شروعِرمانِنیمهٔتاریکِآینه🪞
#پارت1
کولم رو بستم و به سرعت دویدم سمت سرویسم. خیلی دیر کرده بودم و راننده سرویس حسابی از دستم عصبانی بود و اگه یه دقیقه دیگه دیر میرسیدم رفته بود و منو جا گذاشته بود. قیافه خشنیام داشت سبیل گنده ای داشت که معلوم بود رنگشون میکنه. میترسیدم تو روش نگاه کنم. همینجور که سرم پایین بود یه عذرخواهی کوچیک کردم و رفتم نشستم و دیگه طول مسیر چیزی نگفتم.
یه دختری همیشه تو سرویس کنار من مینشست. به نظر دختر خوبی میاومد
میخواستم سر بحث رو باهاش باز کنم ازش پرسیدم:
+ببخشید عزیزم میتونم بدونم اسمتون چیه؟
_سارا
اوه معلومه خیلی مغروره باید یه جور دیگه باهاش ارتباط بگیرم.
+امم... میتونم بپرسم خونتون کجاست؟
_صادقی 2
+چه خوب عزیزم ماهم خونمون دو کوچه پایین تره صادقی4
_خوبه.
مثل اینکه گند زدم آخه این چه سوالیه دیگه دختر!
سوالام بی فایده بود. هنوز یخش باز نشده بود.
چون روز اول مدرسه بود من نمیدونستم که این دختر تو کلاس خودمه.
وقتی تو کلاس دیدمش کلی ذوق کردم.
درسته که یکم دیر ارتباط میگرفت اما دختر ساکت و خوبی بود
تو کلاس که رفتم صندلی کنارش رو دیدم خالی بود و کسی پیشش نمینشست و منم از فرصت سو استفاده کردم و رفتم کنارش نشستم.
+مشکلی که نیست من اینجا بشینم؟
_نه.. راحت باش
+ممنونم سارا خانوم
لبخند کوتاهی زد و دیگه چیزی نگفت
چند روزی که گذشت ما باهم صمیمی شدیم و تقریبا هر روز پیامک و تلفن و دیدن هم و...
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت2
چند وقتی بود از بچه ها میشنیدم که درباره سارا چیزهای خوبی نمیگن ولی نادیده گرفتم و فراموش کردم حرفاشونو
چون فکر میکردم من سارا رو از همه بهتر میشناسم و چنین دختری نیست.
تا اینکه یک روز که نشسته بودم سر میزم و داشتم کتاب میخوندم آیدا رو دیدم که داشت میومد سمتم و پیشم نشست تا باهام صحبت کنه:
+چی داری میخونی سحر خانوم؟
_کتابِ قیامِ ایلام
+میشه یه لحظه کتاب رو ببندی و خوب به حرفام گوش بدی؟
کتابو بستمو گفتم
_جانم عزیزم گوشم با توعه
+ببین عزیزم میخوام درباره سارا باهات صحبت کنم..
نذاشتم حرفشو ادامه بده و گفتم:
_بسه دیگه میدونم چی میخوای بگی چرا فکر میکنی تو سارا رو از من بهتر میشناسی چند باری شنیدم داشتی چی میگفتی درباره سارا ولی هیچی بهت نگفتم و احترامتو نگه داشتم اصلا حق نداری اینجوری درباره رفیق من صحبت کنی متوجهای؟
آیدا نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
+ببین عزیزم آروم باش بخدا من قصد توهین به شمارو ندارم ولی یکم به حرفام گوش بده!
چند وقت پیش سارا اومد پیش من و زینب
_خب!!
+خیلی گریه کرد و حرف حسابش این بود که تو رفتی به خانوادش گفتی سارا با یه پسر یواشکی صحبت میکنه و بیرون میره و... شما خبر ندارید
_این حرفا چیه میزنی؟
چون میدونی منو سارا باهم صمیمییم میخوای بینمون رو بهم بزنی.
انتظار داری باور کنم!
