هیچ‌وقت نمیتونم خودمو ببخشم هیچ‌وقت. کاش اون ماشه لعنتیو فشار نداده بودم و این گندو به بار نیاورده بودم.. کاش. هووف. در ماشینو باز کردمو نشستم تو ماشین.. بعد از نیم ساعت ارشیا اومد و حرکت کردیم.. +منو ببر خونه بابام ارشیا تعجب کرد و گفت: _مطمئنید؟؟ +هعی.. آره.. خودتم برو پیش خونوادت.. هروقت کاری داشتم زنگ میزنم _چشم خانوم.. ممنونم. لبخندی زدمو به اتوبان خیره شدم. اگه این کابوس لعنتی زودتر تموم شه کل شهرو شیرینی میدم.. هعیییی. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 سحر: پام همینجور داشت ازش خون میرفت و من بی حال تر میشدم.. نمیدونستم باید چه خاکی به سرم بریزم.. بلند شدم و با کمک صندلیا و میز اتاق، خودمو کشوندم پای کشو که پارچه ای چیزی پیدا کنم پامو ببندم ولی هرچی گشتم هیچی پیدا نکردم.. همونجا نشستم و از درد پام اشکم درومد و سرمو به میز تکیه دادم.. چند دقیقه ای گذشت و صدای دونفر که داشتن نزدیک میشدن به در اتاق اومد.. منم با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفتم: +کمکک.. تروخدا یکی درو باز کنه. کمکک صداها خیلی نزدیک بودن و یکی ازشون که خیلیم صداش آشنا بود گفت: +ببخشید شماهم صدایی که کمک میخواست رو شنیدید؟! _کمک؟؟ نه بابا پسر جون کسی اینجا نیست.. خیالاتی شدی. +درسته.. شاید. خواستم داد بزنم و بگم آره صدارو درست شنیدی من اینجام.. ولی نتونستم.. انگار یکی با دو دستاش داشت گلومو فشار میداد و خفم میکرد.. خواستم تکونی بخورم که چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.. خاله‌نرگس: دست و دلم به کار نمیرفت و همش تو فکر سحر بودم.. خدایا کاش هشام بره بیرون و بتونم برم بیارمش بیرون.. بخدا میمیره این دختر. ای‌خدا چقد بهش گفتم با دار و دسته اینا درنیوفت به کَتِش نرفت.. خدایا خودت کمک کن.. رفتم سمت سالن پذیرایی که ببینم هشام هنوز هست یا نه.. که بله هنوز بود و قصد تکون خوردنم نداشت. همیشه این موقع میرفت بیرون اما الان؟ نشسته و تکونم نمیخوره.. مجبور بودم برم پیششو ازش خواهش کنم این یک بارو کوتاه بیاد.. رفتم سمتش و گفتم: +آقا هشام؟؟ _بله خاله؟ چیزی میخواستی؟ +میگم نمیشه همین یک بارو کوتاه بیای؟؟ _عیبابا خاله باز شروع کردی.. گفتم تو کارای من دخالت نکن لطفا.. باید ادب بشه +بعدا ادبش کن.. خواهش میکنم کوتاه بیا.. اون دختر پاش خونریزی داره.. اگه.. نذاشت حرفمو بزنم و گفت: _خاله.. خاله.. خالههه. گفتم باید ادب شه!! میتونست اول پاشو پانسمان کنه و بعد بیاد پیش من!! خودش اشتباه کرد.. اشتباهای زیادی مرتکب شده و بایدم تاوان بده!! +آخه تا کی؟؟ حداقل زودتر که حالش بد نشه بخاطر پاش!! _چشم خاله چشم.. تا امشب. فقططط به خاطر شما!! خوبه؟ نفس عمیقی کشیدمو گفتم: +خیلی آقایی میکنی.. ممنونم. سری تکون داد و منم رفتم سمت آشپزخونه.. نمیتونستم از فکرش درام.. مطمئنم حالش بد میشه تا شب.. این هشامم که اصلا هیچ‌وقت دلش به رحم نمیاد.. چه گیری کردم من بین این دوتا.. هردو لجباز و یه دنده.. ای الله.. هووف. