eitaa logo
تـِکـٰانـِه🌱.
3.7هزار دنبال‌کننده
394 عکس
1.4هزار ویدیو
0 فایل
• تــِکــٰانـِـه ؟! شــروع ِیــك حــرکــت ِنــٰاگــهانــی و قــوی . • بــرای ِرشــد ِچـنـلـت🍓: https://eitaa.com/joinchat/1188693674C8ed0d091bc • جــٰآنـَـم؟!🫐𖧧 ִֶָ ↯ @BABONEH_16 • • کـُـپــی؟!نــوشِ‌روحــِتــون☕. • | حــَوٰالــیِ:¹⁴⁰⁴.⁶.²⁵ |
مشاهده در ایتا
دانلود
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت104 رفتم تو اتاقو درو قفل کردم.. بدنم یخ زده بود و دوس
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 قبل اینکه درو باز کنم از پنجره بیرونو نگاه کردم.. هنوز کامل شب نشده بود.. جای امید داشت که برم به هشام سر بزنم واسه دستش.. ترجیح دادم لباسامو عوض کنم و به سر و وضعم برسم یکم.. نه واسه اینکه اون خوشش بیاد!! فقط بخاطر اینکه نفهمه دارم از استرس میمیرم.. خدا به خیر بگذرونه.. یکم از وسایل آرایشیی که اونجا بود استفاده کردم و به صورتم رنگ و رو دادم.. روسریمو لبنانی بستم و عطر زدم.. بعدم آروم درو باز کردم و رفتم بیرون.. هیچکس تو سالن نبود.. همه جا تاریک تاریک بود.. منم واسه اینکه فضا یکم عوض شه و خودمم استرسم کمتر شه برقارو روشن کردمو داد زدم: +اینجا خونه انسانه یا ارواح.. چرا اینقد اینجا تاریکه؟!! هیچکی اینجا نیست.. کوشین پسس؟! در اتاق محمد وا شد و با سر و وضع شلخته اومد بیرون و گفت: _چخبره.. اتفاقی افتاده صداتو انداختی تو سرت؟! +حتما باید اتفاقی بیوفته.. بابا بیاین پایین دیگه چقدر میخوابید.. در اتاق هشامم باز شد و با سیگار تو دستش اومد بیرون.. نورهای تو سالن خورد تو چشمش که باعث شد ببنده چشماشو.. بعد گفت: +من نمیفهمم یه دختر نیم وجبی این همه صدارو از کجا آورده.. بابا یکم یواش تر مغزمون پوکید.. _اتفاقا خیلیم یواش صحبت کردم شماها عادت کردید به سکوت و تاریکی مطلق.. اگه زحمتی نیست تشریف بیارید پایین باهم شامو درست کنیم! بعد رو کردم به هشام و گفتم: +بیا تا دستتو ببینم اگه مشکلی نداشت دیگه نیاز نیست باند پیچی باشه.. هردو اومدن پایین ولی محمد با غضب نگام میکرد.. انتظار این رفتارو ازم نداشت.. ولی کاش میدونست چقد استرس دارم و واسه کم کردن استرسمه.. هشام نشست رو مبل و رفتم طرفش.. آروم باند دور بازوشو باز کردم و دیدم زخمش اوکی شده.. گفتم: +زخمت اوکی شده.. ولی بنظرم تا فردا بذار بمونه.. فردا در بیار باندو.. _خودت بیا من حوصله ندارم.. از استرس آب دهنمو قورت دادم و تیکه تیکه گفتم: +ب.. باشه حت.. حتما!! مشکوک نگام کرد ولی چیزی نگفت.. واسه اینکه از این فضای سنگین درایم گفتم: +وایسا برم از آشپزخونه باند جدید بیارم ببندم برات.. سری تکون داد که رفتم داخل آشپزخونه و با محمد رو ب رو شدم.. بدون مقدمه گفت: _دلیل این رفتارای کوفتیت چیه دقیقا؟! +هیسسس!! میشنوه.. دلیل خاصی نداره بخدا دارم میمیرم از استرس.. گفتم بذار اینجوری تخلیه کنم خودمو همیننن!! _اینجورییی؟؟؟ مزخرف ترین راهو انتخاب کردی.. بعدم بدون اینکه بذاره من حرفی بزنم سریع رفت بیرون.. هووف خدایا چه گیری افتادم من.. کابینتارو یکی یکی باز کردمو بالاخره جعبه کمک های اولیه رو پیدا کردم.. گذاشتمش رو میزو باندو از داخلش دراوردم.. با یه نفس عمیق از اشپزخونه خارج شدم و رفتم سمت هشام.. باندو قیچی کردمو سریع دستشو باند پیچی کردم.. خبری از محمد نبود و این نگرانم میکرد.. خدایا نمیدونستم باید چیکار کنم که بتونم راضی نگهشون دارم.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت105 قبل اینکه درو باز کنم از پنجره بیرونو نگاه کردم..