الانم اگه چرت و پرتات تموم شد برو و وقتمو نگیر.
+باشه سحر هر جور دوست داری فکر کن من وظیفم بود بهت بگم آدم اشتباهی رو واسه رفاقت انتخاب کردی.
اینو گفت و بلند شد رفت
خیلی حرفاش ذهنمو درگیر کرده بود
نمیتونستم باور کنم که سارا چنین آدمی باشه یعنی این همه مدت نقش بازی کرده!
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت3
چند روزی گذشت و بد جور حرفای آیدا رو مغزم راه میرفتن.
سارا رفته بود مسافرت و دیروز برگشت و امروز اومده بود مدرسه
ناخوداگاه حرفای آیدا روم تاثیر گذاشته بود و با سارا ذره ای سرد شده بودم ولی اون همون رفتار و گرمی قبل رو داشت. رهاکنم.
زنگ دوم بود داشتم میرفتم کلاس که سارا رو تو راهرو دیدم پیش آیدا و زینب ایستاده بود و صحبت میکرد کمی نزدیک تر شدم و حواس خودمو پرت کردم که متوجه نشه دارم گوش میدم.
+ببین آیدا من نمیدونم تو چرا اینقدر طرف سحرو میگیری با وجود اینکه میدونی چقد در حق من بدی کرده.
چشمام از حدقه داشت درمیومد بدی چی راجب چی حرف میزد!
_سارا جان با وجود اینکه زیاد شناخت راجب سحر ندارم ولی مطمئنم سو تفاهم پیش اومده داری اشتباه میکنی اصلا سحر چنین ادمی نیست.
+ولکن بابا آیدا من دیوونم میام پیش تو درباره بدبختیام حرف میزنم وقتی میگم بدی کرده یعنی کرده بفهم!
اینو گفت و با سرعت رفت سمت حیاط.
منم با چشمایی که داشت از شدت تعجب از کاسه درمیومد میرفتم سمت کلاس
آیدا متوجه شده بود که حالم خوب نیست چند باری صدام زد ولی جواب ندادم
چشمام اشکی شد و حالم بد بود باورم نمیشد چرا باید سارا این چیزارو پشت سر من بگه
چرا باید جلو روم خوب باشه و بعد پیش بچه ها خرابم کنه
همینجور داشتم فکر میکردم که صدای آیدا رشته افکارمو پاره کرد:
+سحر جان خوبی؟ سحر؟
_خوبم..
+میخوای بری بیرون یکم آب به سر و صورتت بزنی و برگردی؟
_نه نمیخواد حالم خوبه.
ببخشید آیدا راجب حرفای چند روز پیشم.
فکر میکردم داری به ما حسودی میکنی
نمیتونستم باور کنم واسه همین اینجوری باهات حرف زدم امیدوارم منو ببخشی
با لبخند قشنگش آرومم کرد و گفت:
+عزیزم این حرفا چیه من کاملا تو رو درک کردم و بهت حق دادم.
الانم که خودت با گوشای خودت شنیدی چه حرفایی داره میزنه.
بیشتر به حرفام فکر کن و تصمیم درست رو بگیر.
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت4
معلم که اومد آیدا رفت سر جاش نشست و من هم حالم داشت بدتر میشد.
از معلم اجازه گرفتم و رفتم تو حیاط یه بادی به کلم بخوره.
سارا رو دیدم داشت میرفت سمت کلاس منو دید گفت:
+سحر؟ چت شده خوبی؟
_خوبم
+میخوای بمونم پیشت؟
_نه معلم اومده برو کلاس
اینو گفتم و دیگه منتظر جوابش نموندم
رفتم آب زدم به سر و صورتم تا حالم بهتر بشه.
نشستم رو صندلی و به تمام کارا و حرفای سارا فکر کردم.
به خودم اومدم ساعت و نگاه کردم یه ربعی بود بیرون بودم و این زنگم امتحان داشتیم.
بلند شدم و سریع رفتم سمت کلاس.