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 محمد: رسیدیم دم اتاق و راننده در رو باز کرد: +اینم اتاقت.. یه چندساعتی که استراحت کردی بیا حیاط کنار حوض من اونجام.. تا بریم پیش آقا هشام! _بله.. ممنونم.. حتما. +فعلا. سری با لبخند تکون دادم و در و بست و رفت.. اتاق عالیی بود و یک ذره هم کثیف نبود.. بنااااازم. وسایلمو گذاشتم کنار میز و خودمو پرت کردم رو تخت.. چشمامو بستم که کمی بخوابم.. اما اون صدا ذهنمو بدجور درگیر کرده بود: «کمک، تروخدا یکی درو باز کنه..» یعنی واقعا خیالاتی شده بودم!! صدا هم صدای آشنایی بود.. هووف خدایا دارم روانی میشم. خوابم نمیبرد و از رو تخت بلند شدم.. لباسامو عوض کردم و حولمو ورداشتم. رفتم بپرسم حموم کجاست که دیدم یه در تو اتاقه.. رفتم سمتش و دیدم هم حمومه هم دست‌شویی.. چی ازاین بهتر.. این اتاق خودش یه خونه بود.. چه زندگیی میکنن این آقا زاده ها.. هعی. از فکر و خیال درومدم و رفتم حموم. حموم نبود که.. استخر بود.. یه وان به‌شدت پرفکت داشت.. همچی تر تمیز و مرتب بود.. انگار هیچ‌کس تاحالا اینجا نیومده بود. بعداز نیم ساعت از حموم درومدم و با حوله نَم موهامو گرفتم.. کشوهارو گشتم و سشوارو پیدا کردم.. کامل موهامو خشک کردمو حالت دادم و گفتم: +ماشالاااا به خودممم.. ماه شدیییی.. هرکاری کردم اسمم رو به یاد نیاوردم با وجود اینکه چندین بار از دکتر پرسیدم.. یکم صبر کردم که یادم اومد و دوباره گفتم: +ماشااااالاااا آقاااا محمدددد. بزن بریم پیش هشام بینیم چیکارمون داره.. وسایلارو همونجوری ول کردمو رفتم بیرون.. از پله ها رفتم پایین و داشتم میرفتم سمت حیاط که یادم افتاد صدارو از تو اون اتاق تقریبا بغل اتاق خودم شنیدم.. برگشتم.. سریع پله هارو طی کردم و رفتم سمت اون اتاق.. در زدم و گفتم: +کسی اونجاست؟؟ جوابی دریافت نکردم.. اینور و اونور و نگاه کردم که کسی نباشه دوباره آروم گفتم: +گفتم کسی اونجاست؟؟ باز صدایی نیومد.. دستگیره رو فشار دادم تا درو باز کنم.. اما در قفل بود. چندباری امتحان کردم ولی باز نشد.. بیخیالش شدم و گفتم: +رسما دیوونه شدی محمد جان. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 دوباره از پله ها پایین رفتمو داشتم میرفتم سمت در که گفتم برم به بهونه آب خوردن اگه کسی تو آشپزخونه بود بپرسم بینم کسی تو اون اتاق هست یا نه.. رفتم و دیدم یه خانوم تقریبا مسن سرگرم آشپزیه.. منم یه اهم کردم و گفتم: +سلام. با مهربونی لبخندی زد و گفت: _علیک سلام.. جانم؟ +ببخشید یه لیوان آب میخواستم. _حتما. همینجور که داشت میرفت سمت یخچال به خودم جرعت دادم و پرسیدم: +ببخشید.. میخواستم یه سوال ازتون بپرسم.. _درخدمتم. +توی اون اتاق طبقه بالا.. که تقریبا کنار اتاق بنده‌س کسی هست؟! چهره‌ش حسابی بهم ریخت و دستپاچه جواب داد: _عه.. عه نه چطور؟! +آخه وقتی که داشتیم با راننده آقا هشام رد میشدیم یه صدایی اومد که گفت: «کمک، تروخدا یکی درو باز کنه». خانومه حسابی نگران شده بود ولی سعی میکرد جوری وانمود کنه که اتفاقی نیوفتاده.. میدونستم که چیزی هست و نمیخواد بگه.. آبو داد دستم و گفت: _بفرمائید.. کسیم تو اون اتاق نیست حتما اشتباه شنیدی. +آها ممنونم.. فعلا. _خدا به همرات. با حالی که خانومه بعد از پرسیدن سوالم پیدا کرد مطمئن شدم یه چیزی هست.. حیف که فعلا باید برم پیش هشام.. امشب حتما پیگیریش میکنم. شده درو میشکنم ولی میرم داخل اتاق و باید ببینم که کسی هست یا نه.. اون صدا واقعی بود.. مطمئنم. اینقدر ذهنم درگیر بود که لیوانو با خودم آورده