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 محمد؛ ساعت 2 بامداد: آروم در اتاقو باز کردمو اول مطمئن شدم که کسی بیرون نباشه.. آروم کولمو انداختم کولم و از پله ها رفتم پایین.. به اتاق سحر نگاهی انداختم اما نرفتم سمتش چون قرارمون کنار استخر بود.. آروم در عمارتو باز کردمو رفتم بیرون.. داشتم میرفتم سمت استخر که سحرو دیدم.. فکر کنم اینقد استرس داشت که زودتر از قرارمون زده بود بیرون.. داشت میرفت و میومد.. نزدیکش شدم و با خنده گفتم: +همیشه اینقد آن تایمی؟! چش غره ای رفت و گفت: _نخیر.. معلوم نیست دارم از استرس میمیرم؟! +نگهبانارو چیکار کردی؟ گفتی با من.. _بله.. بهشون شربت دادم توش داروی خواب آور ریختم.. الان خواب خوابن.. +دمتگرممم.. بعد دستمو کردم تو جیبمو سوئیچ یکی از ماشینارو دراوردم و گفتم: +دِرِه رِه رِن.. وسیلمونم جوره.. دیگه چی میخوای؟! _وااایییی اینو چجوری اوردییی.. +دیگه دیگه.. تا یکی دو ساعت دیگه پیش مامان باباتی سحر خانوم.. یهو صدای در عمارت اومد و هشام اومد بیرون.. سحر داشت از استرس میمرد که سریع دستمو روی بینیم گذاشتم و هدایتش کردم پشت عمارت.. رفتیم پشت عمارت و میون بوته های تقریبا بزرگش قایم شدیم.. هردو نفس نفس میزدیم.. من با صدای خیلی آروم گفتم: +نترس.. فکر نکنم بتونه بفهمه تو اتاقا نیستیم آروم باش.. الان میره داخل و سریع میریم سمت پارکینگ و فرار میکنیم.. _وای من دارم میمیرم.. نمیتونم بخدا بیا برگردیم اصلا.. اگه بفهمه میدونییی چیکار میکنههه.. +هیسسس!! صبر کن برم سر و گوشی آب بدم میام.. _تروخدا زود برگرد.. نبینتت هااا.. +چقد میترسیی بابا.. باشه بمون همینجا تکون نخور! کولمو جا گذاشتم و خودم آروم آروم رفتم سمت دیوار عمارت که بتونم دید داشته باشم.. هشامو دیدم که رو صندلی کنار استخر نشسته و داره سیگار میکشه.. کمی که گذشت سرشو گذاشت رو صندلی و دستش ول شد.. یا مست بود یا خوابش برده بود.. سریع برگشتم و به کوله ها اشاره کردم و آروم گفتم: +بده دست من اینارو خودتم آروم بلند شو.. از اینور باید بریم سمت پارکینگ.. هشام فکر کنم امشب مسته.. فرصت خوبیه سریع در بریم.. ˹ @TEKANEH ˼
تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 #پارت106 محمد؛ ساعت 2 بامداد: آروم در اتاقو باز کردمو اول مط
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 "پارت‌اخر" آروم آروم رفتیم سمت پارکینگ.. سحر رنگش پریده بود و سریع تر باید سوار ماشینش میکردم وگرنه غش میکرد و میوفتاد رو دستم.. رفتم سمت ماشین و سریع بازش کردم.. به سحر اشاره دادم که بشینه و سریع روشن کردم و از پارکینگ زدیم بیرون.. رفتم سمت در و ریموت رو زدم.. بلافاصله بعد باز شدن در گاز دادم بیرون و از شر عمارت خلاص شدیم.. سحر یه نفس عمیق کشید و پشت سرشو نگاه کرد.. +به چی نگاه میکنی دیگه.. تموم شددد تمومممم.. الان میری پیش مامان بابات.. _هووف.. انگار دارم خواب میبینم.. ولی میترسم بیوفته دنبالمون.. +اون الان روحشم خبر نداره ما در رفتیم.. صندلیو بکش عقب و استراحت کن تا میرسیم.. _نه راحتم.. از ذوق خوابم نمیبرهههه.. باورم نمیشه یعنی الان میرم تو بغل مامان جونمم.. خندیدم و گفتم: +بله که میری.. مارو یادت نره.. به همین زودیا میام خواستگاریت.. سرشو پایین انداخت و خنده ریزی کرد.. بعد نگاهی بهم انداخت و گفت: _شما باید یادت نره بیای خواستگاری آقا محمد..! هردو خندیدیم و دیگه چیزی نگفتیم که سحر ضبطو روشن کرد و آهنگ گذاشت.. خوشحالی رو میتونستم تو بند بند وجودش ببینم.. همینجور داشت میزد رو داشبورد و با آهنگ میخوند.. منم واسه هیجانی شدن فضا حسابی گاز دادم و سحر از ته دل میخندید.. سحر خیلی با خنده هاش ناز تر شده بود.. حواسم بهش پرت شد و گرفته بودم لاین مخالف.. با داد سحر به خودم اومدم: +محمددددد حواستتتت کجاستتت ماشیییننن!! تا حواسمو دادم به جاده کار از کار گذشته بود و آخرین چیزی که یادم موند جیغ سحر بود.. راوی: دخترك مظلوم دو آرزو بیشتر در زندگی نداشت.. اما آرزوهایش را گرفتند.. نه دیگر پدر و مادرش را در آغوش گرفت و نه به معشوقه اش رسید.. در این جهان ك نشد شاید در جهان دیگر توانست معشوقه‌اش را دوباره ملاقات کند و با او خوش باشد . پـٰایـٰان ِداسـتـٰان ِنـیـمـهٔ تـٰاریـك آیـنـه! ˹ @TEKANEH ˼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
براتون‌مهم‌نباشه! ˹ @TEKANEH ˼
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا هنوز ادامه میدی؟چون میخوام.. ˹ @TEKANEH ˼
وَهَمین کافیست. ˹ @TEKANEH ˼