وارد کلاس که شدم دیدم معلم به خاطر امتحان جاهارو عوض کرده و سارا افتاده بود اون طرف و خداروشکر پیش من نبود چون دوست نداشتم باهاش هم کلام بشم.
برگه امتحانی رو از معلم گرفتم و نشستم و سعی کردم تمام حواسمو بدم به امتحان. موفقم شدم.
امتحان که تموم شد رفتیم بیرون و سارا با سرعت داشت میومد سمتم هنوز نرسیده بود شروع کرد:
+سحر دیوونه شدی؟ مگه زنگ اول بهت نگفته بودم من هیچی نخوندم چون از مسافرت اومدم و گفتی بهم میرسونی چرا هرچی بهت اشاره دادم نگاه نکردی؟
مسخرشو دراوردی. چند وقته متوجه هستم سرد شدی. نمیخوای رفاقتمون رو ادامه بدی بگو.
اینو گفت و سرشو برگردوند.
جوابی بهش ندادم و فقط نگاش کردم همین بیشتر آتیشیش کرد
+آره هیچی نگو برو بابا اصلا مگه من مسخره توعم ازین به بعد راهمون از هم جداعه دیگه هم دور و ورم نبینمت. هری
_بسلامت.
دیگه چیزی نگفت و رفت.
این حرف نزدن واسه من خیلی خوب بود میتونستم این قضیه رو کمکم فراموش کنم.
ولی میدونستم سارا اینقدری عقده ای هست و اینقدری بچه هارو گول زده و باهاشون رفیق شده که از فردا هم تیکه انداختناش شروع میشه و هم حسابی اذیت میکنه چون پشتش به رفیقاش پره.
ساعت12 شب بود. داشتم گوشیمو چک میکردم که بعدش برم بخوابم.
یه پیام از سارا دریافت کردم:
«هیچ وقت فکرشو نمیکردم اینقد سنگدل باشی من اینهمه بهت خوبی کردم و هوات رو داشتم ولی تو در حقم چیکار کردی؟ تو از اولم هیچ نقشی تو زندگیم نداشتی و من به عنوان رفیق نمیدونستمت فقط یه سرگرمی بودی. خیلی در حقم بدی کردی و خودتم میدونی چه غلطایی کردی فقط بدون کسی ک با من دربیوفته نمیتونه همینجوری قِسِر در بره فقط بشین و تماشا کن.»
این چرندیاتو گفت و بلاکم کرد.
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت5
اینقدر دروغ گفته بود و هی تکرارشونم کرده بود خودشم باورش شده بود که من بهش بدی کردم.
من زیاد آدمی نبودم با کسی دعوا بگیرم و قشقرق به پا کنم ولی این خانوم فرق داشت اگه بخواد کاری کنه حقشو میذارم کف دستش.
روز بعد رفتم مدرسه و منتظر بودم ببینم سارا چه برنامه ای تو اون کلش داره.
ده دقیقه ای گذشت و سارا با چند تا از سال بالایی های رفیقش اومد رو سرم و شروع کردن مسخره کردن.
من محجبه بودم و همیشه جوری مقنعه میپوشیدم که موهام بیرون نباشه.
یکی از رفیقاش ازاین فرصت سو استفاده کرد و مقنعم و گرفت و محکم کشید و از سرم درش آورد بعد انداختش زیر پا و حسابی لگد مالش کرد. با این حرکتش سارا انقدر بلند خندید که گوشام درد گرفت.
خیلی عصبی شده بودم من رو مقنعم و موهام خیلی حساس بودم! کسی اجازه نداشت چنین کاری رو با من بکنه.
از سر جام بلند شدم و جوری با سرعت زدم زیر گوش رفیق سارا و خود سارا که به یه دقیقه نکشید گونشون کاملا قرمز شد و نشانه هایی از خونمردگی رو صورتشون دیده میشد.
هنوز دلم خنک نشده بود ولی برای الان کافی بود.
سارا جیغی کشید و گریه کنان رفت بیرون.