بودم بیرون.. دوباره سریع رفتم و لیوانو گذاشتم رو میز آشپزخونه و بدون هیچ حرفی بیرون اومدم.. رفتم سمت در عمارت و بازش کردم. یه دید کلی داخل حیاط انداختم که دیدم راننده کنار حوض مشغول سیگار کشیدنه.. درو بستم و رفتم سمتش.. نزدیک که شدم آخرین پک و زد به سیگارو انداختش زمین و گفت: +چه زود اومدی.. _بله.. خوابم نبرد. +خوبه.. پس زرنگی! لبخندی زدم که بلند شد و گفت: +دنبالم بیا بدون هیچ حرفی دنبالش رفتم و داشتیم میرفتیم سمت استخر.. یه اتاق نسبتاً بزرگ پیش استخر بود که وقتی رسیدیم بهش راننده گفت: +من دیگه داخل نمیام.. آقا هشام داخله.. اول در بزن و بعد از اینکه آقا اجازه داد برو داخل.. مو به مو به حرفاش گوش بده و خوب به خاطرت بسپار.. احتمالا کارت از فردا شروع میشه.. _چشم. +درضمن آقا اصلا از کسی که وسط حرفش بپره خوشش نمیاد پسرجون.. حواستو جمع کن.. میتونی بری. سری با حرص تکون دادم و رفتم.. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 چقد بکن و نکن میکنه.. اَه. انگار با یه بچه دوساله داره حرف میزنه.. فهمیدم بابا فهمیدم. در زدم و با بفرمائید بلندی که هشام گفت رفتم داخل: +سلام آقا. _بهبه.. علیک سلام عضو جدید. زودتر از قرارمون اومدی.. خوشم اومد!! +ممنونم.. درخدمتتون هستم! _نمیخواد اینقد رسمی حرف بزنی بابا.. بشین. +چشم. _سیگار؟ +نه.. الان نمیکشم.. ممنون. _هرجور مایلی.. خب شروع کنیم؟ +بله. _ببین اینجا کارا شاید کمی سخت باشه و پر خطر.. ولی فکر کنم بتونی از پسشون بربیای! یکی از کارا دزدیدن دخترای بی پناه و بدبخته.. که بعد اینجا به گردن کلفتا فروخته میشن! کار بعدی.. جا به جا کردن بارای قاچاق.. حالا میتونه همه چی باشه..! +ببخشید ولی من اگه نخوام انجام بدم چی؟ _وقتی اومدی اینجا.. نه راه پس داری نه پیش بچه مثبت! یا هرچی میگمو مو به مو انجام میدی یا یه گلوله خیلی ناز و شیرین میره داخل مغزت و بای بای. نفس عمیقی کشیدمو دستامو بردم تو موهام.. داشت عصبیم میکرد ولی نمیتونستم حرفی بزنم چون تنها بودمو بدون هیچ سلاحی! مجبور بودم قبول کنم.. بدم اومده بود از کارشون ولی اگه انجام میدادم هم پول گیرم میومد هم جا داشتم و هم بیکار نبودم.. +قبوله. _آ باریکلا پسر خوب. به راننده میگم فوت و فن کارارو یادت بره.. ازفردا کارت شروع میشه! +بله.. ممنونم. لبخندی زد و گفت: _میتونی بری.. موقع شام میبینمت! +چشم.. خدانگهدار. _فعلا. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 بلند شدمو اومدم بیرون.. رفتم سمت راننده و گفتم: +آقا گفتن کارارو باید شما یادم بدی.. ولی خیلی خستم اگه اجازه بدی فعلا برم استراحت کنم امشب صحبت میکنیم. _اوکیه.. بسلامت. سری تکون دادمو داشتم میرفتم که سرمو برگردوندم و پرسیدم: +ببخشید میتونم اسمتو بدونم! _رحمت. +آها.. فعلا. اینو گفتمو رفتم سمت عمارت.. سر درد شدیدی داشتم و باید یه مسکن میخوردم و یکم میخوابیدم.. در عمارتو باز کردمو رفتم داخل.. سریع از پله ها رفتم بالا و یه نگاه کوتاه به اون اتاق انداختم و رفتم سمت اتاق خودم.. درو بستمو رفتم سراغ کولم.. هرچی گشتم مسکن پیدا نکردم.. نمیتونستم بیخیالش شم چون چشام داشت از حدقه درمیومد.. از اتاق دراومدم و رفتم سمت آشپزخونه و گفتم: +ببخشید خانوم؟ شما قرص سر درد دارید؟ _بله.. الان میدم بهت. همینجوری که وایساده بودم سرم گیج رفت و افتادم زمین.. _پسرم؟؟ چیشدد؟ حالت خوبهه؟ سرمو فشار دادم و به سختی جواب دادم: +خوبم.. نگران نباشید. _چرا یهو اینجوری شدی؟ حتما فشارت افتاده صبر کن یه چیزی بدم بخوری! +ممنونم. زن مهربونی بود و کنارش حس آرامش میکردم. آروم از دیوار دست گرفتم و بلند شدم: _بشین رو صندلی پسر جان. چشمی گفتمو نشستم و منتظر بودم یه چیزی بیاره بخورم. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 یخچالو باز کرد و یه قاچ کیک واسم آورد.. +بخور.. معلومه بدنت ضعیف شده.. بخور جون بگیری _چشم.. ممنونم ازتون. +حالا نمیگی چرا اینقدر رنگت پریده؟ _بخاطر ضربه ایه که به سرم خورده.. +واا؟ ضربه؟؟ چرا؟ _من.. راستش.. فراموشی گرفتم. نمیدونم چجوری اون ضربه به سرم خورده یا حتی کی زده.. فقط میدونم چشم باز کردم توی بیمارستان بودم و هیچیم یادم نمیومد.. به جز یه اسم! +الهی حتما الان پدر و مادرت خیلی نگرانت شدن.. یه اسم؟ میتونم بپرسم چه اسمی؟ _هعی.. بله. سحر! اسمو که گفتم رنگش پرید و از رو صندلی بلند شد.. رفت سمت غذاها و یه سری بهشون زد.. رفتارش خیلی عجیب بود. ازش پرسیدم: _ببخشید؟؟ چیز بدی گفتم؟ حس میکنم ناراحت شدید؟ +نه نه.. فقط یاد یه چیزی افتادم.. این سحری که گفتی یادت میاد قیافش چجوری بوده؟ _نه.. فقط اسمشو یادمه. حتی نمیدونم کیه.. خواهرمه.. مادرمه.. زنمه. لبخند زورکیی زد و گفت: +امیدوارم هرچه زودتر سلامتیت رو به دست بیاری پسرجان.. هرکاری داشتی یا هرچیزی خواستی من تو اشپزخونه‌م. _خیلی خیلی ممنونم ازتون.. من دیگه برم.. خدانگهدار +مواظب خودت باش.. بسلامت. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 از اشپزخونه درومدم و رفتم سمت اتاقم.. درو باز کردمو خودمو ولو کردم رو تخت. داشتم به این فکر میکردم که الان باید حسابی استراحت کنم و نصف شب که همه خوابن برم سمت اون اتاقو بازش کنم! باید میفهمیدم کسی داخلش هست یا نه! چون حتی ازون خانومه هم پرسیدم همش مِن مِن میکرد.. هووف. سارا: ارشیا منو رسوند خونه بابام و خودش رفت.. نگاهی به خونه انداختم و زنگو زدم: +کیه؟ _منم.. سارا. +اها بله.. بفرمائید خانوم. درو باز کرد و رفتم داخل.. خونه حسابی تغییر کرده بود و مطمئن بودم کار اون میمونه. رفتم پیش شیر آب و سرمو گرفتم زیرش.. سرمو که بلند کردم دیدم میمون با رفیقاش زیر آلاچیق دارن بگو بخند میکنن.. منم بی اهمیت داشتم از کنارشون رد میشدم که گفت: +هوی! کجا به سلامتی؟ مگه اینجا کاروانسراست؟ _این طرز حرف زدن که فقط برازنده خود میمونته! بعدشم خونه بابامه هروخ بخوام میام هروخ بخوام میرم مشکل داری میتونی گم‌شی و خوشحالمون کنی! حسابی حرصی شده بود و گفت: +من به حسابت میرسم.. بذار بابات بیاد _هیچ غلطی نمیتونی بکنی.. اینو گفتمو رفتم سمت خونه.. دختره میمون از خود راضی.. فکر کرده کیه. این چند روزی که اینجام نمیذارم یه آب خوش از گلوش پایین بره.. هع. رفتم داخل و داد زدم: +خاله اکرمم؟؟ عمو رحیمم؟؟ کجایید؟ من اومدم.. بعد از چند دقیقه یه دختر و پسر جوون اومدن و گفتن: _سلام خانوم. +شماها کی هستید؟ _ما خدمتکارای جدید هستیم. +خدمتکار جدید؟؟؟؟ پس عمو رحیم و خاله اکرم کجان؟؟ _اونا چند ماهی میشه رفتن و ما اومدیم. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 +یعنی چی که رفتن؟؟ رفتن یا اون میمون بیرونشون کرد؟ مِن مِن کردن که داد زدم: +با شماهااااام.. میگمممم کار اون میمونههه؟؟ با ترس و لرز آروم سر تکون دادن.. منم کیفمو پرت کردم رو مبل و درو باز کردم و حمله ور شدم سمتش: +بیااااا اینجااا ببینمممم میموننننن. _چیمیگیی؟؟؟ درست حرف بزن وگرنه همینجا چالت میکنم! +تو خیلی غلط میکنی بلند شو بینممم! خنده ای کرد که موهاشو گرفتمو و با زور بلندش کردم.. _آییییی.. ولمکنن وحشی.. ولمکنننن. رفیقاش مات و مبهوت فقط نگاه میکردن و خشکشون زده بود.. توجهی بهشون نکردم و گفتم: +خفه دهنتو ببند.. خودت میای یا با زور بکشونمت.. _نمیامم.. با توعه احمق کجا باید بیام؟ اجازه ندادم دیگه حرفی بزنه همونجور که موهاش تو دستم بود کشوندمش سمت استخر.. +که نمیای دیگه؟؟ ببین اینجا نه تو شاهی نه ما بَردَت و نه اینجا قصره.. به چه اجازه ای خاله اکرم و عمو رحیم و انداختی بیرون هااا؟؟ به چه حقییی این غلطو کردییی؟؟ دور برت داشته نه؟؟؟ یکی خابوندم زیر گوشش و گفتم: +این چند روز که اینجام نمیذارم یه آب خوش از گلوت پایین بره حالا ببین.. سرشو گرفتم زیر آب و دراوردم.. چندبار این کارو تکرار کردم که به ناله و گریه افتاد و نفس نفس زنان گفت: _می.. میگم بیارنشون.. ولمکننن. +آها حالا شد.. فقط کافیه این چند روز دست از پا خطا کنی.. اونوخ میبینی چجور کادو پیچت میکنم و تحویل سگا میدمت میمون خانوم! اینو گفتمو ولش کردم و رفتم.. دختره میمون.. فکر کرده با این همه عمل تونسته دل بابامو ببره و هرغلطی دلش خواست بکنه.. لجنِ بدرد نخورِ دهاتی. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 منتظر بودم بابا برگرده.. باید قبل از اینکه اون میمون ببینتش و خودشو مظلوم کنه خودم باهاش حرف بزنم.. این چه بلای آسمونیی بود اومد تو خونمون.. گوشیمو چک کردم که دیدم ارشیا ویس فرستاده: «سلام.. خودم درباره سحر و محمد دارم تحقیق میکنم.. ولی متاسفانه هیچ ردی ازشون نتونستم بزنم.. چون گوشی ندارن و منم کردستان رو نمیشناسم.. اگه شد تو این روزا میرم کردستان و از اون بیمارستانی که محمد بستری بود پرس و جو میکنم.. گفتم بهت اطلاع بدم اگه خواستی بیا اگرم نخواستی خودم همه جوره هستم.» حرفاش بهم آرامش خاصی داد و منم بهش پیام دادم: «سلام.. ممنونم بابت احساس وظیفه‌ای که داری.. و ممنون بابت اطلاعت. متاسفانه من نمیتونم بیام.. این مدت خیلی فشار روم بوده و باید استراحت کنم. اینجاهم کلی کار دارم.. برو بسلامت مراقب خودت باش.» دیگه طاقت نیاوردم و به بابام زنگ زدم بعد از دو بوق جواب داد: +چیشده؟ _علیک سلام بابا. +آها الان شدم بابا؟ حرفتو بزن. _من الان خونم.. منتظرم بیای.. باید باهات حرف بزنم! +خونه چه غلطی میکنی؟ نباید یه خبر بهم بدی؟ هااا؟ _اینقدر از اون میمون توی خونت میترسی که باید حتما بهت اطلاع میدادم و واسه خونه بابام وقت قبلی میگرفتم؟؟ نفس عمیقی کشید و گفت: +خیله خب.. یک ساعت دیگه خونم. _باشه.. فعلا. قطع کردمو گوشیو پرت کردم رو مبل.. لعنتی.. این بابای منه؟ اینقدر غرق کار و زن میمونش شده که هرجور دلش بخواد با تنها دخترش رفتار میکنه و اصلاً هم براش مهم نیست. کاش همینجا زندگی تموم شه و بمیرم.. اینجوری هم خودم راحت میشم هم همه. ˹ @TEKANEH ˼