تـِکـٰانـِه🌱.
#ࢪمآن↯ '{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞 #پارت106 محمد؛ ساعت 2 بامداد: آروم در اتاقو باز کردمو اول مط
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت107 "پارتاخر"
آروم آروم رفتیم سمت پارکینگ..
سحر رنگش پریده بود و سریع تر باید سوار ماشینش میکردم وگرنه غش میکرد و میوفتاد رو دستم..
رفتم سمت ماشین و سریع بازش کردم..
به سحر اشاره دادم که بشینه و سریع روشن کردم و از پارکینگ زدیم بیرون..
رفتم سمت در و ریموت رو زدم..
بلافاصله بعد باز شدن در گاز دادم بیرون و از شر عمارت خلاص شدیم..
سحر یه نفس عمیق کشید و پشت سرشو نگاه کرد..
+به چی نگاه میکنی دیگه.. تموم شددد تمومممم.. الان میری پیش مامان بابات..
_هووف.. انگار دارم خواب میبینم.. ولی میترسم بیوفته دنبالمون..
+اون الان روحشم خبر نداره ما در رفتیم.. صندلیو بکش عقب و استراحت کن تا میرسیم..
_نه راحتم.. از ذوق خوابم نمیبرهههه..
باورم نمیشه یعنی الان میرم تو بغل مامان جونمم..
خندیدم و گفتم:
+بله که میری..
مارو یادت نره.. به همین زودیا میام خواستگاریت..
سرشو پایین انداخت و خنده ریزی کرد..
بعد نگاهی بهم انداخت و گفت:
_شما باید یادت نره بیای خواستگاری آقا محمد..!
هردو خندیدیم و دیگه چیزی نگفتیم که سحر ضبطو روشن کرد و آهنگ گذاشت..
خوشحالی رو میتونستم تو بند بند وجودش ببینم..
همینجور داشت میزد رو داشبورد و با آهنگ میخوند..
منم واسه هیجانی شدن فضا حسابی گاز دادم و سحر از ته دل میخندید..
سحر خیلی با خنده هاش ناز تر شده بود..
حواسم بهش پرت شد و گرفته بودم لاین مخالف..
با داد سحر به خودم اومدم:
+محمددددد حواستتتت کجاستتت ماشیییننن!!
تا حواسمو دادم به جاده کار از کار گذشته بود و آخرین چیزی که یادم موند جیغ سحر بود..
راوی:
دخترك مظلوم دو آرزو بیشتر در زندگی نداشت..
اما آرزوهایش را گرفتند..
نه دیگر پدر و مادرش را در آغوش گرفت و نه به معشوقه اش رسید..
در این جهان ك نشد شاید در جهان دیگر توانست معشوقهاش را دوباره ملاقات کند و با او خوش باشد .
پـٰایـٰان ِداسـتـٰان ِنـیـمـهٔ تـٰاریـك آیـنـه!
˹ @TEKANEH ˼