رفیقاشم سریع پشت سرش رفتن
من موندمو مقنعه ای که خیلی کثیف بود و اصلا نمیشد سر کرد.
نمیدونستم چیکار کنم.
آیدا که بیرون بود و از هیچی خبر نداشت وارد کلاس که شد و قیافه منو دید اومد سمتم و با نگرانی پرسید:
+سحر جان چیشده چرا قیافت اینجوریه خوبی؟؟؟ کی این بلارو سرت آورده
همین احوال پرسیش کافی بود که بزنم زیر گریه:
_نهه آیدا نههه خوب نیستم ببین چه بلایی سر مقنعم اومده ببین سارای احمق با کاراش چیکارم کرده من چجوری با این مقنعه برم خونه.
آیدا چون اعتقاد زیادی به حجاب نداشت و همیشه هم مقنعش دور گردنش بود با مهربونی گفت:
+نگران نباش عزیزم من میتونم امروز مقنعمو بهت قرض بدم و از مدیر اجازه بگیرم.
لحنش جدی شدو و ادامه داد:
+حدس میزدم کار سارا باشه اون یه احمق عقده ایه.
_ممنونم ازت آیدا واقعا ممنونم تو خیلی دختر خوبی هستی
راستش منم یدونه محکم زدم زیر گوشش و حسابی جیغ و داد کرد و رفت بیرون
+راستتتت میگیییییی آفریننن دختر معرکهاسسس دلم خنککک شد.
هردو خنده ریزی کردیم و دیگه چیزی نگفتیم.
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت6
ببین غزل صورتم و چیکار کرده دختره وحشی
کم مونده خونش بیاد
بخدا اگه دمار از روزگارش درنیارم سارا نیستم ببین و تماشا کن
_بابا دس وردار از این کارات سارا باز دنبال شر میگردی؟؟ مگه تو قول ندادی دیگه کار به کسی نَشتِه باوشی داش؟
+آره ولی زدن زیر قول تو این یه مورد به جایی بر نمیخوره سیسی!
باید یه زنگ بزنم ممد ردیفش کنم
_چییی باو ولکن جون جدت پای این ممدو وسط نکش این ممده یه ذره لطافت تو کارش نیس
+خفه خون بگیر دیگه غزل
تو کارام دخالت نکن
همین که گفتم توعم پشتمی فهمیدی؟
وگرنه خودت میدونی چیمیشه سیسی جون
_باوشه باو تسلیم.
زنگ آخر بود تا دم در با آیدا اومدم و دیگه خداحافظی کردیم.
این بار هرچی نگاه کردم کسی نیومده بود دنبالم.
منم یه گوشیه وایسادم و منتظر موندم.
کم کم همه رفتن حتی مدیر و معاون ها.همیشه میموندن تا همه بچه ها برن ولی این بار فکر کنم متوجه من نشده بودن چون من پایین تر وایساده بودم. سابقه نداشت اینقدر دیر بیان دنبالم.
رفتم تو کوچه کناری رو ببینم که خیلیم خلوت بود و کسی رفت و آمد نمیکرد. کسی نبود و خبریم از پدرم نبود. ترسیدم و داشتم با سرعت درمیومدم از تو کوچه که یکی محکم دستمو کشید و با دو دستاش گرفتم و یه چاقو گذاشت رو پهلوم. میخواستم داد بزنم که در دهنمو گرفت و آروم لب زد:
+صدات دربیاد این تیزی رو جوری میکنم تو بدنت که روزی 100 بار بگی غلط کردم شیفَم شد بچه!
آروم و با ترس سری تکون دادم و بعد از برداشتن چاقوش از رو پهلوم نفس راحتی کشیدم.
یه چیزی به زور داد خوردم و بعد از چند ثانیه جلو چشام سیاه شد و دیگه چیزی متوجه نشدم.
+ماشین باباشو پنچر کردی؟
_آره خانوم هر چار چرخشو خیالتون تخت. باباعه بدجور عصابش خط خطیه. قیافش دیدنیه
+بسه نمک نریز. کسی که متوجه نشد
_نه خانوم کارمو بلدم
+خوبه اگه خوب انجامش داده باشی پول خوبی گیرت میاد حالاهم ازاونجا دور شو تا کسی متوجه نشده
_چشم خانوم.
هِع بالاخره گیرت آوردم خانومِ سحر صادقی بچرخ تا بچرخیم.
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت7
+امممممممم... مممممم
_در دهنشو وا کن بینم چی قُد قُد میکنه
+شماهااا کی هستیددد چی از جونم میخوایدددد تروخدا بذارید من برم الان خونوادم نگران میشن
_عه؟ امر دیگه. خفه خون بگیر بابا اینقد زر اضافه نزن تا خانوم بیاد بینم دستور چیه
+ببببب بهبه سحر خانوم میبینم که لباسای خوشگل اتو زدت خاکی شدن!
_صدات خیلی آشناست.
تروخدا هرکی هستی بذار من برم منو اشتباهی گرفتید چرا متوجه نیستید
+فکر نکنم.. ما دنبال سحر صادقی بودیم که گیرش آوردیم
_شناختممم شناااختم تو سارایی. آره سارایی. لعنتییییی اینقدر عقده ای و کصافت شدی که با پسرا هماهنگ میکنی بیان منو بگیرن؟
چی با خودت فکر کردی بابام بفهمه همینجوری نمیذارتت
+هعععع، زارت.
_خ..
+صدااااااا نشنومممم.
چشماشو وا کنید و بهش غذا بدید
زیاد زر زد در دهنشو ببندید و یه گلوله حرومش کنید.
_خانوم مطمئنید؟! برامون گرون تموم میشه
+رو حرف من حرف نزننن لعنتی همین که گفتم!
_چشمخانوم.
سحر:
بدنم خیلی درد میکرد احساس میکردم وقتی بیهوش بودم حسابی منو کتک زدن. نای تکون خوردن نداشتم.
+هِی.. غذاتو بخور رو دستمون نمونی
با بیحالی گفتم:
_میل ندارم
+گفتم بخور اینجا خونه بابات نیست ناز کنی
_عادت ندارم بدون خونوادم غذا بخورم.
اینو گفتمو یه قطره اشک از چشمام جاری شد. یارو که دید دارم گریه میکنم دیگه ادامه نداد فکر کنم دلش برام سوخت
بایدم دلش برا کسی که تاحالا یه ذره خاک رو لباساش ننشسته و یه خراش کوچیک بر نداشته اما الان کاملا خاکی و زخمیه بسوزه.
خدایا این چه بلایی بود سرم اومد
الان خونوادم چیکار میکنن. حتما خیلی نگرانم شدن.
+چیشده ممد تو فکری؟
_هعی امید. اولین باره که عذاب وجدان گرفتم از تهدید کردن و گرفتن کسی!
+دارم درست میشنوم؟ شوخیت گرفته داداش؟؟؟
_جدی میگم. وقتی که گرفته بودمش و تهدیدش میکردم تو نگاهش یه التماس خاصی بود که دوسداشتم ولش کنم بره.
زیباترین دختریه که تا حالا دیدم
چشم و ابرو مشکی، ابرو کشیده، بینی کوچیک و لب غنچه ای..
+پس داداشمون عاشق شده!! اما عاشق بد کسی شده باید هرچه زودتر از ذهنش بندازتش بیرون
_هوووف. هروقت میبینمش دوست ندارم اذیتش کنم و وقتی هم سارا تحقیرش میکنه دوست دارم یه دل سیر سارا رو کتک بزنم. تاحالا اینجوری نبودم..!
+پس مطمئن تر شدم که عاشق شدی. اما بازم میگم همین الان جلو این عشقو بگیر سارا بفهمه بدبختت میکنه.
_اوکی. برو میخوام تنها باشم.
+باشه داش فعلا.
˹ @TEKANEH ˼